از هر دري سخني
پيشگفتار چاپ اوّل "كتاب حكيم"
پيشگفتار چاپ دوّم "كتاب حكيم"
پيشگفتار
كتاب "باراني در كوير سوخته"
كاوشى
در مبانى علمى، اجتماعى ،روانى و عرفانى آفرينش
مقدمهای بر توحید
دستهاى
جبروتى را عاشقانهتر بفشاريد
پلكانى
در آشنائى با خدا
لا اله الّا اللّه
عدل شناسى
مبعث،
بعثت حيات بشر است
فاطمه
آئينه
فضايل
در
پس پرده هر چه بود آمد
به
على شناختم من به خدا قسم خدا را
عيد
غدير خم، هويّت شيعه اصيل
تجزيه
علمى غدير و تحليل ادبى فرهنگ عينى آن
كوكب
نور فشان از ره فيض آمده است
رنجنامهاى
از درياى اشك و كوير درد
منقبتى
بر تربت جنّة المأوى
مُحرّم
نامه
سَفر
در صَفر با سفينه عرفان عيني
از
كاظمين به بقيع
يادواره
شهادت امام صادق
نوشتارى
در معرفت امام خدائى (امام رضا)
پيشنهادهايى
در ارائه خدمات ضرورى براى زيارتگاه هشتمين كوكب فروزان كهكشان امامت
به مناسبت
ميلاد امام رضا
از
دروازه خراسان به سلطان سرير ارتضاء
سلام
بر سلطان شرق ، همزمان با تحويل سال
از
رضا المرتضى به رضاالرّبّ العزيز
از
كاظمين ايران به كاظمين عراق
وظايف
فرهنگي و ديني
پيام
عمومي
شفاف سازي قداست تشرف به محضر امام عصر
ساختمان
دنيا در انتظار معمارى جديد
اكنون
كه در پايانه غيبت، زندگى مىكنيم
انتظار
چگونگي
انتظار
يك انتظار قديمى
مقدّمهاى
بر كتابچه معرفت امام غايب
مُصلح
موعود و مدّعيان اصلاحات!
مدعيان
مهدويّت
اكثريت و اقليت
حكمت
تقرير دو ادعيه فرجيّه در دعاى افتتاح ماه رمضان
پنجاهونه
باب در عرفان امام بر حق، ولىّ منتخب آسمان
تاخير
در وعدههاي الهي ، تنبيه النّفوس
عرض
ارادتي به ساحت مقدّس قطب عالَم امكان، به مناسبت نيمه شعبان
مسافر
من كِى مىآيد!
وَجه
تمايز مكتب عرفان عيني و ساير فِرق
جايگاه
عرفان عيني
تقويت
اراده عرفانى
بحثى
در كم كردن معاصى
طهارت
روح و روان، نقطه عطف خيزشهاى عرفاني در وصال مجارى غيبى
آداب چلّه نشينى
آياخداوند از ما راضى مىباشد؟
نسخهاى
در اصلاح اعتقادات
كيفيت نماز
تدبير در معناي شكيبائى
حج،
به روايت عرفان عيني
قربان
، سكوئى در تقرّب
امانت
بررسى
حقوق و عقوق متقابل در جامعه بشرى
غيبت
كردن
قطار
پيوند را در ريل فداكارى استقرار دهيد
فلسفه
حجاب
بخشى
از حديث قُدسى
جايگاه
منّت
تدريس
در كلاس شريعت
وابستگىهاى
غير ارادى
توصيه
به دستياران
حكمت
بالغه تقويم
بيلان
محاسبات يكسال و كاوشى در 365 روز و شب
آمادگي معنوي در آستانهي سال جديد
به
مناسبت سال نو
نوشتاري در مجله جوانان
عرض ادب و احترام به ساحت مقدس سفراي عرشي
دو
هزار و یک سلام بر عیسی مسيح
خُلق
و خوى عيسوى را تضمينبخش اعتدال جهان بدانيد
روزه
در مفاهيم فكرى و عملىِ برگزيدگان جبروت
سلام
بر راهيان شهر رمضان
توصيههاى
عرفانى در برگزارى ليالى قدر و اقامه نماز عيد فطر
گشت
و گذارى در سفرههاى رنگارنگ رمضان
اعمال
نيك براى اقدامات درون رمضانى
رمضان،
فرهنگ مبارك در جهانبينى عرفان عيني
اندر
آداب نيّت كردن، براى ماه مبارك رمضان
شكوفايى
رمضان در نيمه آن است ، براى تشنگان قرب حق
سرگذشت روزههاي من
دانشگاه
رمضان، فراوردههاى خود را اعلام مىدارد
تعريف
و تفسير دنيا از لساناللّه على
پاسخى
به ابراز محبّتهاى شاگردان ودستياران
پایداری در آخرین لحظات
ارسال
مجموعهاي از مقالات و اشعار به حوزههاي علميه
هشدار به مؤمنانی كه در محافل مذهبی آلوده به سیاست شركت میكنند
اوصاف
منافقين واقعي از دانشگاه اميرالمؤمنين
ويژگيهاى
متّقين حقيقي از منظر علىّابنابيطالب
برگى
از جهانبينى اميرالمؤمنين از كتاب غررالحكم
اخلاق
در فرهنگ اهل البيت
توصيفي از اثر تاريخى ونگوگ، مردي كه زير سايه درختي، به آن تكيه داده
اعلاميّههائي
ازجلسات تدريس و نيايش
مبعث پيامبر اكرم
ميلاد اميرالمؤمنين 1
ميلاد اميرالمؤمنين 2
ميلاد اميرالمؤمنين 3
شهادت حضرت زهرا
ماه محرم
عاشوراي حسيني
نيمه شعبان
ميلاد ثاراللّه
شهادت امام جواد
اربعين
چهلم امام حسين
شهادت امام صادق
شهادت امام رضا
احياء شبهاي قدر
شبهاي قدر ماه رمضان
عيد فطر 1
عيد فطر 2
عيد قربان
پيشگفتار چاپ اوّل
"كتاب حكيم"
چگونه
مىتوان بر اوراقى مقدّمه نوشت كه مجموعه اسنادِ مباحثى است كه از سوى مقامات
آسمانى براى ساختن اجتماع بشرى ارسال شده كه خود بهترين تعريف براى صفحات موجود است
و حقير به تكليف شيعه بودن عمل نموده و آنها را از مصادر و منابع مختلف جمعآورى و
طبقهبندى نموده و مطابق با نياز جامعه در جلسات چند ساله مطرح كردهام. چون محافل
ما داراى ويژگيهاى خاصّ معنوى و اخلاقى است فرآوردههايش براى تمامى ايّام و ليالى
عمر به كار مىآيد و منحصر به يك زمان محدود نمىباشد، بنابراين آنها را بصورت
كتابى مستقل درآورديم تا براى همه كسانى كه در فوران تمدّن و اوج خودنمايى دنيا،
به يك خطّ آرام بخش و حقيقى تمايل دارند تا در سايه آن، مسير طولانى و خطير دنيا و
برزخ و آخرت را سپرى كنند مورد استفاده قرار گيرد.
براى
همه آنهايى كه با مشرب فكرى و اعتقادى اين حقير آشنايى دارند روشن و عيان است كه
در هر محفلى كه كلاسى تشكيل مىدهيم عناوين گوناگونى از نسخ مقدّس و منوّر آموزگار
الهي را بررسى كرده و به قدر درك و فهم خويش، از آن در اصلاح نفْس استفاده مىكنيم
و هرگز براى درمان دردهاى عقيدتى و علاج خواستههاى درونى، به غير برگزيدگان حق،
رو نمىآوريم چراكه بر ما مسلّم شده است كه براى رسيدن به خدا، بايد از خلفاى
منصوب او بهره گيريم و به ابواب نجات سر بزنيم و از امدادگران عرشي سوژههاى روحى
و قلبى بگيريم و در مدّتى كه به اين امر اشتغال داشتهايم همواره از بركات خفيّه و
عنايات جليّه واسطهگان لاهوت برخوردار بودهايم و اين معجزه، مصداق آيه كريمه
"وَالَّذينَ جاهَدوا فينالَنَهدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا" است كه هركس نيّت
ارادت به حضرات معصومين كند، كفايت حوائجش كنند و هرگز او را تنها نگذارند.
از
اين رو به كسانى كه اين سطور را مىخوانند، عرض مىكنم: اگر به ماهيّت دنيا واقف
شويد و هويّت خود را بشناسيد، قضاوت خواهيد كرد كه پايگاه خودسازى با نسخههاى
آسماني، انصافاً بهترين كانون براى اِسكان است، به آن دليل كه پرچم بانيان تمدّن
جبروتى، هرگز سقوط نمىكند و به هر جا كه رَوى، مصداق سوره عصر خواهى بود كه
حقتعالى در آن قسم ياد نموده كه بنىآدم، همواره در زيانكارى به سر مىبرند مگر
آنان كه با معيارهاى اصيل ديني ايمان آوردند.
ايمان
خالص در پيروى از وارثان ولايت تكوينى و تقديرى است كه بر مواضعشان آيات بسيار و
اخبار بىشمار و احاديث متواتر و روايات مستند وارد شده و هر بيننده عاقل و آزادى
را بسوى كوثر حياتبخش خود، جذب مىكند. پس تو اى مسافر ديار فنا! چنانچه لحظهاى
از خواب غفلت بيدار شوى و تسليم نفْس لوّامهات گردى، مىفهمى كه جز دژ تسخير ناپذير
اصيل واليان واصل، هيچ مكتبى از تعرّضات شيطانى در امان نخواهد بود و معتقدان به
فرهنگ اين و آن، در خسارت دو جهان قرار خواهند گرفت.
لذا
به نسل جوان عرض مىكنم كه فريب ظاهرسازيهاى گذرا و پوشالى دنيا و اصحاب آن را
نخوريد و به دامن پرمهر معماران تمدّن برتر، رو آوريد و فضاى زندگى را با نسخههاى
شفابخش و زيباى رهبران دنيا و آخرت، عطرآگين سازيد و اين چند صباح را غنيمت دانيد
كه همانا شمع سرنوشت بسرعت خاموش مىشود.
اگر
نگاهى به گورستانها كنيد، مىبينيد كه اكثر ساكنان آن را زير چهل سالهها تشكيل
دادهاند. نبايد گول سنّ و سال خود را بخوريم كه جوان هستيم و هنوز وقت عيش است،
چراكه عيش و عشرت به ضربهاى زايل خواهند شد و عالَم، پر از ضربههاى مهلك و غير
منتظره است.
بهوش!
كه دوران غيبت عدالت به انتها رسيده است و هر گونه غفلت و خودسرىِ ما نيز عذاب ابدى به دنبال خواهد داشت كه توبه، قبل از بلا
مؤثّر مىباشد و استغفارِ جوانان زيبندهتر است.
وجه
تسميه اين مجموعه :
بايد
گفت، قرار نبود كه براى كتاب، عنوانى انتخاب شود زيرا مراجع آسمانى ما، خود گوياى
عناوين رسا و روشنِ صفحات حاضر هستند. ولى به گفته مسؤول چاپ كتاب : "انشاى
بدون نام، به دور از ضوابط فنّى آن به شمار مىآيد". لذا اجباراً دست به دامن
كتاب رهگشا و گلِ هميشه بهارِ دشتِ حقايق زدم و با سر انگشتهاى لرزان خود، به كوه
برافراشته علوم اوّلين و آخرين، تفأل نمودم كه سوره يونس باز شد و آيات زيبا و
گُهربارِ الهى، چنين فرمود :
الرتلك
آياتالكتابالحكيم
وه!
چه كلماتى، با كدامين تركيبى، در چه مقياسى، بر چگونه مخاطبهاى. شما را دعوت به
مرورى هر چند گذرا بر آن آيات مقدّسه مىنمايم كه لطايف ذيل از تراوشات آن است.
چگونه
بودن و به چه شيوه رفتن را به سالكان رستگارى آموختهايم. آيا جاى تعجّب است كه
گردانندگان علوم آسماني و غيبيّه، نوازشگران روح و جسم انسانها باشند؟
يكى
از اسرار اين بازگشايىِ صحيفه كريمه، يونس نبى است كه در شرايطى بس دشوار به
آزمايشات جبروتى تن داد و خداوند قهّار، بدون هيچ گونه اغماضى به تنبيه او فرمان
داد. پس ما را چنين تبصره آمده كه تبعيّت از مقام منيع ايزدى، قهرى و ضروريست كه
او هر گونه سرپيچى را با عذاب اَليم، پاسخ مىدهد و داستان رسولان گوشمالى شده،
همواره زنگ خطريست براى جامعه بشرى كه آفريدگار بىهمتا، نافرمانى هيچ كسى را
ناديده نمىگيرد.
در
پايان، براى تمامى انسانهاى بيداردل و تيزبين كه در انتخاب دنيا و آخرت به سياستِ
كار براى دوران نقاهت، معتقدند، آرزوى تزكيه و تهذيب نفْس را مىنمايم و از ايزد
منّان مسألت دارم كه همه مشتاقان ارزشهاى والاى انسانى را توفيق درك محضرِ صاحبِ
كتاب و قلم، عنايت كند و نامشان در جريده اصحاب نور ثبت گردد.
زمستان
1376
پيشگفتار چاپ دوّم
"كتاب حكيم"
سخنى
در باب انتشار اين كتاب
راهى
را كه مطالعهكننده، در صفحات كتاب حكيم تعقيب مىكند، جويبار ايدهآل و
دستنخورده و پايندهاى است كه از جهات ايدئولوژيكى و اجرائى، مبرّاى از هر خطا و
انحراف مىباشد، زيرا با پشتوانههاى قديم، به طرح مسائل جديد پرداخته و سر و
سامان معقول و مقبول به نيازهاى مشروع و مفروض مىدهد و ما در اين چندسطر كه
مىتواند نقش واژهشناسى كتاب را ايفا كند، از منظر خواننده آن، يك رشته موضوعات
كلامى و توحيدى را مىگذرانيم تا به تفاوتها و تمايزات موجود، پى برده و آگاهانه
بين آن و ساير كتب در تخصّصهاى جامعهشناسى و انسانشناسى قضاوت نمايد.
مأخذ
براهين ما، صحيفه آسمانى بوده كه زبان وحى مىباشد و از ناحيه ايزدى صادر گرديده و
به وساطت فرشتهاى امين به پيامآور منتخب و منصوب منتقل شده و لذا مجموعه مدارك
ما بستهبندى ملكوت و طبقهبندى شده ماوراء مىباشد كه جائى براى دستاندازى و
دستكارى و عيبيابى ندارد و داراى مُهر و موم اوّليّه مىباشد: انّا نحن نزّلنا
الذّكر و انّا له لحافظون، صاحب مَرسولات جبروتى با قواى قهرى و ولائى خويش از
ودايع سماوى نگهبانى و نگهدارى مىنمايد.
ناگفته
مبرهن است كه بافتهاى علمى موجود، يافتههاى مغزهاى محدود بشرى بوده كه در كاوشهاى
مختلف، تحت عناوين اختراعات و اكتشافات، به دست آمده كه به مرور زمان مورد نقد و
تكامل دانشمندان بعدى قرار گرفته و گاهى مشاهده گرديده كه محقّقى، تمامى فرمولهاى
ديگرى را نفى نموده و فرضيههاى جديدى را عرضه داشته و اين بخاطر وجود اشتباهات و
شبهات و تشبيهات ذهنى و بالينى در منويّات فنّى و حرفهاى مىباشد كه در سيستم
مخاطبت عرش، اين فقرات ملاحظه نمىگردد، زيرا سازنده خلايق، بر تمام فنون كار خويش
وارد و حاذق است، همچنين هيچگونه انحراف و انسداد و اعوجاجى، ملموس نخواهد گرديد،
چرا كه تحت مديريت واحد و پرورش فردى و قانونگذارى صمدى صورت گرفته كه به قول خودش
در سوره توحيد: تكرو و بىغرض و بىنياز و بدون نسبت با ديگران و خالى از گرايشات
ناعادلانه است و چنين منبعى، دور از رقيب و خالى از حريف و كاملا استثنائى و خاص
مىباشد.
عنوان
"حكيم" به اوراقى منتسب است كه خوشهچين مكتب فكرى و اعتقادى آسماني
بوده و خواننده را به عوالمى غير از آنچه كه در ذهنيّات اسيران فرهنگ قرن بيستم
قرار دارد مىبرد. اگر به مجموعه روش و منش اهالى قرن حاضر بنگريد، خواهيد ديد كه
بناى منعقده در سيستم زندگى ايشان، در يك كلام، دنياپرستى و همنوعپرستي بوده كه
زيرمجموعه آن، تمامى قساوتها و شرارتهاى به نمايش در آمده در حوادث و وقايع جارى
در بستر ايالات و ولايات مىباشد كه از سراسر گيتى، اخبار بحرانى و اعلانات
تكاندهنده را بروز مىدهد كه همگى ناشى از اُفت اميال معنوى و سقوط ارزشهاى
عرفانى بوده و زنگ خطر را در تمامى نقاط دنيا به صدا در آورده كه كاروان بشريّت با
چنين افسار گسيختگى به كجا مىرود و سرانجام كارش به چه وخامتى منتهى مىگردد!؟
اگر
به تبليغات خالص الهيّون بنگريد، متوجّه مىشويد كه كفّه نابرابرى را حكايت كرده
كه هيچ نوع توازنى را در مسير حركت اين ميهمان تازه به دوران رسيده كه فرصتى براى
طرح خواستههاى خود ندارد اعلام نداشته و حقير با احساس مسؤوليتى كه در مجارى
تربيتى وحى مىنمودم و با برداشتى كه از جامعه بىخيال و گرفتار كنونى، طىّ سالهاى
اخير داشتم، بر آن شدم كه مباحثى را براى تشنگان معنويت تنظيم نمايم و در طول چند
سال در مجالس وعظ، عرضه دارم.
البته
ناگفته پيداست كه پيشوايان خير، در عصر خودشان نيز همواره امامت اقلّيّتى را بر
عهده داشتهاند و هميشه خيل اكثريّت اجتماع، در جهت ديگرى قرار داشته و غربت
ستارگان حقيقت، گوياى فزونى تحرّكات نااهلان و اشرار زمان بوده و بىلياقتى
انساننماها براى نيل به مقاصد ملكوتى، موجبات انزواى نمايندگان پروردگار را در
طول تاريخ فراهم آورده و بلندگوى ارشاد را از آنها گرفته و رسانههاى مبتذل و منكر
را بر سكّوى تمدّن كاذب، استقرار داده تا جايى كه اَبَرمرد هستى، براى بيان اسرار
خلقت، به گورستان مىرفته و با اهل قبور راز مىگفته و با فرياد، عجايب را در
دهانه چاه مىسروده و كمتر آدمى، در كوير جهالت، به جستجوى آب حيات رفته و غصّههاى
مكرّر زمان، حاكى از اشتغال نامناسبِ افراد عامّى در سرابها و خيالات بيحاصل بوده
كه غريوِ اِنّالْاِنْسانَ لَفى خُسر را در فضاى موجوداتِ خاكى طنين داده و
نالههاى انفعالى متقابل كوتهبينان و سيهدلان را برانگيخته كه يا لَيتَنى
قَدَّمْتُ لِحَياتى، يعنى وقتى فرصت تمام مىشود و دستها از انجام هر عملى كوتاه
مىگردد، تازه آقاى زرنگ از خواب جهالت مىپرد كه اى واى! كاش از ثانيههاى گذشته،
بهره مىگرفتم و به اين راحتى دچار ضرر و زيان نمىشدم.
آرى،
هدف اين جانب از ارائه خدمات اخلاقى و اعتقادى، همين است كه مسافرين ناآگاهِ اين
گذرگاه مخاطرهآميز را قبل از جا ماندن از قطار صداقت و سلامت، مطّلع گردانم كه
همه ما آفتابِ لبِ باميم، نه آن كه مختصّ به كهنسالان باشد كه از وقتى پا به عرصه
پل ارتباطى پَست و بىمقدار دنيا نهاديم (همان طور كه
از نامش استنباط مىشود) نواى اِرْجِعى، بدنهاى
هوشياران را لرزانده و جفت هر نوزادى، حامل اين پرچم است كه اِنّالِلّه و
اِنّااِلَيهِ راجِعُونَ، يعنى از هر جا آمدهاى به همان مكان باز مىگردى و كتاب
مقدّسمان در هر بخشى، پرانتزى تحت عنوان "اِنَّكَ مَيِّتٌ" باز كرده. از
اين رو، با اين كوههاى سر به فلك كشيده كه تكيهگاههاى هدايتى و هشدارى ماست، در
برابر هر طوفان تصنّعى و قلّابى كه معلول مكتبهاى ذليل مادّى است مىايستيم و خم
به ابرو نمىآوريم كه انتساب ما به وارثان عرش بوده و هرگز تعهّد ديروزمان را كه
در عالَم ذَر بستهايم در پيمان نامه اَلَسْتُ بِرَبِّكُم فراموش نمىكنيم و اين
سربلندى را كه به قيمتِ جان پيامبر و جوانى فاطمه و فرقِ على و خون حسن و جسم حسين
و اسارت زينالعابدين و اشك باقر و ناله صادق و سياهچال كاظم و غربت رضا و شكنجه
جواد و تبعيد هادى و زندان عسگرى و غيبتِ مهدى، تمام شده از دست نمىدهيم و حاضر
به معامله و معاوضه با تمامى سفرههاى رنگارنگِ زر و زور و تزوير اين جهان نخواهيم
بود.
براين
اساس است كه كتاب مذكور، ساختارى غير معمولى دارد و با هيچ يك از نشريّات عصر
حاضر، همسويى ندارد و عبارت كتاب، به مفهوم وسيع كلمه قرآنى، مبيّن قلم تقدير
بوده، حكيم، نمودار تخصيص مشروعيّت مديريّت فردى سرنوشت بوده كه جمعاً اشاره به
حضرت حقتعالى مىباشد.
به
هر حال، چند روز بعد از اوّلين انتشار، ناياب گرديد و هماكنون به
لطف خداوند، با فراهم آمدن امكانات آن، با اصلاحات لازم و الحاقات جامع، تجديد چاپ
گرديد.
و
لا يُمْكِنُ الْفِرارُ مِنْ حُكومَتِك
تابستان
1378
پيشگفتار كتاب "باراني در كوير سوخته"
اين مجموعه، تفكّراتى است توحيدى كه به سياق آيات الهى
مىنگرد، اقلام غيبى را رايزنى مىنمايد، مباحث قرآنى را به عينك عرفانى مىسپرد،
مسائل ماوراء را از آنتن جامعهشناسى مىگيرد، تشنگان عصر خشكسالى را آرامش
مىدهد، زنگار از وجدان عموم بر مىدارد، نگاهى نوين به الواح عتيق مىكند، مواعظ
قديم را به ترازوى تجدّد مىآورد، دريچه واقعبينى را به ناظران اجتماعى عرضه
مىدارد و دروس فرقانى را به اصلاحطلبان، تقديم مىنمايد.
هدف ما، زدودن غبار از افكار عمومى بوده تا با بينشى فراتر
از احوال زمان به مندرجات سمائى نگريسته و از مفادّ كلمات ربوبى، بهره گرفته و در
ايّام خطير كنوني، از سقوط در پرتگاههاى هولناك تقويم، رهايى يافته و اوقات شريف
را صرف اباطيل نكرده و اثاث معيشت را براى فرداهاى خود ذخيره نماييم.
آري، بِسان برادرى كريم، خيل جوانان سرگردان و نگران را
مىديدم كه هويّت خويش را فراموش كردهاند و به كرانههاى كاذب مكاتب اين و آن
سرازير گشته و دستهاى ملتمس و متكدّى را بسوى سردمداران الحاد، اغوا، انحراف و
رقباي خدا در زمين بلند نموده و زبان عطشان را از دهان جوشان به ستايش درآورده كه
اشباع كنندهاى جز نامحرمان ديار ناكسى و نامردان كوى نادرستى نمىباشد و در اين
مقال، قلبم به تپيدن، مضاعف گرديده و اندرونم را امواج توبيخى احاطه نموده كه واى
بر دانايى كه پرده بر ناپختگان ندرَد و وَيْل بر نويسندهاى كه با قايق قلم، به
نجات غرقشدگان طوفان مُدپرستى و نوعپرستي نشتابد و نهيب بر سخنرانى كه با شهاب
موعظه، به دفاع از ناموس معنويت و وحدانيت برنخيزد و آنگاه به اقيانوس فرهنگ
هدايت، پا نهادم و به غريو وحشتناك تاريخ، اعتنا نكردم و از تهاجم كوسهها و
نهنگان نهراسيدم و به صيد مرواريدهاى صحيفه نور پرداختم و به مقدار توان و ظرفم،
غوّاصى كردم و به كوچههاى شهرم، متاع دلانگيز و بياد ماندنى را آوردم و در بازار
شلوغ و پر كالاى عصر، انبانم را خالى نموده و فريادكنان، نهيب بر مستان دنيا و
مسخشدگان واليان كاذب زدم، تا در سايه سكوت و عزلت، عاشقان را سنگر دهم و عارفان
را حَبلُالمَتين داده و پيوندى گسستناپذير را بين خالق مهربان و مخلوق حيران،
پُل زنم و يارانى را براى فرماندار هستى، گِرد آورم.
مجموعه مشاغل حقير، در اين دوران سنگين و سخت، در مثلّث
مقدّسى دور مىزند كه باعث روسفيدى اين كَلب آستان اهلالبيت خواهد گرديد:
1- جلب توجّه مردم به مبانى عادلانه دين حنيف كه ميراث
واقعه عظيمِ بعثت محمّدى مىباشد.
2- تطهير مذهب از شائبهها و شبهههايى كه تبصرههاى نارواى
دنياطلبان و بدعتگذاران، بر آن آويخته و موجب لوث شدن زحمات بانيان گرام سنّت و
سيره شدهاند.
3- عيان نمودن معجزات مكتومه كه در قصص انبياء و مَشى
اولياء متجلّى شده و اِشراف به آن در بسط علائق معنوى، مؤثّر خواهد بود.
كلام ما، توجيه بيان سرمدى است كه مىگويد: تِبْيانًا
لِكُلِّ شَىْءٍ و نيز: لا رَطْبٍ وَ لا
يابِسٍ اِلَّا فى كِتابٍ مُبين، يعنى اين كتاب، اُمّالكُتب است و مرجع بشريّت در
هرچه مىجويند و مىطلبند و مىخواهند. پس فقراتش، دارو، درمان، مسكّن، مُصلح،
مكمّل، مقوّى و هادي است، به شرط آنكه با تمام وجود در اختيارش قرار گيرى و تلفّظ
و تكلّم، همراه با تقبّل و تعهّد باشد و در اينصورت، اجتماع مسلمين، بىنياز به
پليس، قضاء، محكمه، زندان و قفل و بَست مىباشد و البتّه اين مسئوليّت به عهده
جانشين منصوص خداوندى است كه در عهد او، ظلم و ستم، تجاوز و تعدّى، تهديد و
زورگويى، بىعدالتى و حقكشى و تزوير و رياكارى، رخت بربسته و مدينه فاضلهاى كه
هر نبى در آرزويش گفت: وَ انْتَظِرُوا اِنَّا مُنْتَظِرُون، شكل مىگيرد و دولت
حقّه كريمه مطلقه، به اهتزاز در مىآيد و اهل آسمان و زمين، خرسند مىگردند و
فعلاً، فعّاليّت ما آنست كه گرفتاران نقاهتهاى روحى، جسمى، اخلاقى و اعتقادى را
به منبع لايزال فرقانى، سوق داده و تمدّن خداساخته جاودانه را اعتلاء دهيم و با
معالِم ملكوتى آن، اذهان عامّه را تنوير داده و از گرمى تنور شياطين بكاهيم.
به اميد آنكه دفتر كائنات، از انزوا درآيد و بر كرسى
اجرائيّات قرار گيرد كه وظيفه هر گرويده، ايجاب مىكند تا مدافع حريم وحى بوده و
با همه توان به تبليغ مضامين ربّانى بپردازد.
بخش ديگر كتاب "بارانى در كوير سوخته" اختصاص به
اشعارى دارد كه سروده تنهايى و گوشهنشينى بوده و زمزمههاى ناخواستهاى در دل
تاريكىها و خلوتهاى من مىباشد كه شايد با معادلات ادبى رايج، تطبيق نكند و به جداول
هنرى، وفق ندهد! امّا، گوياى دردهاى كهنه و آشناى رنجكشيدگان بوده و نتيجه تابش
فيوضات متبرّكه مىباشد كه بىاختيار، مرا به قلم و كاغذ رسانده و جوش و خروش
نهانى را به جملات منقوشه، مبدّل ساخته و همين نازيبايىِ مصرع، اشكهاى بسيارى را
جارى كرده و ناهمخوانى ابيات، مانع پرواز مرغ دل، به چمنزار ياران نگشته، تا آنجا
كه در محافل گذشته، سيمها را متّصل كرده و حجابهاى جهالت را كنار زده و اسباب
اجابت را فراهم كرده و معرفت لازمه را به حضّار داده تا از حصار مادّيّات، خارج
گشته و در عرصه اِرْجِعى، گشت و گذارى داشته باشند. به هر ترتيب اگر در تركيبات
شعرى آن، به موانع و يا نارسايىهايى برخورد نمودند، مىتوانند با هماهنگى نوارهاى
جلسات عمومى، از سوز و گداز آن رشحاتِ قلوب مجروح، كام گيرند و جگرهاى سوخته را
حال دهند.
لازم به تذكّر است كه متون كتاب مذكور، طىّ ماههاى ماضى،
بصورت مقالات هفتگى در اختيار شاگردان و علاقمندان نهضت علمى و قلمى تشيّع، قرار
گرفته و مورد استفاده مؤمنين و مؤمنات، واقع گشته و در فتنههاى عقيدتى، موجب بقاء
و دوام بيعت واصلين با مكتب منوّر ائمّةُ الهُداة المَهديّين گشته و ناگفته
هويداست كه تبليغات قرآنى ما، تأثيرات بسزايى در جذب نسل نو به فرمولها،
فرضيّهها و توصيههاى عرفانى و اخروى داشته، بطورى كه در عريضهها و نامههاى اين
قشر وسيع جامعه، مشهود بوده و باعث خوشحالى و تشويق اين ذرّه از يك سو و خجلت و
شرمسارى اين گنهكار از سوى ديگر شده و خداى را به مقرّبان درگاهش سوگند مىدهم! تا
از اينگونه توفيقات كمنظير به اين فقير دربار احدى مرحمت كرده تا آمر عملى به
معروف باشم.
به اميد خدمتگزارى فراتر در آستان بىكران حضرت حق، جلّ
جلاله
خرداد 1379
كاوشى در مبانى علمى، اجتماعى ،روانى و عرفانى آفرينش
1) اِنَّا لِلَّه
)بقره 156(
ما
همه از خداوند خط مىگيريم و با اشارات او، حركت مىكنيم.
2) اِنِ الْحُكْمُ اِلّا لِلَّه )يوسف 40(
فقط
احكام صادره از ناحيه ربوبى، مجزى و مستند است.
3) عَلَّمَ الْاِنْسانَ مالَمْ يَعْلَمْ )علق5(
از
پشت پرده مادّيّت، جز صاحب منصب فرمانروايى، مطّلع نمىباشد.
4) وَ مآ اُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلاَّ قَليلاً )اسراء 85(
از
كلمات علمى، جز اندك به شما ندادهايم.
5) اِنّى اَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ )بقره 30(
عالِم
به رموز فرامحيطى، تمامى خزائن سمائى را در حصر خويش دارد.
6) وَ ما تَوْفيقى اِلاَّ بِاللَّهِ )هود88(
توفيق
ورود به مصادر كلّى را از حقتعالى مطالبه نماييد.
7) وَ مَا النَّصْرُ اِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ )آلعمران126(
با
كمك آن پادشاه مشارق و مغارب مىتوانيد از زمينههاى ابداعى و اصلاحى و اِشراقى
عالَم، برخوردار شويد.
8) هُوَ الْاَوَّلُ وَ الْاخِرُ )حديد3(
تمامى
مرزها در تركيب حكومت يزدان، صورت مىگيرد.
9) وَ هُوَ بِالْاُفُقِ الْاَعْلى ) نجم 7(
مديريّت
اساسى و اصولى آسمان و زمين در قبضه صانع بىمثال است.
10) لا عِلْمَ لَنآ )مائده 109(
همه
مغزهاى متفكّر، در گذرگاههاى حسّاس تاريخ، اعتراف كردند كه چيزى نمىدانند.
11) اَلْعِزَّةَ لِلَّهِ )نساء 139(
استقلال
را در توليت او بجوييد.
12) وَ لَهُ المُلْكُ )انعام 73(
مالكيّت
او مافوق محاسبات و معادلات ذهنى بشرست.
1) گفت بنويس!
گفتم
چه بنويسم؟ كه نوشتن را تو شكل دهى، مركّب را تو رنگ زنى، قلم را تو چرخانى، كتاب
را تو صفحه آرايى، انگشتها را تو در حركت آرى و مغز را تو كارآيى بخشيدى، پس
املاء را تو بگو و انشاء را خودت منشور فرما.
2) گفت بخوان!
گفتم
چه بخوانم؟ كه خواندن را تو رسم كردى، ديدن را تو جارى ساختى، يافتن را تو تقرير
داشتى، فهميدن را تو ترسيم نمودى و حافظه را تو قدرت دادى، پس خودت نيز بخوان.
3) گفت بگو!
گفتم
چه بگويم؟ كه زبان را، تو متكلّم كردى، دهان را، تو مخرج كلام نمودى، دندانها را،
تو به امداد جملات رساندى، ادراك را، تو ناظم بيان داشتى و اراده به الفاظ را، تو
به يارى گوينده رساندى، پس خودت نيز بگو!
4) گفت برو!
گفتم
چگونه رَوَم؟ كه رفتن را تو تقدير كُنى، راه را تو مشخّص نمايى، پاها را تو قوّت
دهى، انگيزه را تو خلق نمودى، استخوان را تو استحكام دادى و مسير را تو هموار
گردانى، پس خودت، تردّد را به تكامل بِبَر!
5) گفت بِمان!
گفتم
چگونه بمانم! كه ماندن را تو قانون كردى، استقامت را تو فرمان دادى، شجاعت را تو
تكوين نمودى، هيبت را تو جارى ساختى و حرارت را تو بنا كردى، پس خودت نيز ايستادگى
را تزريق فرما!
6) گفت بخواب!
گفتم
چگونه بخوابم؟ كه خفتن را تو تنعّم دادى، آسودگى را تو گستراندى، تمايز از مرگ را
تو حكم راندى، پرواز را تو بر آن حمايل نمودى، ديدنىها را تو به آن ملحق داشتى و
روان را تو كنترل كردى، پس خودت نيز خوابيدن را بر من، جارى فرما.
7) گفت بخور!
گفتم
چگونه بخورم؟ كه خوردن را تو لذّت دادى و وسايلش را تو فراهم كردى، ذائقهاش را تو
معيار دادى، تنوّع را تو آفريدى، ابزارش را تو اجماع كردى و دستورالعمل را تو عيان
ساختى، بلعيدن را تو انشاد نمودى و جهاز هاضمه را تو ترتيب دادى، پس خودت نيز،
نحوه و نوع و نمود آن را تبيين فرما.
8) گفت بجنگ!
گفتم
چِسان بخروشم؟ كه، تير تو را، صيدِ بلا ديده تو را، رامى و رَم كرده تو را، درد تو
را، آه تو را، آهنِ تفتيده تو را، ضربه جانكاه تو را، عقلِ برآشفته تو را، عزمِ
زبانبسته تو را، پيش تو را، حلقهپيروز، تو را، حمله تو را، حكمتِكشتار، تو را.
9) گفت ناله كن!
گفتم
چگونه نالم؟ كه ناليدن را نغمه تو دادى، نوا را آهنگ تو ساختى، طمع را آبيارى تو
كردى، به خاك غلطيدن را نقش تو نمودى، لرزيدن را كيفيّت، تو دادى، تضرّع را قاعده،
تو بخشيدى، قطره اشك را بر گونهها، سَيَلان، تو كردى، عاطفه را خمير مايه، تو
دادى، دل را به آهنگِ لا تَقْنَطُوا، تو بشكستى و عريضه نوشتن را تو آموختى، پس
اينك، خودت زار زدن را بر من، تعليم فرما.
10) گفت بشمار!
گفتم
با چه توانى بشمارم؟ بر ضربان قلبها، تو آگاهى، بر وحدت پلكها، تو آشنايى، بر
ذرّات شعاع آفتاب، تو واقفى، بر مناجات شبانه مهتاب، تو دانائى، بر اعداد ستارگان،
تو حاسبى، بر قطرات باران، تو ناظرى، بر امواج دريا، تو شاهدى، بر آمار معاصى
بندگان، تو حاضرى، بر سلّولهاى موجود جهان، تو عالِمى، پس اين بار هم، خودت آقايى
كن و حساب و كتاب مرا به اغماض كشان و پرده از اسرارم نگشاى كه نيمجو آبروى
مكرمتكردهات نيز بريزد.
11) گفت هجرت كن!
گفتم
به كجا روم! سِير را تو روان كردى و سفر را عيش بخشيدى، مسافران
را عشرت دادى و بهاران را در گشت و گذار، لطافت دادى و مسافرت را در كوه و دشت
تزئين نمودى، گردشگرى را وسيله تمدّد اعصاب كردى، جابهجايىها را ممكن نمودى و
اسكان را در مواطن ديگر، سهل نمودى، پس اين بار هم بيا و با فضايل و مكارمت، كار
پرواز را بر من آسان گردان و درهاى فوقانى را بگشاى و سفينه رحمتت را در سرسراى
قلبم، نازل كن و اين عنصر ناچيز را به ميهمانسراى جبروتيان، صعود دِه و موجبات
سرشارى روح و سرافرازى جسم و سيادت نفْسم را فراهم آور.
12) گفت انديشه
نما!
گفتم
به چه انگيزهاى تفكّر نمايم؟ من كه از ميدان فكر به دورم و مشاعرم در پيمايش
مراتب عينى، ياريم نمىكند، پس تو كه سازنده شعورى و بانى ادراكى، مرا در
هوشمندىهاى پنهانى، يارى نما و استعدادهاى فطرى را بازگشا، تا فراگيرتر از قبل به
ستايش تو بپردازم و رساتر از گذشته به تحميدت اشتغال يابم. روزى كه به دنيا ديده
گشودم، هيچگونه يافتهاى نداشتم و به تدريج در جريان حاكميّت عقل، قرار گرفتم و
خود را يافتم و اكنون نيز تا دسترسى به شعائر هستى، راه درازى در پيش دارم و به
سختى، دخيل در امداد و ارشاد تواَم، تو كه حبوبات را نيروى بازدهى دادى، چگونه اين
خاكستر پراكنده در كوى عرفانت را به خود وا مىنهى و از اعتبارات ازلى، محروم
مىگردانى.
در
خاتمه، استمرار تلاوت را در متن و شرح مسائل توحيدى و خودشناسى، توصيه مىنمايم و
آرزوى استيلاء بر خطوط فكرى و عملى عصر را از معبود لايزال، مسألت مىنمايم.
يادواره
ميلاد امام حسن مجتبى، پيامآور كلام ربوبىِ اَحْسِنْ كما اَحْسَنَ اللّه: خوبى كن
كه شعار نيكانست، زيبايى پيشه نما كه سرود پاكانست، قدر محاسنت را بدان كه
قشنگترين ارمغانست، حُسن خُلق را فراموش نكن كه امتياز اعتباراتست، خوى احسان را
پيشه گردان كه تضمين جنّاتست، اخلاق مسالمت را پيش رويت قرار ده تا دنيا برايت تنگ
و تيره نشود، روزهات را نماد مهرورزى نما تا از جهانشمولى آن برخوردار شوى.
مقدمهای بر توحید
بدان که توحید را پایهها و اساسی است که آدمی را به منزل معرفت میرساند و در آن ابوابی از حکمت میباشد و باید سالک سبیل حق در مجاری فکری و عملی آن غور کند و به مرتبه ارجعی برسد و آن، مرتبهای از فنای فی الله میباشد که مخلوق را دمی فراغت از خالق نباشد و برای نیل به این اهداف باید از مواضع خردورزی و تعقل، یاری جست و ضعفهای دید و شنود را در اقامه صلات برطرف ساخت.
توحید خبر از وحدانیت میدهد و خدای واحد در تمامی اجرام سماوی و اجسام ارضی اشاعه قدرت کرده و با ابعاد جاذبی ماورائی به حل مسائل درونی میپردازد و کافیست که از روی عبرت به جهان نگریست و دنیای مادی را فارغ از رنگ و لعاب حیوانی آن ارزیابی کرد تا حقایق درك شود.
توحید را وحدت وجود بدان که در برابر یزدان پاک، سر تعظیم فرود میآوری.
در تای توحید، توجه به مبدا خلقت و توسل به حقتعالی و توکل به قوای سماوی را مد نظر قرار بده.
در واو آن، وصل به ملکوت را و جلای وجدان و اطاعت وریدی را منظور نما و در حای آن، حواس پنجگانه را به خدمت معبود درآور و در دال آن، له دعوﺓ الحق را جستجو کن و در دفع دجال زمان بکوش و دعوای نهائی فطرت را طلب گردان و دلالت از رفیق اعلی گیر.
دستهاى جبروتى را عاشقانهتر بفشاريد
خدايتان،
بهترين دوست شماست كه در هر لحظه، مونستان در غمها و شاديهاست.
دنيا
با همه وسعتش زندانى بيش نبوده كه وسايل سرگرمى براى انسانها در آن فراهم شده تا
اين چند روز بگذرد و ميهمان سرگردان، گذرگاه پر پيچ و خم را سپرى كرده و به سراى
ماندگار منتقل شود.
تمام
اديان آسمانى، فرمان به عدالت دادهاند و هيچ مذهبى پيروانش را اجازه به ستمكارى و
خودكامگى نمىدهد.
دين،
خطّ ارتباط مخلوق با آفريدگار جهان است.
آن
كسى كه بىدينى را پيشه خود مىكند، مديريّت رسمى و حقيقى گيتى را نفى كرده و از
فرصت تقرّب به بنيانگذار عالَم محروم مىماند.
نوع
ديدتان به محيط زيست، كيفيّت زندگى را ترسيم مىكند، اگر فقط با ديد مادّى به
عمرتان بنگريد، هر آينه خودپسند خواهيد شد و همنوعانتان را از ياد خواهيد برد و
حقوقشان را ناديده مىگيريد، ولى چنانچه به اصل ماوراء معتقد باشيد و يقين به حساب
و كتاب آخرت در تمامى سلّولهاى زنده شما نفوذ كرده باشد، البتّه كه صاحب وجدان
بيدار و روح مهربان خواهيد شد.
فقر،
همانند يك غدّه سرطانى بوده كه جامعه بشرى را آزردهخاطر مىسازد. اگر دارائىهاى
موجود در كره خاكى را برادرانه تقسيم كنيد، اين ناراحتى را از جهان مىزدائيد.
بيمارى،
يك فشار بر جان آدمى بوده كه اگر با تنگدستى در معالجاتِ مربوطه بياميزد، هرآينه
سختىها را چند برابر كرده و حيات را در معرض خطر قرار مىدهد.
آيا
شما كه بسترى نرم و گرم داريد، مىدانيد كه در بسيارى از نقاط دنيا، انسانهائى
هستند كه از اين نعمت محرومند و زيراندازشان سنگ و خاك است و پوشش روئى ايشان فضاى
باز است؟
اكنون
كه در اوج قدرتنمائى تمدّن بشرى قرار داريم و هزاره سوّم را طى مىكنيم، صاحبان
علم و بانيان صنعت و ارائه دهندگان تكنيك، نتايج تلاشهاى خويش را به منظر عموم
گذاشتهاند و نقصها و معايب هر يك رو شده و دانشمندان معاصر تئوريهاى گذشتگان را
نقد كرده و در برخى موارد، نقض نمودهاند و در يك محاسبه سراسرى و كلّى دريافتيم
كه آنچه كه از دانش به دست آدمى آمده، قطرهاى از اقيانوس امكانات و نيروهاى خدائى
بوده كه اجازه كشف و ضبط آن را به بشريّت داده است. پس همه با هم به اقتدار آفريدگارمان
تعظيم كنيم و از صميم دل او را احترام نمائيم كه در هر شرايطى، احتياج به هدايت و
عنايت او داريم و فرزندان آدم و حوّا، منهاى حمايت او، اسير تهاجمات ايذائىِ حوادث
غير مترقّبه و وقايع ناخواسته زمينى و هوائى خواهند بود.
پس
به ياد او و نام مقدّسش صبح را آغاز كنيم و شب را سلام دهيم.
پلكانى در آشنائى با خدا
براى
هر چيزى قاعدهاى هست كه با اِشراف بر آن، مىتوان از فراز و نشيب تربيتى و پرورشى
مربوطه، عبور نمود. براى تقرّب به حقتعالى نيز، چارچوبى بوده كه منهاى آن،
نمىتوان به منطقه اِرجِعى نزديك شد و اهمّ آنها، تخليه از هر چه غير اوست و معناى
لا اِلهَ، همين بوده كه دل را از تمامى مُلحقات خالى كن تا بِسانِ فرودگاهى آماده
در پذيرش سفينهها باشد. لاجَرم بايد به غير خدا فكر نكنى تا از دريچه توجّه به
اعتبارات ظاهرى، به دورى از يار صديق مبتلا نگردى.
هر
بار كه به آينه نگريستى، بگو: پروردگارم از آفرينش اين هيكل، خليفگى را اراده
فرمود، ولى ذرّات تنم، مجذوب اين و آن گشته و بارى از خجلت را نصيبم كرد.
پس
اى دل غافل، بر فلسفه وضو تفكّر نما كه قصد از شستن دست و صورت و مسح سر و مسّ پا،
ترك جلد حيوانى بوده و وصول نعمات الهى مىباشد كه در هر طلوعى از آفتاب، اين دعوت
يزدانى جلوهگرى دارد كه: خُلِقْتُم لِلْبَقاء لا لِلْفَناء، تو براى هميشه زيستن
آمدهاى نه براى دو روز ماندن و سرافكنده رفتن.
اى
ميهمان آب و خاك، بر حقايق اين گردونه واقف شو كه عبرتگاههاي بسياري براى تو موجود
است.
لا اله الّا اللّه
كليد ورود به خداشناسى است.
آن را به حقيقت حال درك نمىكنند انسانها، مگر راسخون فى العلم، و براى بهرهمند شدن از ابواب دانش، بايد از فرازهاى فكرى و عملى سفراي عرشي استفاده كرد و در تحكيم بيعت اوليه كوشيد و هرگونه مزاحمتى را در فكر و عمل برطرف نمود.
توضيح بيشتر از شاگردان آيت الله بروجردي:
مزاحمت در فكر و عمل، يعني پارازيتهاي عقيدتي كه از سوي مدعيان نيابت خداوند و وكالت انبياء، در زمان غيبت معصوم، از سوي طاغوتيان عصر به اذهان مردم ارسال ميشود و آنها را مردّد كرده و يا سياهي لشگر يزيديان ميكند.
عدلشناسى
عدل را خوراك جامعه بدان كه با آن زندهاند.
عدالت را داروئى بخوان كه بوسيله آن، امراض سخت از ميان برود.
عادل، مُصلح امورات است كه به صلاح مُلك و ملّت قدم بر مىدارد.
دادخواهى، عين خداجوئى است.
قسط، سفارش انبياء مىباشد.
مساوات، مدينه فاضله دنياست.
برابرى، زندگى را شيرين مىسازد.
اينك به نسخههاى تربيتى و پرورشى وحى در اين باب بپردازيم:
اِعْدِلُوا هُوَ اَقْرَبُ لِلتَّقوى:
دروازه ورود به تقوى را عدالتخواهى مىخواند.
اَلعَدلُ خَيْرٌ مِنَ المَطَر:
دادگسترى از بارش باران، مهمتر است.
ناگفته نماند كه وجود عدل در شاخههاى پنجگانه اصول دين، بيانگر اهميّت اين مسأله است كه پيوندى ناگسستنى با چهار قسمت ديگر دارد و نبايد موقعيّت آنرا فراموش نمود.
مبعث، بعثت حيات بشر است
براى خيلىها چنين تصوّرى پيش مىآيد كه ما چه
احتياجى به انبياء داريم؟ و اگر پيامبران نبودند چه مىشد؟
پاسخ
اين توهّمات را آيات مربوطه و احاديث موضوعه و روايات مندرجه دادهاند، پروردگار
متعال در مباحث مختلف فرقانى، به اهمّيت اين مسأله، سخن گفته و بياناتى كمنظير
آشكار نموده است.
ايزد
منّان مىفرمايد: من بر شما قاطبه بشريّت، منّت گذاشتم كه نمايندهاى را از جانب
خودم به سويتان فرستادم.
فراموش
نشود كه از خصائص ناپسند در فرهنگ دينى، منّتگذارى بوده امّا آنقدر مسأله رسالت
سفيران حق، پرمحتوا و باشُكوه و ضرورى مىباشد و متأسّفانه مورد بىمِهرى اكثريّت
جامعه در هر زمان و مكان قرار مىگرفته كه حضرت دادار، به عنوان زنگ خطر و ابلاغ
نعمت، تحت عنوان منّت، به رخ تاريخ مىكشد و اين درحاليست كه سفرههاى پىدرپى و
رنگارنگ طبيعت را هرگز به روى ما نمىآورد كه انبوهى از فراوردههاى عنايتى،
هدايتى و شرافتى را برايمان چيده و كريمانه بفرمايمان زده و بىحساب و كتاب،
مهرورزى داشته، امّا در اين يك مورد، چون كه پاى تماميّت ارزشها و قداستها در
بين است مطرح مىكند و نهيب مىزند و بر عاميان ناسپاسگر مىخروشد كه واى بر شما،
نمىبينيد اقيانوس موّاج نبوّت را كه چنان امواجى را در آگاهى و آزادگى و آمادگى،
ايجاد كرده كه نسلها را از كام شيطان مىرهاند و فصلها را در نوآورىهاى فطرى،
ايجاد مىنمايد و نمودهاى اخلاقى و احساسى را مىشكفد.
اكنون
به فرازهاى تربيتى و پرورشى آيه مورد نظر، توجّه نماييد تا به سرچشمههاى حقيقت
نزديك شويد:
خدايتان
براى شما مريدان ابديّت، كارى كرده كه از آب و نانتان، فورىتر و حياتىترست، او
به لطف فرامحيطى خود، پيامآورانى را گسيل داشته كه تابلوهاى هشدارى و اعتبارى را
در بستر زندگى عموم، منقوش نموده تا راه را از چاه، تميز دهند و با اين عمل، مانع سركشىهاى فرزندان آدم و حوّا شده تا
مماشات متقابل، مسالمتآميز و مطبوع گردد و تعليم را به دست ايشان، اشاعه داد و
الفباى ادراك را با نُسَخ جميله كتب عتيق، برافراشت تا از گمراهىها بكاهد و
لغزشها را مهار نمايد و تفاوت بين انسان و حيوان كه در بسيارى از امور، داراى
مشتركاتند، مشخّص گردد و فرشنشينان خاك خورده، به عرش اعلى پرواز نمايند و در
مسابقات فرشتگان، مدالها را جذب نمايند.
در
مخاطبه ديگر آمده، اوست كه مناديش، كلام درست را آشكار مىسازد و بر تمامى مكاتب،
غلبه مىنمايد.
و
در بخشى ديگر از مصحف شريف، اينگونه از خطّ پيامبرى، پرده گشايى مىنمايد: ما
مبشّرانى به ديارتان ارسال داشتيم كه قوىترين منطق علمى را عرضه مىكردند و در
كنارشان، اوراق مقدّسى، جلوهگرى مىكرد كه در آن، مجموعه نيازمندىهايتان قرار داشته
و جايى براى عطش روحى و جسمى، باقى نگذاشته و ظرف درونتان را از انوار حكيمانه،
پُر مىكردند تا سربلندى اشرف مخلوق، حفظ شود و از ندامت بلندمدّت شما، ممانعت
گردد.
و
چنانچه به تعاريف ويژه رسول خاتم در آئينه وحى بنگريد، ملاحظه مىنماييد كه با چه
اقيانوسى از محامد شخصى و محاسن فردى و مكارم درونى، روبرو هستيد آنجا كه خدايش وى
را به خُلق نيكو ستوده است و اخلاق را مدار نگاهش مىخواند و خوشخُلقى را شبنم
تبسّمش مىداند كه بيگانه با مذهب را آنچنان با خوشرويى مىنوازد كه او از فرط
خجلت، سر به زير انداخته و روى ديدنش را ندارد و در بخشى از تصوير ماوراء، وى را
مكرمتى عظيم مىداند كه بر هر كوير تشنهاى، ابر بارانزاست و در قسمتى از لوح
كبير، از او به عنوان يك تمدّن برتر و پرطراوت، ياد مىشود كه هر جويندهاى را بال
و پر مىدهد تا افلاك را سِير نمايد.
در
صفحه ديگرى از مجلّد منوّر يزدانى، حركات و سَكَناتش را به اين وجه، تفسير
نمودهاند كه او منتخب معتبرى
است
كه خادم تسليم شدگان به پادشاه زمين و آسمان است و در ميدان نبرد با مخالفين حىّ
قدير، بىباكانه به ستيز مىرود و پشت معاندين شريعت را بر خاك پَستى مىنهد.
پروردگارتان
به واسطه او ما را از هر مدلى، استغناء بخشيده و وساطت جهانشمولى را بر دوشش
نهاده كه بندگان را از هر باب، مستغنى مىنمايد و دايره كارپردازيش را عميق و فراخ
كرده تا هر نوع موجودى و موقعيّتى را در شبكههايش تعبيه نمايد و يك نسخه همگانى
را بر دروازه معرفتش، الصاق كرده، ما اتيكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهيكُمْ
عَنْهُ فَانْتَهُوا، و گذرنامه بهشت را از آن مدخل، منتشر نموده كه امر و نهى او،
ضامن سعادت دو ديار مىباشد.
براستى
كه در اين عيد، مراتبى از محاسبات لازمست، تا بدانيم كه از اين چشمه جوشان ازلى،
چه مقدار نوشيدهايم و با سفينه محمّدى، به كدامين مرز نيكبختى، سفر كردهايم و
علّت عقبماندگى مسلمين در قرون پيشين، جدايى ايشان از سيره نبوى بوده و بنا را بر
اختلاط گذاشته بودند، يعنى از هر مذهبى، روشى را اقتباس مىنمودند و در نهايت،
تضادهاى برگرفته، تنفّس تشريعى را ناممكن ساخت و تكوين قوانين سرمدى را مختل نمود
و تراژدى غمانگيز شكستهاى پىدرپى به وقوع پيوست و امّت واحده را به هفتاد جزء،
تبديل نمود تا جايىكه كشورهاي مسلمين يا در توليت استعمارگران ديني رفت و يا
قدرتهاى سلطهگر و طمّاع به آن تجاوز نمودند و فتنهها بپا كردند و انتقام شيطانى
خود را از بانى شريعت حقّه گرفتند.
چگونه
فراموش مىشود پيشرفت اسلامگرايان در علوم و فنون و صنايع كه آثار و اخبار آن در
اوراق تاريخ، مشهودست و تنديس مخترعين و مكتشفين مسلمان در دانشگاههاى معروف
دنيا، يادآور شكوفايى عظمت اين آئين حنيف مىباشد.
آيا
تأسّفآور نيست كه بخوانيم، روزگارى، كرانههاى اسلام، تا مُنتها اِليه سرزمينهاى
هند - چين - آلمان و ايتاليا بوده ولي استبداد ديني حكام مدعي اسلام باعث دلزدگي
ملتها از دين شد و از طرفي امروز، در بلاد مسلمين، اختلاف، درگيرى، ناامنى،
بىدينى و ناباورى، موج مىزند، آيا مسئول اين حقارتها، جسارتها و خسارتها،
خودمان نمىباشيم كه امانت بعثت را كنار انداخته و به دنبال دجالها مىرويم و يا
مُد را بر قالَ رَسولُ اللّه، ترجيح مىدهيم و باورداشتهايمان را ناكافى
مىپنداريم و دست تكدّى به شرق و غرب، دراز كردهايم و فكر و فرهنگ را از دشمنانمان، مسألت
مىكنيم، آيا اين نفرين پيامبر عاليقدر نيست كه دهها كشور اسلامى، از فقر و جهل و
ستم، رنج مىبرند و با انبوهى از جمعيّت، قادر به دفاع از منافع خويش نمىباشند و
با اينهمه مناطق حاصلخيز، از گرسنگى و سوء تغذيه، شكايت مىكنند و با سرمايههاى
كمنظير درونزمينى و معادن، بدهكارترين ممالك، محسوب مىشوند و ثروتهاى خداداده
را مفت و مجّانى از چنگ مىدهند.
تمام
اين فجايع و رسوايىها، بخاطر يك موضوع است و آن، فاصله گرفتن پيروان قرآن از
اجرائيات نورانى آن در قالب تن دادن به واليان كذاب دين و همچنين قهر نمودن آنها
از مبدأ وحى مىباشد.
در
خاتمه، افكار عمومى را به سنّت رسول معظّم، معطوف مىدارم كه داراى قاموس
تمامعيارى از نيكىها، خوبىها، زيبايىها، روشنايىها، راحتىها و كاميابىهاست
و مخصوصاً نسل جوان غيور و انديشمند را توصيه به رهگيرى اقوال و مواعظ و نصايح آن
رهبر منصوص رحمانى مىنمايم تا از دامهاى پوشيده شياطين انسى و جنّى، بِرَهَند و
اقتدار و سرافرازى را به ميهن اسلامى دهند.
فاطمه
|
فطرت را قبضه كرده.
|
فاطر را مرضيّه نموده.
|
فكر را طراوت بخشيده.
|
|
فقدان عدالت را نمايش داده.
|
فساد را اصلاح كرده.
|
فقر را برازنده خود كرده.
|
|
فعل الخيرات را تجلّى داده.
|
فناء فى اللّه را درس داده.
|
فرار از شياطين را فرياد زده.
|
|
فُزتُ و رَبّ الكَعبه را باعث شده.
|
فَصلُ الخطاب به انديشمندان داده.
|
فجر را روشنايى خواسته.
|
|
فقه را روانى آورده.
|
فصاحت به كلام داده.
|
فردوس را ارزانى نموده.
|
|
فَرَوحٌ و رَيْحانٌ را معنا كرده.
|
فواصل بندگى را كوتاه نموده.
|
فيض را كامل كرده.
|
|
فارَالتَّنُّور را دعا كرده.
|
فَلَهُ الْمَثَلُ الْاَعْلى را تصوير داده.
|
فَذَكّر را مرثيه نموده.
|
|
فَلا اَنْسابَ بَيْنَهُم را روضه كرده.
|
فضيلت را استوانه داده.
|
فَنادى فِى الظُّلمات را اخطار كرده.
|
|
فالِقُ الْاَصْباح را سجده نموده.
|
فَانْظُر اِلى آثارِ رَحمَةاللّه را رنگاميزى
كرده.
|
پس
براى چنين عناوين منصوصى است كه ما از روحش امداد مىگيريم و بر دامن پر مهرش
اعتصام كردهايم و اعتقاد به شجره طيّبهاش داريم و ايمان به صحيفهاش بردهايم و
اسلام را در تفسيرش يافتهايم و اكرام را در بيتش يافتهايم و اعظم ملائك را بر
گِرد خانهاش ديدهايم و اشرف انبيا را مديحه خوانش يافتهايم و اكمال دين را در
شرح حالش جستهايم و درين مقوله سخن، طمع بر مقامش برديم و دست نياز بر آستانش
برديم تا ماه اقبال بر فضاى تقديراتمان بتابد و از منويّات امامان آسمانى،
بهرهمند گرديم و ما و مِنى به دور اندازيم و مستى غفلت از وجودمان خالى سازيم و
هوشيارانه به انتظار موعود فاطمى، قائم شده و هوس به غير يار نكنيم.
آئينه فضايل
به
مناسبت سالروز ميلاد فرخنده فخر زنان عالَم، حضرت صدّيقه كبرى، فاطمه زهراء
سلاماللّه عليها.
|
جمله ملائك شادمان آمده
|
زهره زهراى بتول آمده
|
ميلاد
شهربانوى اسلام، خورشيد فروزان بانوانِ جهان، محبوبه حق و مكنونه انوار ايزدى بر
مخلصين مكتبش مبارك باد.
|
نورى ز خديجه چون قمر پيدا شد
|
زهرا چو طليعه سحر پيدا شد
|
|
در بستر ماه جمادى الثّانى
|
زاينده يازده گهر
پيدا شد
|
يكى
از چهرههاى سرشناس بشريّت كه در قاموس كلمات خداوندى، دُردانه تابناك است دخت
گرانمايه حضرت ختمى مرتبت، زهراى مرضيّه است.
او
را كه آئينه تمامنماى فضايل الهى مىباشد هرگز نمىتوان از يك بعد مورد شناخت
قرار داد كه آن انسيّه حوران در همه جوانبِ ديد، خيرهكننده است.
گرچه
تاريخ گذشته از سوء نگارش قلمزنان مغرض در امان نبوده و همواره غبار كذب و خيانت
را بر منظر ملكوتى آن يگانه دوران، افروخته و در فريب افكار عمومى، تلاش
نمودهاند، ولى باز هم زهره درخشان هستى، روحنواز عارفان بوده و به مصداق آيه
كريمه يُريدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَاللّهِ
بِاَفْواهِهِمْ واللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ، هرگز
نتوانستند آن آفتاب پرنور را از تابش محو نمايند.
در
همان عصر آغازين، گروه ظلَمه و سرَقه، بنا را بر آن نهادند كه با فرستادن عوامل
نفوذى به بيت نبىّ مكرّم، جلوى رشد علايق آن حضرت را به دختر والايش بگيرند امّا
رسول برگزيده در مقابلشان به سختى ايستاد و فرمود: خيال مىكنيد من به زهرا به چشم دخترم
نگاه مىكنم؟ خير، محبّت من به او، بخاطر جايگاهش در بارگاه كبريايى حضرت احديّت
است، او را اين چنين احترام مىكنم چون خالق جليل اين گونه تكريم كرده است و زمانى
كه كوشيدند تا در برابر موقعيّت معنوى فاطمه، بتسازى كنند و آدمكهاى خود را در
جامعه جا بيندازند باز اين رهبر منادى وحى بود كه فرياد افشاگرانه سر داد و اسرار
فاطمه را به مردم نشان داد كه اين دختر جوان به منزله مادر است براى من! و در جايى
فرمود: پدر به قربانش باد.
در
جمع انصار و مهاجر فرمود: فاطمه، پاره تن من است، هركه او را دوست بدارد مرا دوست
داشته و هركه مرا محبّت نمايد، خداى را علاقه كرده و هر كه خداى را عاشق شود،
بهشت، منزل او خواهد بود و آنگاه در حالى كه بر اريكه منبر ايستاده بود ادامه داد
كه هركس فاطمه را اذيّت كند مرا آزرده و آن كه مرا دشمنى كند خداى را به غضب آورده
و هركه مورد غضب خدا
قرار گيرد مأوايش دوزخ است و سپس به اهل مسجد فرمود دستهايتان را به دعا برداريد و
آمين كلمات من گوييد كه: خدايا، خلود در نفرينت كن، آن كس را كه حريم فاطمهام را
مىدرد.
و
در پاسخ سؤالات آنها كه علّت نامگذارى فاطمه را به اين اسم پرسيدند، فرمود: او
نزديكترين كس است به من و به جهت آن كه خداوند او و فرزندان او و پيروان حقيقي او
را از آتش جهيم بريده به اين نام مسمّى گشته است.
براى
صدّيقه كبرى، نامها و اسامى مختلفى است كه علّت وضع آنها را از سوى پدر تاجدارش كه
كلامش ممهور به مهرِ مايَنْطِقُ عَنِ
الْهَوى اِنْ هُوَ اِلّا وَحْىٌ يُوحى مىباشد مىتوان در فلسفه وجودى اين
پاكيزهترين انسان، جستجو نمود.
چنانچه
پيامبرِ رحمت فرمود: او محبوبه خداست، از آن به بعد اين نام بر او استوار گرديد.
و
باز فرمود: او منصوره است كه فرزندش مهدي، به امر قادر يكتا به هنگام ظهور، مشرب و
مقصد او را، ظاهر مىسازد.
راضيّه
است چون از تقديرات الهى خوشنود مىباشد.
مرضيّه
است به دليل رضايت مطلق حضرت حق جلّ و على از آن نفس زكيّه.
محدّثه
است به دليل مكالمه با فرشتگان كه در زمان وداع با پدر در دم آخر، از آن مخبرِ
عرشِ برين شنيد كه در باقيمانده عمرش، از مصاحبت جبرئيل برخوردار خواهد بود.
مباركه
است زيرا حياتش در دو ديار دنيوى و
اخروى
باعث بركت اهل آن خواهد بود.
محيا
است چون در زندگانى جاودانه فناناپذير، مكتوم مىباشد.
و
عناوين بسيار ديگر كه در اين مقوله محدود، نمىگنجد و در كرامت خلقتش، اخبار
بسياري آمده كه بررسى آنها نياز به فرصتهاى بىشمار دارد و در سرلوحه آنها سوره
كوثر است كه خداوند به خليفهاش فرمود: ما اراده كردهايم كه اين دختر، وسيله بقا
و دوام نسل تو بر زمين باشد، پس در قبال اين نعمت عظمى، ذاكر باش، فَصَلِّ
لِرَبِّكَ، به اين خاطر بود كه رسول خاتم، هرگاه فرزندش فاطمه را مىديد برايش
قيام مىكرد و بر او بوسه مىزد و مىفرمود: وَ اَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ
فَحَدِّثْ كه حديثِ شكر، تعزيز و تعريف براى اوست و در آيه مباهله، به نصّ مورّخين
فريقين، حرم رسول گشته و در آيه تطهير، عصمتش تثبيت گرديده و در حديث قدسى كساء در
معرّفى آل عبا، نقطه مركزى پرگار شناخت اهلالبيت است.
اين
مهين بانوى بىمثال، گرچه عمرى كوتاه داشت لكن هر ثانيه زندگيش، موجى بود از درياى
هدايت و سعادت، بسان حجّت بالغه لاهوتى بر همه ناسوتيان در تمام زمانها و زمينها
تلالؤ دارد و آيا اين مجد و فروزش فضايل را با دستهاى ناتوان و افليج مرده دلانِ
تهى از درك، مىتوان خنثى كرد؟ در حالي كه در تفسيرى از امام هادى در ذيل آيه
شريفه: وَ اَشْرَقَتِ الْاَرضُ بِنُورِ رَبِّها، به ايشان اشاره شده كه خداوند نور
فاطمه را در پهنه گيتى مىگستراند و مُصلح آخرين را از سلاله او قرار مىدهد.
برگى
از دفتر معرفت فاطمي:
اَلْجار
ثُمّ الدّار
دواى
كشتن هواى نفْس آن است كه هرچه دوست دارى براى ديگرى بخواه.
اَللّهمّ
لا تَجعَلِ الدّنيا اَكبر همّى
خدايا،
مرا در چراگاه ماديات رها مكن چراكه دچار نكبت خواهم شد.
برگزيده
از روزنامه اطلاعات ، شماره 19511.
به
قلم روحاني پايتخت، سيد حسين كاظميني بروجردي.
پنج
شنبه، 5 دى ماه 1370 ، جمادى الثّانى 1412 دسامبر 1991.
در پس پرده هر چه بود آمد
ميلاد
روحبخش و نسيمآفرين يداللّه، اسداللّه، لساناللّه و سيفاللّه، ابوالحسن علىّ
بن ابيطالب بر همه مسلمانان
جهان مبارك باد.
بِسمِهِ
الْعَلِىِّ الْعالِىِ الْمُتَعالِ الْاَعْلى
|
قومى به طلب در پى ديدار يگانه
|
كردند طواف حرم آن روز بهانه
|
|
اندر طلب يار سرودند ترانه
|
ناگاه على رخ بنمود از در خانه
|
|
يعنى كه مرا غير على نيست نشانه
|
چون اهل نظر جلوه دلدار بديدند
|
اسرار ولايت ز لب يار شنيدند
|
|
سلطان نجف صاحب مفتاح جنان شد
|
آن را كه نبُد راه بدين در، نگران شد
|
|
در حصن ولايت همه در امن و امانند
|
جز نام على هيچ نجويند و نخوانند
|
|
در
جنگ اُحد، زمانى كه مسلمين، گرفتار حملات مشركين شدند، ميدان نبرد خالى شد و
پيامبر در محاصره كفّار قرار گرفت و تنها شير خدا از شمع وجود نبوى دفاع مىنمود،
فضاى ميدان جنگ، هولناك گرديده و نوميدى قلوب مؤمنين را فرا گرفته بود، در اين
حال، پيك وحى از سوى خالق قادر بر نبىّ مرسل نازل گشت كه اى فرستاده من، تو على را
دارى و هركه على دارد چه غم دارد؟ آنگاه آهنگ زيباى ملكوتى در آن حربگاه خونين،
طنين داد كه:
نادِ
عَلِيّاً مَظْهَرَ الْعَجائِب تَجِدهُ عَوْناً لَكَ فِىالنَّوائِب كُلُّ هَمٍّ وَ
غَمٍّ سَيَنْجَلى بِوِلايَتِكَ يا عَلى.
معناى
تقريبى آن چنين مىشود:
اسداللّه
گر آيد به هوادارى دل - زَهره شير شود آب زپا دارى دل
در
كتاب مناقب خوارزمى حنفى از قول عمر بن خطاب مىنگارد كه وى از پيامبر نقل مىكند
كه خداوند ملائكه را از نور صورت على آفريده است.
امروز
طواف قبله گاهم هوس است - ميلاد على شهنشه دادرس
است
از
كعبه فروغ علوى پيدا شد در خانه - اگر كسى است يك حرف بس
است
خداى
بارىتعالى در حديث قدسى به نبىّ مكرّمش فرمود: ولايت على، دژى است محكم در دنيا و
آخرت كه در آن، مؤمنين از عذاب، مصون خواهند بود.
گرچه سخندان به سخن غالب است - گوش بده بر
سخنم جالب است
اذن
دخول تو به باغ بهشت - حُبّ علىّ بن ابيطالب است
علي
تجلّي مراحم الهي بر گرفتاران است:
فرزند
بزرگ روزگارست على - با مردم رنج ديده يارست على
بر
دفتر روزگار گر خيره شوى - مفهوم نمود كردگارست على
يا
رب به دلم مِهر على افزون كن - جز حرف على ز لوح دل بيرون كن
ما
را به علىّ و آل بخشاى زِ لطف- هر دل كه نه جاى او بُود
پرخون كن
يكى
از مهمّين صحابه پيامبر، اباذر غفّارى است كه نشان صداقت از رسول دارد و در جمع
كتب شيعه و سنّى مُهر تأييد راستگويى او را از نبىّ مكرّم درج نمودهاند، ناقل
حديث نبوى است كه آن حضرت فرمود: اى اباذر، اگر پرده اسرار على برداشته شود، مردم
بر خدا كافر شده و به يك باره بر او سجده مىكنند! پس آنچه كه از او مىدانى و
مىبينى، كتمان كن و تنها بر خواصّ از ياران بگو، روى اين جهت،
مولوى در مثنوى مىسرايد
:
تو
به تاريكى على را ديدهاى - لاجرم غيرى بر او بگزيدهاى
يعنى
آن كس كه جمال دلاراى على را در پس ابرهاى جهل و عصبيّت ديده به راهبرى غير او
توسّل مىجويد.
معاويه،
دشمن ديرينه اميرالمؤمنين، وقتى خبر شهادت على را شنيد، گفت: دنيا از وجود عدالت
خالى گشت و سپس در تمجيد و تحميد او اين گونه سرود:
خَيْرُ
الْبرَيِّةِ بَعْدُ اَحْمَد حِيدَرفَالنّاسُ اَرْضُ وَالْوَصِىُّ سَماء
او
اعترافنامه خود را به اوراق جاودانه تاريخ سپرده و گفت:
خوبِ
خوبان بعد از پيامبر على است، پس در دايره خلقت، مردم همچون زمين و جانشين رسول
همانند آسمان است! و پسرش فِىالْمجلس، اين اقرارنامه را كامل كرده و اضافه نمود:
وَالْفَضلُ
ما شَهِدَتْ بِهِ الْاَعْداءُ! يعنى امتياز او آن است كه دشمنانش به آن اعتراف
مىكنند!
خوش
قريحهاى، به اين امتيازات اشاره كرده و مىگويد:
ميسّر
نگردد به كس اين سعادت - به كعبه ولادت به مسجد شهادت
فقيهى
چنين ستوده:
در
مرحله على نه چونست و نه چند - در خانه حق زاده به جانش
سوگند
بى فرزندى
كه خانه زادى دارد -
شك نيست كه باشدش به جاى فرزند
يكى
از ادباى عرب در رثاى ابرمرد تاريخ بشريّت، اين گونه سروده است:
جُمِعَتْ
فى صِفاتِكَ الْاَضْداد- فَلِهذا عَزَّتْ لَكَ الْاَنْداد
زاهِد
حاكِم حَليم شجاع - فَاِنَّكَ ناسِكٌ فَقيرٌ جَوادٌ
ظَهَرَتْ
مِنْكَ لِلْوَرى مُكرّمات - فَاَقَرَّتْ بِفَضْلِكَ الْحُسّاد
لَوْ
رَأى مِثْلُكَ النَّبِىُّ لِاَخاه - وَ اِلّا فَاخْطاءَ الْاِنْتِقاد
جَلَّ
مَعْناكَ اَنْ يُحيطَ بِهِ الشِّعْر - وَ يحْصى صِفاتكَ النّقاد
يعنى
در وجود تو، صفات متضاد جمع شده كه در هيچ كس اين ويژگيها ديده نمىشود، زاهدى و
حاكمى، بردبارى و شجاعى ، خداجويى و فقيرى و بخشندهاى، اين خصايص بىنظير تو باعث
شده كه حسودان تو نيز اقرار به آن نمايند.
شعر
گفتن براى تو، كسر است چراكه سخندانان و كلامشناسان در شمارش مقامات تو ناتوانند
و سرايِش حكيم سنايى بر همين اساس است:
اسداللّه
در وجود آمد - در پس پرده هر چه بود آمد
برگزيده
از روزنامه اطلاعات، شماره 19530.
به
قلم روحاني پايتخت، سيد حسين كاظميني بروجردي.
شنبه،
28 دى 12 ، 1370 رجب 18 ، 1412 ژانويه 1992.
به على شناختم من به خدا قسم خدا را
خدايش
آنچنان مكرمتى به او داده كه به هيچ امّتى نداده:
ميسّر
نگردد به كس اين سعادت - به كعبه ولادت به مسجد شهادت
خداوند
به فاطمه بنتاسد در حريم كعبه ندا داد:
اُدخلى،
داخل شو، و اين مادر دردمند كه هاج و واج اين غريو رعدگونه شده بود به درب بيت آمد
و آنرا قفل شده يافت و كليد را در دستان اربابان جاهلى ديد كه رابطه دوستانهاى با
ابوطالب ندارند و لذا از اين تعارض به شگفت آمد، ناگهان ديوار كعبه شكافت و
صاحبخانه فرزند خود را به درون برد و دوباره اين شكاف برهم شد، و اين واقعه براى
سران قريش كه در آنجا حضور داشتند بسى سنگين و عظيم آمد و خدا مىخواست كه دشمنانش
بر اين دعوت جبروتى شاهد باشند كه: والفضل ما شهدت به الاعداء: برترى آن است كه
معاندين به آن اعتراف كنند.
سه
روز اين مادر و نوزاد خارقالعادهاش ميهمان ربّالمشارق و المغارب بودند و از
غذاهاى لاهوتى مىخوردند و سپس خدايشان بفرمود كه يك بار ديگر اعلام رسوائى بت و
بتپرستى و بتسازى كنند و از ديوار عبور كنند و چشمها را بر اين احتجاج ثقيل
توحيدى خيره سازند و چون از مدخل كعبه بيرون آمدند، اقوام و عشيره را يافتند كه
دلواپس اين امر بىنظيرند.
در
اين ميان ابوطالب پيش آمد و نو رسيده مسعود را در آغوش كشيد و رو به فضاى ملكوتى
مكّه نمود و خدا را اينچنين خواند: اى خالق معجزهها كه با ارادهات تاريخ را
تغيير مىدهى و تقويم را به توليت جاودانگى مىبخشى، بنما به ما كه نام اين مولودت
چيست؟ فىالفور اعلاميه صمدانى در باب حيدرى به او ابلاغ شد كه: علىٌّ اشتقَّ مِنَ
العلىّ.
از
آنجا كه نبىّ مكرّم در تجليل از خليفه بلافصلش فرمود: اَنَا مدينةُ العلم و علىٌّ
بابُها، مىبايد معرفةالنّبى را از دروازه مرتضوى جستجو كرد، و به خاطر آنكه رسول
اكرم فرستاده حقتعالى است و لزوما از كانال نبوّت به شناخت توحيدى مىرسيم پس در
يك كلام بايد گفت: كليد اصول دين در كلاس علىشناسى است. مقاله حاضر بحث مجملى را
در تعريف مقامات خداداده علوى ارائه مىدهد.
زمانى
كه در ركوع زكوة داد خدايش وى را ولىّ امر مؤمنين منصوب كرد (مائده 55) و
داستان حاتمبخشى مولاى متّقيان بسى دلنشين است:
زمانى
كه پهلوان نامى جاهلى را بر خاك زد انگشترش را به روال معمول پيروزى در جبهه به
محضر پيامبر آورد و ايشان آنرا به برنده جنگ دادند كه قبلاً اين مدال متعلّق به
يكى از پادشاهان شكستخورده بود و به عمربنعبدود رسيده بود و بسيار گرانبها و
معادل مخارج مملكت وى بوده.
بخشش
در حين عبادت نكتههاى ريشهاى در معرفةالنّفْس دارد كه راكع تا قطع پيوندهاى
زمينى نكند عروج ننمايد و نمازگزار تا زمانى كه در اسارت تجمّلات است نمىتواند به
معراج برود.
رسالتپناه
فرمود: علّت نامگذارى على به ابوتراب آنست كه وى صاحب زمين و حجّت خداوند بر اهل
آنست و موجب آرامش اين كره خاكى مىباشد. (بحار ج 35 ص 51)
ابن
عبّاس، محدّث موثّق و راوى معتمد اهل سنّت مىگويد: از جمله اسامى على در قرآن،
ايمان است كه در سوره مائده مىفرمايد: هر كه به او پشت كند بىدين خواهد بود. (بحار
ج 35 ص 248)
در
كتاب مستدرك صحيحين كه از مآخذ دينى اهل سنّت است آمده: على در ركاب پيامبر هفت
سال اشتغال معنوى و عبادى داشت، در حالى كه تمامى اصحاب و انصار و مهاجر، به
تعبّدات نفسانى و غير الهى مشغول بودند. (كنزل العمّال
ج 6 ص 394)
عمر
بن خطّاب مىگويد: گواهى مىدهم كه پيامبر فرمود: ايمان على و ارزش آن از ثقل و
وزن هفت طبقه آسمان بيشتر است. (رياض النّضره ج 2 ص 226).
پدر
عمربن سعد كه از قتله امام حسين بود، در بازار مدينه با شخصى كه عليه اميرالمؤمنين
سخنرانى مىكرد و به آن حضرت اهانت مىنمود و مردم را به ضديّت با وصىّ قانونى
رسول خدا فرا مىخواند مباهله كرد و او در دَم به وسيله مَركب خود كشته شد. (مستدرك
صحيحين ج3 ص499)
تنها
مفسّر واقعى قرآن، امامالبرره است كه فرمود: فقط در شرح و تحليل سوره حمد، بار
هفتاد شتر را مىتوانم تجهيز كنم. (مناقب ابن شهر آشوب ج 2 ص
43)
مخبر
وحى فرمود: آفريدگار علم، دانش را به پنج قسمت، تقسيم كرد و چهار بخش آن را به على
داد و يك پنجم را به تمامى انسانها، على را در آن يك جز معالم نيز شريك گرداند. (تاريخدمشق
ابنعساكر ج3 ص58)
ابوسعيد
خدرى، از راويان اهل سنّت مىگويد: پيامبر فرمود: خداوند عزّوجلّ، آيه تطهير (انّما
يريد الله ليذهب عنكم الرّجس اهلالبيت و يطهّركم تطهيرا) را در منقبت
و مرتبت على و خانوادهاش نازل كرده. (تفسير ابن جرير طبرى ج 22
ص 5)
ابن
عبّاس از بزرگان اهل سنّت مىگويد: در توصيف و تكريم على، سيصد آيه در مُصحف مبارك
فرقانى آمده است. (صواعق محرقه ص 76)
عايشه
از مراجع روائى اهل سنّت مىگويد: على بهترين انسان روى زمين است و ناباور او،
كافر است. (امالى صدوق ص 76)
فخر
رازى كه از اعاظم اهل سنّت است در تفسير
خود كه معروف به كبير مىباشد، در بررسى بسم اللّه الرّحمن الرّحيم كه در نماز
شيعه و سنّى به خلاف يكديگر در آهسته گفتن و بلند خواندن، فقه هر يك نظريّهاى
دارند، مىگويد: و امّا على آنرا به آواى رسا مىگفت و نمىتوان از كردار او
سرپيچيد، زيرا كه به نصّ كلام پيامبر، حق با علىّ بن ابىطالب است، در هر زمان و
مكان. (مستدرك صحيحين ج 3 ص 124)
ابن
عبّاس، از معتمدين اهل سنّت، از پيامبر نقل مىكند كه فرمود: عشق به على، گناهان
را مىريزد و پاكى به پرونده اعمال مىبخشد. (تاريخ دمشق
ابن عساكر ج 2 ص 103)
امام
صادق فرمود: براى زائرين حرم اميرالمؤمنين، درهاى آسمان، جهت پرواز به عرش باز مىشود.
(بحار ج 27 ص 262)
رسول
اسلام فرمود: قسم به حقيقت رسالتم اگر كسى بىولاى على هزار بار حج كند سودى از
مناسكش نبرَد و دوزخ را از خود دور نسازد. (مستدرك
الوسائل ج 1 ص 24)
براء
از مورّخين اهل سنّت از پيامبر خدا نقل مىكند كه ايشان فرمودند: من و على به منزله
يك سر و پيكر هستيم. (فضائلالخمسه ج1 ص297)
در
هنگامى كه رهبريّت ظاهرى جامعه را به عهده داشت به استاندارانش در اهواز و شيراز و
كرمان نوشت: اگر به مردم ستم كنيد و بيتالمال را به حق و عدل تقسيم نكنيد، آنچنان
بر شما سختگيرى كنم كه موهايتان بريزد و كمرهايتان خم شود و در بين اجتماع بىآبرو
و حيثيّت شويد. (ولاية الفقيه ج 2 ص 673)
در
معرّفى خود به تاريخ هر عصرى و تقويم هر نسلى فرمود: راستگوى بزرگم، ميزان حقّ و
باطلم، در محتوايم، به هر چيزى عالمم، چشم خدايم، نزد خدايم، امين خدا بر خلايقم،
قسمت كننده بهشت و دوزخم، شاخص عابدين در عبادتم. (مناقب ابن
شهرآشوب(
اَنِس
ابن مالك، از مراجع اهل سنّت، از پيامبر نقل مىكند: على بر امّت اسلامى، حقّ پدرى
دارد. (فرائد السّمطين ج 1 ص 297)
در
آيه 67 سوره مائده، پروردگار عالميان، ولايت علوى را در كنار رسالت مصطفوى قرار
داده و اين دو را هموزن يكديگر خوانده و مىفرمايد: اگر توليت على را ابلاغ نكنى،
پيام يك عمر نبوّت را نرساندى.
در
آيه 3 سوره مائده، مرتبه خلافت حيدرى را اينگونه توصيف مىفرمايد: با جانشينى
على، دينتان را كامل كردم و با رهبرى او، نعمتهايم را جامعيّت بخشيدم و با
سرپرستى او، از شما راضى گشتم.
امام
صادق فرمود: بزرگترين و شريفترين اعياد مسلمين، روز غدير خم است كه واجب مىآيد
شكر و سپاس در آن زمان. (الغدير ج 1 ص 286)
از
جمله كتب معتبره اهل سنّت كتاب البداية و النّهاية تأليف ابنكثير است، كه از قول
براء كه او نيز از موثّقين سنّى مىباشد مىنويسد: رسولاللّه در روز غدير، انواع
ولايات را شمارش نمود و اعلام كرد كه ولايت مورد بحث براى علىّ بن ابىطالب مهمتر
از قرابتى است كه والدين بر ما دارند و نيز دخالتى كه خودمان بر خويشتن داريم، و
سپس بر اين هويّت و موجوديّت از همگان بيعت گرفت و عمر بن الخطّاب نيز صحّه گذاشت
و تبريك گفت. (الغدير علّامه امينى ج 1 ص 11)
رسول
اكرم فرمود: مبارزه على در جنگ خندق و نابود كردن پهلوان نامى عرب در آن مجاهدت از
همه افعال خير و اعمال عبادى مردم تا ابدالدّهر برتر و بالاتر و مهمتر است. (مستدرك
صحيحين ج 3 ص 32)
از
وصاياى مولىالموحّدين به پسران معصومش مىباشد: در قبال ترور من، دست به خونريزى
نزنيد و به قصاص شهادتم، فقط يك ضربه شمشير به قاتلم بزنيد و او را تكّه تكّه
نكنيد و فضاى وحشتآلود را بر شهر حاكم نسازيد. (بحار ج 42 ص
256)
اين
بود خوشهچينىهائى از بوستان علمى و فرهنگى شهيد مسجد نور، فرزند بيست و ششم امام
سجّاد كه در كتابهاى جواهرالولايه، امامشناسى، شيعهشناسى و اعجازشناسى، از خود
به يادگار گذاشت و مسلمانان را از ميراث فكرى و تحقيقى خويش غيرت بخشيد. پس تحيّت
پيروان مرجع زاهد، آيت اللّه العظمى آقا سيّد محمّد على كاظمينى بروجردى، بر جدّش
اميرالمؤمنين كه چنين وديعهاى را در مسجد نور نهاد و نام علي را با قلمش احياء
نمود.
عيد غدير خم، هويّت شيعه
اصيل
غدير،
برگ برنده شيعه در تاريخ و شمع جاودانه شناخت در دايره توحيد است.
بدون
غدير، دين، ناقص بوده و در غدير، مدال
اَكْمَلتُ لَكُمْ دينَكُمْ را
حقتعالى بر زمين عبوديّت زده و شاخص بندگى را در آن خلاصه كرده و نشان وَ رَضيتُ لَكُمُالْاِسْلامَ ديناً داده.
كيست
همچون اميرالمؤمنين كه اهريمنان را از پهنه گيتى رانده و تقدير الهى در ثنايش اَلْيَوم يَأِسَالَّذينَ كَفَرُوا مِنْ
دينِكُمْ آمده و فقدان ولايتش را نقص رسالت خوانده و فَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما
بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ را در فرقان اعظم، دليل آن آورده و بدخواهان هرجايى را محكوم به شكست كرده و بيمه نامه وَاللّه
يَعصِمُكَ مِنَالنّاسِ داده و مكارم اخلاقى و محاسن درونى را وجه اتّصال به بيعت مولا نموده و اَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ
نِعْمَتى را در فضاى آدميّت طنين افكنده و اكنون ماييم و دو راهىهاى سرنوشتساز
بر بستر زندگى كه
كدامين مواضع را در رشتههاى ارتباطى خود برمىگزينيم و شامل چه بخشى از دعاى رسول
اكرم مىشويم كه عرضه داشته: اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ،
آيا در اين آشفتگى احوال و ظلمتِ زمان كه مرز بين حقّ و باطل از ميان رفته،
سرمايهات ولايت خالص عليست كه در وجود يازده امام ديگر، تبلور يافته؟
امروز
در عصر خاتمالاوصياء هستيم و آن يادگار خلافت الهى را يارى مىكنيم تا مرهون
الطاف نبوى شويم كه وَانْصُرْ مَنْ
نَصَرَهُ و در تفسيرش پيامِ كانَ حقّاً عَلَينا نَصْرُ الْمُؤمِنينِ
ريشههاى ايمان به خدا را قوّت مىدهد و ايمان آورندگان و دين باوران را نَويد
حشمت مىدهد.
در
يادواره اين يوماللّه اكبر نبايد نفرين پدر امّت اسلامى را ناديده گرفت كه وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ عذاب بزرگ را هشدار
مىدهد و آنهايى كه از گروه منتظرينِ حقيقى جدا مىشوند و به گرد امامان خودساخته
ميروند به آلام بسيار دچار مىگردند كه هم اكنون در تمام زواياىِ جامعه، فرآورده
آن مشهود است.
تجزيه علمى غدير و تحليل ادبى فرهنگ عينى آن
مسأله
جايگزينى خلافت الهى، آنقدر مهم و خطير است كه بايد مفادّ آن در دانشگاههاى دينى،
به بحث و تحصيل رود تا آن كه راز و رمز جعل قانون سرپرستى از ناحيه ربوبى، مكشوف
گردد.
استقرار
معاونت ايزدى در زمين را نبايد با ديد ظاهرى و محدود نگريست، بلكه چنين امر خاص و
حياتى در افق جهان شمولى قرار دارد كه منظرش از كران تا بىكران است و لذا حقّ
مطلب، آنموقع ادا مىشود كه گستردگى صاحبمنصبى عرش در فصول و عقود آن به نقد و
استنباط آيد و روى همين قاعده در مقاله مورد نظر، استدراك تفسيرى از آيات نازله در
واقعه غدير گرديده تا برداشت خوانندگان از اين پايه و ستون شريعت، رساتر و
شفّافتر و فنّىتر باشد و نيز تعريف پيامبر از وصايت منصوصه و دعاى آن حضرت كه
تضمينبخش جريان بعدى است به تقطيع و تبصره رفته و طبق گنجايش ورقه، به محاجّه و
مباحثه گرفته شده است:
1-(اَلْيَوم):
تخصيص زمان به يك كار ضرورى
و ترميمى و تداركاتى مىباشد.
2-(يَئِس):
عنوانى براى يأس تاريخى و نااميدى هميشگى معارضين.
3-(دينِكُم):
آئينى ازلى كه با آهنگ وحى، شكل يافته و از مقاطع ابدى، نشأت گرفته و نيازمنديهاى
آدمى را در هر سرايى، سر و سامان مىدهد.
4-
(فَلاتَخْشَوْهُم): از جار و جنجالهاى سياستبازان مكّار و حيلهگر
نترسيد و هرگز مفتون هياهوى پوشالى آنها نگرديد.
5-(وَاخْشَون):
تقوا را پيشه كنيد كه حريم ملكوتى، در مجموع هستى ريشه دارد و با چنين پشتوانهاى
مىتوان گردنههاى صعبالعبور زندگى را درنورديد و به قلل رستگارى رسيد.
6-(اَكْمَلْتُ):
خودكفايى و بلوغ فرامين كاملترين دين و جامعترين آئين را ميرساند، كه سرشار از
رشحات هدايتى و قداستى است، تمدّن اشباع شده از حكمتها و فرهنگ سرريز گشته از
براهين كه يكى از مستندّات آن، كتابش بوده.
7-(اَتْمَمْتُ):
پايان گرفتن و رفع نياز نمودن و اعلام ايستگاه كردن.
8-(نِعْمَتى):
هداياى جبروت، به گُل نشستن آرزوها، انعام ويژه خالق هر چيز، شكوفه خاطرات، دست
نوازشگر معبودى رفيق.
9-(رَضيتُ):
اوج اقبال، تعالى بخش تفاهمات، اسباب سپاسگزارى، آسودگى خيالات، اطمينان به فرجام.
10-(اسلام):
سالم، سلامت، تسليم، بىادّعا، روش بندگى، مسير بىدردسر، تسلّى خواطر از شدائد
محاضر.
11-(اَيُّهَاالرَّسول): تشديد مخاطبت با پيك رسالت پناه، مأمور ابلاغ،
امينى براى مراسلات عظيم، نزديكترين فرد به منبع سماوات.
12-(بَلِّغ):
بلاغت، تبليغات، برسان، همگانى كن، از خاص به عام، بر معلومات عمومى بيفزاى.
13-(مآ اُنزِلَ اِلَيك): آنچه را كه تحويل گرفتى، محموله منظوره، از عرش
به فرش، تو چون دريايى بر تشنگان.
14-(مِنْ رَبِّك): از خدايى، مبدأ خلقت، منقوش استرجاع، مسئول
تربيت خلايق، پرورش دهنده موجودات.
15-(وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ): اگر تأخير بيندازى يا
چنانچه در وظايفت تعلّل ورزى، مغلوب رژه ابالِسه شوى.
16-(فَما بَلَّغْتَ): كارت ناتمام خواهد بود، راه به انتها نبردى، بار
به مقصد نرساندى، كِشتى به ساحل ندادى.
17-(يَعْصِمُكَ مِنَ النّاس): تحت پوشش هستى، زير چتر حفاظتى، از زيادتى
بدخواهان نترس، قلب مردم در دست ماست.
18-(لايَهدِىالْقَومَ الْكافِرين): هادى منم، دروازههاى
فهم و شعور به حكم منست، دريچههاى سمعى و بصرى را من تنظيم مىنمايم، ناگرويده به
امام آسمانى كافرست، متخاصم با ولىّ منصوص
مطرودست، ملاك كفر و دين عليست، گرايش به مهبط ولايت، توفيق مىخواهد.
19-(مولا):
آقا، سرور، صاحب اختيار، اولى به تصرّف، دوست، ياور.
20- (علىّ):
عالى، برتر، والا مقام، مسلّط، فوقانى، بهتر، بالاتر.
21- (وال):
همسنگر، يكدست، حامى، ارباب، هوادار.
22-(عاد):
عدو، عدوان، اعداء، عداوت، دشمنى، منصوب به قوم عاد، بدحال، شوم سرشت.
23- (نصر):
انصار، نصرت، نصير، ناصر، كمك حال، امدادگر، تأمين دهنده.
24- (خذل):
فرومايگى، پستى، توسرى خور، بىوزن، ساقط شده، نوعى نفرين.
معجم
آيات 3 و 67 از سوره مائده و ابلاغيّه
پيامبر در غدير و خطبه آن حضرت
در آن روز.
كوكب نور فشان از ره فيض
آمده است
زاد
روز ولادت دخت امامت، يار ولايت، چكيده عصمت، زيور خلقت و طلوع خورشيدِ صبر و
مقاومت،
حضرت
زينب كبرى، مبارك باد
از
كاخ على ستارهاى پيدا شد - بشكفته گلى ز گلشن زهرا شد
سرتاسر
كائنات پرنور و سرور - از يمن قدوم زينب كبرى شد
در
سحرگاه پنجمين روز از ماه جمادىالْاوّل سال پنجم هجرت، اخترى پرگهر در بيتالنّور
اهلالبيت عصمت، تابيدن گرفت كه نام ناميش را حضرت دادار، زينب نهاد، سوّمين فرزند
اميرالمؤمنين و صدّيقه طاهره و اوّلين دخت گرانقدر آنها بود.
او
نهتنها زِين پدر بود كه الگوى درخشان زنان شد و بل اسوه تمام نماى بردبارى و
مجاهدت مردان گرديد، وى عالمه غيرمعلّمه است كه در حوزه درسش، خيل انديشمندان از
كوثر معالمش اشباع مىشدند، نقشى كه عليا حضرت، زينب، در پاسدارى از نهضت خونبار
حسينى ايفا مىكند بسيار حسّاس و سنگين است.
در
يك مقطع حادّ سياسى و تاريخى، عهدهدار وصايت و نيابت امام زمان خويش گرديد! روزى
كه در كربلا همه چيز به هم ريخته و به ظاهر تمام شده بود و جانشين بر حقّ رسول به
اشدّ مصائب شهيد گشته و عزيزانش در محاصره و تهديد اهريمنانِ سياهدل قرار داشتند
و امام زينالعابدين در بستر
بيمارى
بود و توطئه ننگين حكومت يزيد بر مبناى محو كامل حركت ستم ستيزى ابىعبداللّه قرار
داشت و آن گونه كه تاريخنويسان مىنگارند در آن مرحله انتقالى كه فناى ظاهرى
مناديان حق، به استحكام استبداد باطلشان منجر مىگشت، اين شهربانوى عدالت بود كه
با اشك ديده و شمشير زبان و استوارى قدم و بينش فراگير، نقشههاى شوم شيطان صفتان
را بر آب نمود و صداى ملكوتى على را بعد از گذشت زمانى در كوفه و شام طنين داد و
ابلاغ رسالت برادر كرد و مستان قدرت را تپانچه زد و ساده دلان خفته بر بستر جهل را
نهيب هدايت داد، تا آن جا كه مجلس خطابت او تبديل به عزا خانه مىشد و حضّار،
گريهكنان به آشوب مىشدند و اساس انقلابات آتى پىريزى مىگشت.
شجاعت
و جسارت او در قصر حاكم سفّاك، قدرت و عظمت على
را در ميدانهاى نبرد تداعى مىنمود كه هان! اى قتله اميرالمؤمنين! اسداللّه
دگر باره به حربگاه آمده و تكبير گويان، به هدم بتسازان و بتپرستان تجلّى نموده
است!
آرى
زينب در همه ابعاد وجودى زينب بود و آنچه خوبان همه دارند وى به تنهايى دارد.
در
تهجّد و عرفان، يادگار زهراى مرضيّه است، از امام سجّاد پرسيدند: شما كه به اين
مقام تعبّد رسيدهايد، آيا كسى را در اين اوج ديدهايد؟ فرمود: آرى، عمّهام زينب
در سختترين لحظات، غرق در ارتباط با خدا بود و آن زمان كه باب مظلومم در گودال
قتلگاه با معبود خويش راز مىگفت، خواهرش نيز در كنار بستر من با او همنوا بود مثل
آن كه يك صدا از دو حلقوم برمىخاست.
به
هر تقدير در همه مراحل زندگى، تكنواز خوبيها و نيكيهاست و از بدو تولّد مورد تمجيد
خالق عظيمالشّأن و جبرئيل امين و پيامبر رحمت و امامالكونين و سيّدةالنّساء
العالمين و حضرت مجتبى و سيّدالشّهدا و زينالعابدين و ائمّه معصومين خلف، قرار
داشت و در اين زمينه كتابها تأليف شده و آثار تاريخى و كلامى گسترده بر جاى مانده
كه ضمن تبريك ميلاد اين مولود عزيز و آرزوى همنشينى با مكتب سازنده اين بانوى
درخشان عالم انسانيّت، پيگيرى شخصيّت ايشان را در مجارى معرّفه پيشنهاد مىنمايم.
برگزيده
از روزنامه اطلاعات، شماره 19474.
به
قلم روحاني پايتخت، سيد حسين كاظميني بروجردي.
چهارشنبه،
22 آبان 1370، 5 جمادىالاوّل 1412، 13 نوامبر 1991.
رنجنامهاى از درياى اشك و كوير درد
در
آغاز سوره مريم، در لفّافه حروف مقطّعه قرآنى، موجوديّت گوهر تابناك لاهوتى حسين
به تحليل آمده و خدايش به تجليل وى پرداخته و علّت مبادى بودنش در مبحث مريم مقدّس
و عيسى مسيح، اعجب بودن او در خلقت است كه وى را در خصائص انسانى و فضائل معنوى
ممتاز كرده و سرآغازى بر تمامى قصّههاى مهم و بىنظير باستانى نموده كه اگر اين
مادرِ بزرگ و فرزند گرامش از غرائب آفرينشند، و داستان ثقيل و سهمگين حسينى نيز،
منحصر به فرد است.
مفسّران
فرقانى، كلّيّات اسرارى كه در ابتداء سوره مريم آمده را اينچنين ترسيم نمودهاند:
ك:
كربلاء است و مهبط زجرى كه بنىآدم در همه عمرش مىتواند ببيند.
ه:
هلاكتى است قهرمانانه، مردانه، عاشقانه، عارفانه، آزادانه و آگاهانه كه براى رضاى
خداوند به جان خريد و به آن افتخار كرد.
ى:
يزيديان را نمودار ساخته كه در هر عصر و نسلى، به جنگ خوبىها و زيبائىها و
نيكىها مىروند. آري، ديروز حسين را كشتند و امروز، به بهانهي انتقام از خون
حسين، استبداد يزدي را احيا ميكنند.
ع:
عطشى است كه فضاى زندگى را مىآزارد و نالههاى اهل حرمى را يادآور مىشود كه ريز
و درشت، پير و جوان، زن و مرد و نشسته و ايستاده را به فغان آورده و در عين
توانمندىهاى ماورائى براى سيرابى از چشمه قدسى، گدازههاى درونى را بر آن ترجيح
دادند و همه با هم فرياد عَشَقْتُهُ را سر دادند.
ص: صبرِ صابرِ اعظم را تداعى مىكند كه شكيبائى
ايّوب نبى را پشت سر گذاشته و بابالصّابرين بهشت را قبضه كرده و باعث تعجّب
فرشتگان مأمور بردبارى گشته و آموزگارى در كلاس خويشتندارى به رضامندى الهى شده
است.
اين
اعجوبه هستى، در بطن فاطمه اطهر، به معرّفى خويش پرداخته و خود را ستون اشراقات
سماوى خوانده و لواى اكرام بشريّت را نشان داده و روضه مظلوميّت هميشگى را طنين
داده.
اين
روضهخوانى را جبرائيل امين براى همه انبياء سَلف تلاوت كرده و آنها را به فجايعى
كه حيوانات درنده با ظاهر انسانى مرتكب مىشوند آگاه نموده، كه همگى با گريهكردن
به نهضت خونين ثاراللّه، التزام دادهاند.
تأثيرگذارى
اين مدافع شجره طيّبه توحيدى، بر مجموع تاريخ ماسَبَق و حال و آينده، آنگونه است
كه مىتواند خونهاى منجمد را در عروق مرده محرومين، به جوش آورده و كانالهاى
متروك فضائل و مناقب را بازگشائى نمايد.
هرجا
كه ظلمى پديد آيد، نواى ملكوتى قتيل طف، طنين مىدهد كه: مرگ سرخ بهْ از زندگى
ننگين است، و هر كجا كه ناله مرغ بال و پر كندهاى از ميان قفسى مىرسد، ضجّه
واحسيناى اُسراى دربند، تازه مىشود.
امام
مجاهدان، در پاسخ استاندار مدينه كه پيشنهاد سازش با يزيد را مىدهد مىفرمايد:
مثل منى، با مانند او، بيعت نمىكند، و با اين كلام، خطّ مشى آزاديخواهان و
حقطلبان را مشخّص مىنمايد كه هرگز جبهه حق، با سنگر باطل دوستى و تفاهم ندارد و
ابلاغيّه رسمى او: هيهات منّا الذّله است، و در اين مقال، اشعار زيبايش را
مىسرايد: مردن براى مردان خدا، از سوارى بر مركب زشتى و تباهى بهتر است، خوارى و
زارى اجبارى نيز از درافتادگى در دوزخ اليم، سزاوارتر خواهد بود.
در
تعريف مقام اين پرچمدار عزّت و آقائى، جدّش رسول اكرم فرمود: تماميّت وجودم از
اوست و او عصاره شرافت و شجاعت من است و ايضاً در معرفةالحسين، آن مُخبر صديق وحى
بفرمود: اين اسطوره فداكارى و ازخودگذشتگى، چراغ هدايت است از همه ظلمتها و سفينه
رهائىبخش مىباشد براى گريز از غرق شدن در امواج نفسانيّات و آنكه بر اين
اقيانوسپيما نشست، بيمه شد و هرآنكه به ابلاغاتش، بىاعتنائى كرد، اسير
تاريكىهاى تقدير شد.
پيشواى
رياضتكشيدگان، در بابالهُدى مىگويد: كلّ سنّ و سال بشر، عقايد اوست و جهش و
كوشش وى در مسير يافتههايش، و در يك جمله آنكه: از تو نامى مىماند و خاطرهاى كه
ياد و تذكره اموات در چگونه زيستن و به چه حالى رفتن است. پس تو، حافظ يافتههاى
خود هستى، بدانكه چه مىيابى و از كدامين سو به فردايت مىنگرى و عمرت را سرمايه
چه ايدهاى مىنمائى؟
مولاى
ما كه در عرصه پايدارى در خداخواهى، علامتى راسخ و پاينده بود در توضيح خواستهاش
فرمود: سفر پر خطرى را آغاز مىكنم و به همه شدائد آن واقفم و مىدانم كه اين
قيام، كار هر كسى نبوده و بيرق نصرت دين حنيف، ويژه آبروى اولياء است، مىروم تا
مفاسدى را كه به نام ديانت، در امّت اسلامى جا گرفته بزدايم و درخت امر به معروف و
نهى از منكر را با خونم آبيارى نمايم و سنّت نبوى و سيره علوى را از يوغ خلفاء جور
و حكّام غاصب، برَهانم.
در
قتلگاه كه تراژدى اوج توحّش حيوانى بر ترحّم وجدانى بود، صميمانه بر صفوف منكرين
حقيقت نهيب زد: اگر بقاء مذهب شريف بر هدم من قرار گرفته، اى شمشيرها، مرا دربر
گيريد و پيكرم را بفشاريد و ننگ تجاوز را به رنگ عبوديّت بگسترانيد، ولى بدانيد كه
هرگز ننگ با رنگ پاك نشود.
اينك،
اذكار و ادعيه ماه محرّم را با معانى آن مرور مىكنيم:
چلّهگيرى
در آنها را بسيار مؤثّر مىدانيم كه شروع سال جديد قمرى است و چهل روز نخست آن،
حاوى رموزى در تشكّل بهينه سرنوشت عمومى و خصوصى خواهد بود :
الهى
يا قديمَالْاِحسان بِحَقِّ الحسين عَجّل لِفَرَجِ الحسين:
آفريدگارا،
به قِدمت احسانت به شفاعت امام حسين، ما را ريزهخوار مكارمت قرار بده.
اِنَّ
الحُسَين مِصباحُ الهُدى و سَفينَةُ النَّجاة مَنْ رَكِبَها نَجى و مَنْ تَرَكَها
غَرَق:
حسين
بن على، نورافكن عرش است كه مردم را از سرگردانىها نجات مىدهد و همو، كِشتى خَلق
در تضمين از هلاكت است، هر كس پيامش را شنيد و همراهش شد رستگار مىشود و آنكه به
آواى زيبايش پشت كرد، محروم از نيكبختى و خوشبختى مىگردد.
حُسينٌ
مِنّى وَ اَنَا مِنْ حسَين:
سيّد
بهشتيان، خميرمايهاش از رسول خاتم بوده و پاسدار اصالت نبوّت خواهد بود.
مَنْ
بَكى اَوْ اَبْكى اَوْ تَباكى وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّة:
هركه
بر غربت و مغموميّت عطشان بىكفن بگريد و يا با ترتيب دادن مجالس سوگوارى عزيز
فاطمه، دلها را به سمت كربلاء بكشاند و يا حتّى احساسش در معاينه مكروبات
عاشورائيان جريحهدار شود، مستوجب رحمت و مغفرت ايزدى مىگردد.
اَللّهُمَّ
بِحَقِّ كهيعص، سَهِّلْ مَخْرَجَ الْحُجَّه بِدَمِ الحسين:
خداوندا،
به واحدهاى اسم اعظم كه در مبدأ سوره مريم قرار دارد، آسان نما خروج منتقم موعود
را تا وِتْرَ المَوْتُور را به عينيّت حرث بكشاند.
كُلُّ
يَومٍ عاشُوراء و كُلُّ اَرْضٍ كَربَلاء وَ كُلُّ شَهرٍ مُحَرَّم:
آفتاب
افشاگر خامس آل عبا، همهروزه بر جگرهاى تفتيده رنجوران عالَم، مىتابد و ذرّات
خاك سرخ نينوا را به اقصى نقاط گيتى مىپراكند و تقويم را شفق قرمزى مىدهد كه هر
حادثهاى، تحتالشّعاع اين واقعه عظيم قرار گيرد.
لَقَد
عَجَبَتْ مِنْ صَبْرِكَ مَلائِكَه السَّموات:
از
كثرت توان و تحمّل تو، نگهبانان زمين و خازنين كرسى، انقلاب كردند و جنب و جوش
نمودند.
اِنّمَا
الْحَيوة الدُّنيا عَقيدَةٌ و جَهاد:
واقعيّت
ثانيهشمار حيات ما، رشحات ذهنى مشروع است و كارپردازىهاى مربوطه، در راستاى
تبليغ و تفهيم و تشريح آن مىباشد.
اِنّما
خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاح فى اُمَّةِ جَدّى اُريدُ اَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوف
وَ اَنْهى عَنِ الْمُنْكَر وَ اَسيرَ بِسيرَةِ جَدّى وَ اَبى:
اساسنامه
ادبى و هنرى و فرهنگى شاه شهيدان چنين است: وضوى اخلاص گرفتم تا نماز اِرجِعى
بخوانم و در محراب فناء ايستادم تا زنگار عصيان از چهره جامعه برگيرم، فرات را
ماهيان مهاجر دادم تا در تور رفيق ازلى درآيند و صحنه تمدّن ناسوتى را لعاب برتر
زنم و سفره تعبّد را بركت دهم.
اَلْمَوتُ
خَيرٌ مِنْ رُكُوبِ الْعارِ وَ الْعارُ اَولى مِنْ دُخُولِ النّار:
رفتن
به نزد صاحبخانه، از استقرار بر سكّوى خودخواهى والاتر است و در سِير اِلَى
اللّه، هر گونه لطمه و عارضهاى را با لبخند و سُرور مىپذيريم.
اِنْ
كانَ دينُ مُحَمّدٍ لَمْ يَسْتَقمْ اِلّا بِقَتلى فَياسُيُوفُ خُذينى:
اگر
تهاجمات فرقه ضالّه مُضلّه به يك مشت زن و بچّه بىگناه، با نابودى من كامل
مىشود، بيائيد و اين بدن معصوم را در زير پاى اسبان خود، له و خورد و كوبيده كنيد.
اِنْ
لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ فَكُونُوا اَحْراراً فى دُنياكُم:
اگر
بىدين هستيد و متعهّد به هيچ آئينى نمىباشيد، لااقل جوانمردى كنيد و كودكان
بىپناه را تازيانه نزنيد و خيمه ايتام را به آتش نكشانيد.
مِثْلى
لا يُبايِعُ مِثْلَه:
آنكس
كه از حسين شهيد تقليد مىكند، هرگز پيروى از ديكتاتورى و خودكامگى نمىكند.
هَيْهات
مِنَّا الذِّلّة:
هرگز
حسينيان، با يزيديان زمان، همنشينى و همسوئى نمىكنند.
و
مَنْ قُتِلَ مَظْلوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِولِيّه سُلْطانا:
اين
اخطاريه آسمانى، وجه ارتباط بين ثاراللّه با بقيّة اللّه است. خامس آلعبا را
مظلومانه، غريبانه، وحشيانه، خودسرانه و بىرحمانه كُشتند و تمام تجربه آدمكشى را
در طول نسل آدم و حواء بر اين ولىّ صادق و منصوص الهى، جارى ساختند.
اينك
بىوقفه از رگهاى بريده سر مباركِ از پيكرِ مطهّرْ جدايش تا لحظه قيام قائم
آلمحمّد به گوش جهانيان مىرسد كه سلطنت مقدّس پيشوايان آسمانى، فرا مىرسد و زمامدار
جبروتى براى كالبد شكافى بدنه خلقت، ظاهر مىشود تا لكّه ننگ ديكتاتورى را از صفحه
زندگى موجودات بركَند و پاسخ رسا و همهجانبهاى بر داعىِ اِلَى اللّه دهد كه در
همه حال و هر زمانى، طنين دارد: هَلْ مِنْ ناصرٍ يَنْصُرُنى وَ هَلْ مِنْ مُعينٍ
يُعينَنى.
آيا
مىدانيد چرا در چهل شهر و ديار كه مجموعه دوران چلّهنشينى اُسراء حسينى بود از
لبهاى خشكيدهي نور ديدگان محمّد و على، اين آيه به گوش مىرسيد؟ اَمْ حَسِبْتَ
اَنَّ اَصْحابِ الْكَهْفِ وَ الرَّقيم كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَبا، زيرا كه اصحاب
كهف براى اجتناب از تبعيّت حكّام ظلم، از شهر خود هجرت كردند و در غارى متروك،
بيتوته نمودند و شهيد هميشه خروشان عرش نيز براى گريز از همسوئى با مستبدّ غاصب،
رو به دشت و بيابان كرد و با زنان و كودكان و يارانش، ذلّت در به درى را بر لذّت
در خانه و كاشانه بودن ترجيح داد و رقم نوين و پايدارى را بر جبين خلافت و امامت
زد و عجيبترين واقعه قبل از ظهور را به تذكرهنويسان تاريخ، تحويل داد.
نقش
انگشترى امام حسين:
اِنَّ
اللّهَ بالِغُ اَمْرِه ، عُدَّةٌ لِلِقاءِ اللّه ، يا اَمانَ الْخائِفين.
امام
صادق فرمود: سجده بر تربت جدّمان حسين، حجابهاى هفتگانه بين انسان و خدايش را
كنار مىزند و او را به ناديدنىها و ناپيداها مىرساند.
امام
كاظم فرمود: هر كس با معرفت كامل، به زيارت جدّمان برود، خداوند، گناهان گذشته و
حال و آيندهاش را مىبخشد. (البته شفاعت، مربوط به حق الناس نيست).
منقبتى بر تربت جنّة المأوى
تهاجمى
را كه مدعيان دينداري بر عليه پرچمدار عدالت و آزادگي، اباعبداللّه الحسين در روز
عاشورا به اوج خباثت و خيانت رساندند و زائران آن شهيد حقيقت و فضيلت را كشتند تا
زمان ظهور در اقصى نقاط گيتى تجلّى دارد و دنيا در شرارت و شهوت گمراهان و ظالمان
مىسوزد تا پروردگار بزرگ، فرمان به خروج آخرين سفير سماوى دهد و هستى را به
نورانيّت مهدى موعود از هر سياهى و تباهى خلاص نمايد.
اين
لكه ننگ بر تارك تروريستها باقي خواهد ماند و كساني كه با راه انداختن جنگهاي
سياسي و فرقهاي، زمينههاي آنرا فراهم ميكنند و بازار اين درگيريها را پر رونق
مينمايند عقوبتي هولناكتر در روز برپائي عدالت خواهند داشت.
مُحرّم نامه
حريم
محرّم را توده ابرهاى خونين احاطه كرده و همواره فرياد مظلوميّت مظلومين عالم را
بر اهل هر زمان، طنين داده و هرگز منحصر به واقعه كربلا نبوده و كُلُّ شَهْرٍ
مُحَرَّم، گوياى اين حقيقت است كه همه ماهها افشاگر ماهيّت يزيديان است.
وجه
امتياز اين ماه از بقيّه ماهها چيست؟ جز آن كه در روز دهم آن درگيرى بين حقّ و
باطل، علنى شد و مظاهر خير و شر، تلاقى كردند و خون پاكان بر زمين ريخت و بناى كاخ
ستمگران محكم گرديد؟
محرّم
را بايد دانشگاهى فرض نمود كه در آن مىبايد چگونه زيستن و با چه انگيزه بودن و در
كدامين مسير رفتن را آموخت.
محرّم
را نبايد تنها يك ماه عزا دانست بلكه شايسته است زمان عزيمت به حق، تلقّى نمود كه
انسان وارسته پيوسته به نور، تن به يك سفر بزرگ مىدهد كه در آن از خود جدا مىشود
و به حقتعالى وصل مىگردد و سِيْرِ مِنَ الْخَلْقِ اِلَىالْحَق، پديدار مىشود،
همانند الگوى جاودانه اين ماه، آموزگار عدالت و راستى كه شعار شريفش اين بود:
اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاحِ فى اُمَّتِ جَدّى، يعنى اين ماه، ماه اصلاحات
عمومى است، ارادتمندان به ساحت منزّه حسينى مىبايد بر پاكسازى افعال و اخلاق خود
قيام كنند و آنگاه جامعه را به مكتب انسانساز عاشورا دعوت نمايند كه عاشورا يك روز
نيست كه دچار مرور زمان شود بلكه يك حركت است، مشى خداجويى در ظلمت ايّام و فرياد
عدالتخواهى در تقويم تاريك زمان، از اينرو بر دروازه عاشورا اين جملات پرمحتوا
نقش بسته كه كُلُّ يَوْمٍ عاشُوراء، درسى كه اين روز به شما مىدهد دائمى و هميشگى
است، يعنى هر روز نظارهگر برخورد حقّ و باطل، خير و شر، عدل و ظلم، سياهى و سفيدى
و عزّت و ذلّت هستيد و بر سر اين دو راهىها ايمانتان آزمايش مىشود و سرنوشتتان
رقم مىخورد كه اهل كدامين طريق مىباشيد.
كربلا
كه قبله زجرديدگان و دلسوختگان است، منحصر به يك شهر نبوده و كُلُّ اَرْضٍ
كَرْبَلاء تجلّىگر اين كلام مىباشد كه در هر زمينى كه خون بىگناهى ريخته شود
كربلايى شكل مىگيرد و در هر مكانى كه زورگويى پيدا گردد، روضه غربت بخوانيد كه
بندبند مقاتل كربلا، مبيّن تازيانه جلّادانيست كه بخاطر چند روز زندگانى دنيا،
هفتاد و دو عزيز فانى فِى اللَّه را جنايتكارانه بر زمين شقاوت كوبيدند و رقص
پيروزى كردند.
شيطان
رجيم، نويد گندم رى را به همه مىدهد، ديروز به عمربنسعد داد و او را به آن جنايت
هولناك كشيد و امروز به ديگران، و تنها راه مصونيّت از آن اين است كه در اين ايّام
حسّاس، پيمان خويش را با مولاى كون و مكان، محكم كنيم و خود را از غير او تخليه
نماييم و از بيعت با مدّعيان فاصله بگيريم و چنين است معناى يا لَيْتَنى كُنْتُ
مَعَكَ فَاَفوزَ فَوزاً عَظيماً .
سَفر در صَفر با سفينه عرفان عيني
بر
مسافرين خاكنشين پوشيده نيست كه هر يك از ماههاى هجرى قمرى را پيام ويژهايست در
مسير هدايت انسانها و هوشيارى درونى كه با دريافتهاى قلبى و روانى، نورانيّتى را
به زندگى مادّى مىدهد و روشنايىهايى را به عمر گذرا مىبخشد و برگهاى تقويم
صفرالمظفّر، گوياى همين مراتب اعتبارى و اخلاقى بوده و اين پيام ادبى را طنين
مىدهد كه:
صبر
و ظفر هر دو دوستان قديمند، بر اثر صبر نوبت ظفر آيد
بردبارى
را در تمام ايّام اين ماه، اعتلا دهيد كه براى نيل به اهداف عالىِ الهى حوصله لازم
است و براى دفع وسوسههاى نفسانى، شكيبايى، تجويز گرديده و در مقابله با طرحهاى
شيطانى، استقامت را گوشزد نمودهاند و همچنان كه در فقرات دعاى مخصوص صَفر، قيد
شده، به قواى مضاعفى در مقابله با توطئههاى اهريمنى، نيازمنديد و استقلال
اعتقادات را بها دهيد و روابط اجتماعى خود را در حصار تقيّدات عرفانى بگيريد و
شرارتهاى جارى در بستر اجتماع را شناسايى نماييد و كمربندهاى توكّل را به خالق
عالميان، محكم كنيد و متذكّر به ذكر يونسيّه باشيد، اَسْتَغْفِرُكَ يا لا اِلهَ
اِلَّا اَنْتَ سُبْحانَكَ اِنّى كُنْتُ مِنَالظّالِمين فَاسْتَجَبْنالَهُ و
نَجَّيْناهُ مِنَالْغَمِّ و كَذالِكَ نُنْجِى الْمُؤْمِنين كه سرنوشت ما هم اكنون
همانند آن پيامبر گرفتار است كه در مقابله با سختيها، صبر خويش را از دست داد و
ترك وظايف محوّله كرد و تعهّدات گذشته را فراموش نمود و حقتعالى او را در شكم
نهنگ، زندانى نمود و عقوبتى كم نظير كرد و آن زمان كه اقرار به تقصير خود كرد،
نَصر الهى را يافت.
چقدر
شبيه است داستان زندگى يونسِ بن مَتى با سرگذشت اسَفبار ما كه در اثر فشارهاى
روزگار و بداقبالى زمان، اصول دين را فرو گذاشتيم و اساس معيشت را در كانالهاى
انحرافى، دنبال نموديم و از تعقيب واجبات، خسته گشتيم و در پى محرّمات، شتافتيم و
قبايح را نيكو نگاشتيم و محاسن را ترك نموديم و تهديدهاى آسمانى را شوخى پنداشتيم
و هشدارهاى غيبى را ملاحظه نكرديم و اكنون ماييم با يك دنيا پريشانى و يك جهان
پشيمانى و انبوهى از نگرانى و تنها چاره اين معضلات، بازگشت به سوي خداست كه خمير
مايه ما اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَيهِ راجِعُون بوده و طبق نسخه اوّليه كُلُّ شَىْءٍ يَرْجِعُ اِلى اَصْلِهِ، بايد
دوباره به پروردگار بزرگ، رو كنيم و مطامع مادّى را كم كنيم و به نداى فطرت خويش
گوش دهيم و به وعدههاي فريبنده اين و آن دلخوش نكنيم.
از
حوادث اين ماه، جنگ صفّين است كه يادآور غربت اسلام عزيز و مظلوميّت قرآن شريف
بوده و نگرشهاى تاريخى، هشدار به نظّار آن مىدهد كه بهوش باشيد، سياستهاى شياطين،
رنگارنگ مىباشد و در هر زماني عليه تماميّت اسلام و موجوديّت مسلمين، برنامهريزى
مىكنند و يك لحظه غفلت، يك عمر پشيمانى را در پى خواهد داشت و حضور بيگانگان فكري
را در اطراف خويش جدّى بگيريد و در حراست از عقايد حقّه خود، كوشا باشيد.
از كاظمين به بقيع
و
صادق آمد تا به موجوديّت كاذب، خاتمه دهد.
در
نظام صادقى، امامت در حوزه استحفاظى ربوبى قرار دارد و پيشواى كاذب را راه بر آن
نباشد، آنگاه كه جامعه را دروغگوئى فراگيرد بايد به ايستگاه صادقه رفت و از محضر
صداقت، كسب تكليف كرد.
در
علائم ظهور آمده كه در قرب قيام مهدى، همه چيز تغيير حالت دهد و هر نامى بىمسمّى
شود و هر كارى بىمحتوى گردد و هر دعائى بىخاصيّت شود و هر غذائى بدون بركت گردد
و هر ديدارى بىحاصل باشد و هر آرزوئى نافرجام شود و هر اميدى بر باد رود و
اعتقادات به سستى گرايد و هر تصوّرى فاقد تصديق شود و در اين حال بايد به اصدقاء
توحيد توسّل كرد كه جعفر صادق، مكتب مميّزى حق است و فقه پايدار و فرهنگ اصيل و
تمدن يادگار ازل ميباشد.
هان
اى كسانى كه در هزار راه گيج و مبهوت ماندهايد، اين شما و اين پيام رساى صادقى،
اى وامانده در درياى اضطرار، اين تو و اين كشتى نجاتبخش جعفرى، آن هنگام كه رسول
خاتم، خلفاء خويش را معرّفى مىكرد در برابر سئوال سائل كه پرسيد: مگر نه آنكه همه
شما خاندان عصمت و طهارت، صادقيد، پس تخصيص آن در تسميه نام امام ششم چيست؟ فرمود:
او وجهالضّمان صداقت است، در او راستى و درستى تعيّن گرفته و سيرهاش مبيّن اصالت
و كرامت مىباشد.
و
اين اشارت به تعويض قدرت از بنىاميّه به بنىعبّاس است كه هر دو خاندان، مدّعى
خلافت نبوى بودند و دمار از روزگار مسلمين درآورده و دمى از ملكوك كردن اسلام
مظلوم، آسوده نمىگشتند و تا توانستند صاحبان شريعت را به زندان و شكنجه و قتل
محكوم كردند و اجتماع را از موهبت غدير، محروم كردند و خلق بيچاره را به اينسو و
آنسو سوق دادند و بانى اختلافات خونبار در ملّتهاى مسلم گرديدند و اتّحاد مذهبى
را به تعصّبات قبيلهاى و منطقهاى فروختند و به نام قرآن، كتاب آسمانى را خوار
كردند و نهايت اين شد كه مىبينيد، همان تفكرات به اشكال مختلف امتداد يافت و
واليان خودكامه با عنوان خلافت نبوي و يا ولايت فقه جعفري، امر فقاهت را مشتبه
نموده و در لفّافهي سنّت، محبّت مصطفوى را از دلها ستنانده و حرّيّت را به بندهاى
استبداد كشانده و كاخها بنا كرده و به عيش و نوش در قدرت مشغولند كه مسبّب خلع
استقلال واقعي مسلمين شدهاند و در عين حاكميّت بر چاههاى نفت و گاز، جامعه بزرگى
از گرسنگان و دردمندان را در جهان تشكيل دادهاند.
پس
اى مقلّد جعفر صادق، بدان كه مستقيماً از خداى صادق مصدّق، پيروى مىكنى و در امر
خداشناسى، از هرگونه انحراف و اعوجاجى در امانى و در روز: يوم ينفع الصّادقين عن
صدقهم، توشه ابدى را بىكم و كاست به همراه خواهى داشت.
انگار
همين ديروز بود كه فرزند بيست و ششم امام سجّاد، آْيت الله العظمي سيد محمد علي
كاظميني بروجردي، در ميدان خراسان تهران، سكوى تدريس معالم صادقى را بنا نموده بود
و از منبع جبروتى امام به حق ناطق، جعفر بن محمّد الصّادق، خلايق را اشباع مىكرد.
زمانى كه ديگران در غفلت نفْس به اسارت متولّيان دروغين امام صادق درآمده بودند،
اين مبشّر آزادگي و مُنذر عدالت، با سلاح قلم و بيان در برابر مهاجمين اعتقادي
ايستاد و محصول مجاهداتش، منشورات مقدّس نور است كه هماكنون، از فضاى روحانى مسجد
نور، قابل استشمام مىباشد و تكتك آجرهاى اين مسجد مقدّس، فريادگر جهاد اكبر و
اصغر آن اسوه زاهدين و الگوى رافضين و اسطوره متّقين مىباشد.
اين
شاگرد ممتاز دانشگاه امام صادق، آنقدر با جوهره فاطمى خويش، به ارائه براهين
ائمّةالهداةالمهديّين مىپرداخت و در اين راستا، همه هستى خود را سرمايه كرد و جان
عزيزش را ضميمه نمود كه حجّت باهره را بر اهل زمان، كامل نمود و جائى براى اعتذار
معاصرين، باقى نگذاشت.
يادواره شهادت امام صادق
بِسمِ
الّلهِ الصّادِقِ المُصدّق وَ لَه اَصدَق المَصاديق فى الصّدقات
نشر
صدّيق اصاديق به صداق صدوق
صادقان
را صداقتى مىبايد تا بر مصاديق وحى، آگاه شوند. اين صداقت در تصديق نسخ صادقى است
كه اتقياء امّت، آنها را بر جاى نهادند و خلايق، ملزم به فراگيرى آن مىباشند.
رشد
معنوى و تكامل عرفانى ما، در گرو صادقنامهاى است كه راستى را به حياتمان دهد و
درستى را منظرمان آورد و صحّت به اعمالمان داده و سلامت بر كردارمان باشد.
پس
تو اى گريزان از نادرستى، برخيز و در خيمهگاه جعفر صادق، مَسكن گزين و مسير
پيشوايان حقيقى بشر را بپيماى تا از فراز و نشيب عمر، به آسانى بگريزى و در عوارضى
برزخ، معطّل توبيخها نگردى و در محاكم پر حجم نهايى، افول شخصيّت نداشته باشى.
از امام رضا سؤال نمودهاند كه مگر جمله رهبران
الهى، صادق نيستند كه در مقطع ششمين ولىّ عرشى، تخصيص آمده!؟ سلطان سرير ارتضا فرمود: بلى منصب صداقت در كلّيه
منصوبين جبروتى، تجلّى دارد امّا در جعفربن محمّد، آئينه فضايل و رذايل حاكم بر
اعصار، تبلور داشته و فوران كشمكش حقّ و باطل را نمودار گشته است.
اميرالمؤمنين
در كلمات قصارش مىگويد: ظَلَم الْحَقَّ مَنْ نَصَر الْباطِل: تعدّى آشكار به
حقايق آفرينش است زمانى كه عامّه مردم براى سردمداران باطل، هورا مىكشند و سينه
مىزنند.
نيز
از گُلهاى بوستان نهجالبلاغه است كه مىطراود: اَلصِّدْقُ لِباسُ الْحَق: اونيفرم
زيبا و جذّاب كه بر قامت ميهمانان كره خاكى مىدرخشد، لباس صادقان خواهد بود.
در
مقولهاى ديگر مىفرمايد: اَلصِّدقُ لِسانُ الْحَق: زبان مكالمه مشترك و مفهوم
امّتهاى پاكسرشت، صداقت يعني تخليه از فضولات هوى و هوس است.
و
به مصداقِ هر دم از اين باغ، گُلى مىرسد، صحيفه حيدريّه مىنگارد: اَفْضَلُ
الْمُتَعالِ ما طابَقَ الصِّدق: چه وعظى مفيد خواهد بود اگر گويندهاش از چارچوب
صلاح و صداق، خارج نشود.
و
در نهايت، ابَرمرد ميدان بلاغت و فصاحت، مسير صدق و صفا را اين چنين مىفهماند كه:
اَصْدَقُ الْقَولِ ما طابَقَ الْحَق.
حال
كه وجه امتياز مخلوق برتر، سخن گفتن اوست، پس چه بهتر كه جز حقيقت نگويد و به غير
واقعيّت نچرخد، و قطبنماى مبحث صدق و كذب، امام به حق ناطق، جعفربن محمّد الصّادق
است كه بر كرسى لسانالحق، تكيه زده و چشم و چراغ حقجويان گشته و به وجدانهاى
خداجوى سليم و كريم، تغذيه اخلاقى و اعتقادى مىرساند.
نوشتارى در معرفت امام خدائى (امام رضا)
وقتىكه
نمىشود خداوند را زيارت كرد و كبريائى او، قابل رؤيت نمىباشد، بايد به سراغ
خلفاء او رفت و آنها را ديدار نمود و چون غير از امام رضا در كشور ما، امامِ
خداساختهاى وجود ندارد، تشرّف به جايگاه او، نه تنها مستحب نبوده بلكه براى عرضه
ايمان خود به آن نماينده لاهوت، مىبايد لااقل سالى يكمرتبه مشرّف شد.
پس
اين سَفر به لحاظ تكميل اعتقادات و تصفيه اخلاق و اَخذ تأييد ايمان، از اهمّ
واجبات شرعيّه مىباشد و نظر بسوى او، بالاترين اصل توحيدى خواهد بود كه تمام
واجباتِ شريعت، يكطرف و اين منصوص جبروت، در يك كفّه قرار دارد و مهمترين مسأله
در زيارت اين سروَر، نگرش داخلى به انبار اخروى است كه از سنّ تكليف چه كردهايم و
چه به همراه آوردهايم.
پايانه
زندگى، گورستان مىباشد و در آن لحظه ناكامى، فرصتى براى بازسازى پرونده نمىباشد
و اينجا نيز نوعى پايانه است، پايانى براى بدىها، زشتىها، ناخالصىها،
ناروايىها و نادانىها.
اگر
مىخواهيد به كلّ روح و جسمتان، تطهيرى وارد آيد، به اين مخزن اسرار يزدانى توسّل
كنيد و روى همين حساب است كه ابليس مدلّس، بيكار ننشسته و در همين منطقه حسّاس و
خطير، سنگرها ساخته و ابزار جنگى فراهم كرده! تيرهاى شيطان را شناسايى كنيد تا از
شرّ آنها در امان بمانيد كه اصولىترين اقدام در اين ارض اقدس، رديابى سپاه شياطين
است تا در پيچ و خم زمان، از تهاجمات آنها در امان بمانيد:
1) آقايى كه خويش را از آداب و رسوم فريبنده تخليه
نموده، چگونه راضى به تزئين قبر خود مىباشد!؟
اين
تزئينات، حربه ابالسه براى خُرد كردن فرهنگ اهلالبيت است و مىخواهند القاء كنند
به زائران كه اهل بيت مايل به طلا و نقره بودهاند و دنياطلبى خويش را پشت آن
پنهان مىنمايند و نيز وسيلهاى براى بلعيدن نذورات باشد.
2) در تمامى
ديوارها و سقفها، آينه قرار دارد كه فينفْسه، كراهت نفْسانى دارد و در آداب حج
از جمله ممنوعات مىباشد. آئينه، خودگرايى، خودپسندى و خودمحورى را رواج مىدهد و
متضاد با خدابينى، خداگرايى و خداخواهى است و لذا كاخهاى ستمگران، از آن پوشيده
مىباشد زيرا كه ظالم بايد به هر جا كه مىنگرد خود را ببيند و روزنهاى براى
اشراف بر خَلقُاللّه نداشته باشد و قصر عزيز مصر نيز داراى اين خصائص بود كه يوسف
به هرجا نگاه مىكرد زليخاى لُخت را مىديد و اثرش آن بود كه به لحاظ جنسى، تحريك
شد و قرآن مىگويد اگر حمايت و هدايت ما نبود اين پيامبر با او همكارى مىكرد.
3) فرهنگ زائرين،
در خور شخصيّت امام حىّ و هادى و حافظ نمىباشد، بايد حساب اين آقا را از امامزاده
داود، عبدالعظيم، قم و شاهچراغ، جدا كرد، آنها وصل به امام اصل هستند در حالى كه
اينجا خودِ آن حضرت تشعشع دارد. مجموع احساس، اعصاب، افكار، اخلاق و عناصر درونى
را مطابق با عظمت بىكران اين معاون عرش نماييد تا متقابلاً از اقيانوس موّاج و
فروزنده غدير بهرهگيرى كنيد.
براستى
اگر اين امام را با دو چشم مادّى ببينيد چه مىكنيد؟ چگونه با او حرف مىزنيد از
او چه مىطلبيد و حالا كه با چشم دل مىبينيد بىتفاوت از كنارش مىگذريد؟ فقط
زيارتنامه مىخوانيد و در و ديوار را مىبوسيد يا به رفع نواقص اعتقادات
مىپردازيد و نادانىها را مرتفع مىسازيد و از كوهِ وقارش نيرو مىگيريد؟ كِى
بايد در روابط خود با امام هميشه زنده، تجديد نظر كنيد؟
4) از هر چيزى كه
حواس را از منبع ماوراء، پرت مىكند، فاصله بگيريد، هر موردى كه رقيب عرفان ايشان
است بايد كنار روَد به گونهاى كه در زيارت آن امام اِنس و جن آمده: عارفاً
بِحَقِّه، مدّ نظر آيد كه در اين محل، بدون جاذبههاى كاذب و پوشالى، نزول كرده و
با مخاطب مطهّر، سخن بگوييد.
اگر
ملاك در پذيرش زوّار، همين قاعده باشد و غير از عرفان را مردود دانند چهكنيم؟
عارف به حقوق حضرت، هرگز قلب را به دو نفر كرايه نمىدهد، هرگز در برابر
گُزيدههاى جبروت، خَلقِ پيشوا نمىنمايد و سياهيلشگر امامِ مردم ساخته نميشود و
به بدعتگذاران در دين نمىپيوندد.
بهترين
نذر آن است كه دلت را به آن مقبول اولياء هديه كنى.
خيالت
را با يك مشت اسكناس رنگارنگ، راحت مىكنى و آن را بىادبانه بر سر و روى آن
رأسالعارفين مىريزى!
و
اصل زندگى كه اميال، انفُس و بيعت است را به كوى غاصبان منبر و محرابش مىسپارى!
حاشا
كه اين روشِ جوانمردان نيست!
تازه
آيا اطمينان داري نذوراتي كه به آستانش ميدهي، در راه اعتلاي اهدافش خرج ميشَود؟
اينجا
را دانشگاه بدان، دانش توحيدى را بيفزاى هرچند كه وسايلش را فراهم نكردهاند و همه
دست در دست هم دادند تا تو را بدوشند و براي خود راي و اعتبار جمع كنند ولى از
صاحب روضه رضوى، طلب نما كه از معالم غيبيّه، اشباعت كند و فقهُالرضّا را بر
اعضايت بتاباند تا مجبور نشوي به فتواي مكّاران عصر تن دهي و مقلد دجاليان شوي.
اين
مساجد بههم پيوسته را ايستگاه پروازت قرار بده تا به لامكان عروج نمايى.
اين
درهاى باز را آيه اِرجِعى بدان كه از قيد و بندهاى اهريمنى، بگريزى.
اين
گنبد را با عينك طلايى ننگر بلكه از نگرش حكيمانه، ارزيابى نما كه سكوى ارتقاء به
ملكوت است.
پرچمهاى
سبز را لواى اِرجِعى اِلى رَبِّك، تلقّى نما و منارهها را دالان اِلَيهِ راجِعون،
قلمداد كن و در و ديوارهايش را حدّ بين حقّ و باطل بنگر و هزاران حرف ديگر كه اگر
حصر تقيّه، رهايم مىكرد البتّه حقّ معرفت كوكب دُرّى را ادا مىكردم!
پيشنهادهايى در ارائه خدمات ضرورى براى گسترش فرهنگ رضوى و بهينه
سازى زيارتگاه هشتمين كوكب فروزان كهكشان امامت
1) تعيين وسائط
نقليّه عمومى رايگان از كلّيه مراكز استانها و شهرستانها در تمامى ايّام سال، با
تضمين عودت به مبدأ براى فقرا.
2) تخصيص مسافرخانههاى بسيار، در اطراف حرم مطهّر با
تمامى امكانات رفاهى، بهداشتى، سِرو غذا، نوشيدنى و ميوهجاتِ فصل، بطور مجّانى
براى زوّار بىبضاعت امام.
3) ترتيب دانشگاه بزرگ و فراگيرى در قرابت حرم و
ايجاد دانشكدههاى متعدّد در رشتههاى مختلف علوم و همچنين ترويج معالمي كه آثار
فرهنگى و علمى امام هشتم را بسط و گسترش دهد.
4) تشكيل كنفرانسهاى تخصّصى سالانه و ماهانه در حول
مسائل خداشناسى و دعوت از صاحبنظران داخلى و خارجى و ايجاد جلسات گفتگوى مستقيم
در محور دين سنتي.
5) دور كردن آن آستان آسماني از تبليغات شخصي و سياسي و
حزبي.
6) ترجمه، نشر و پخش كتب منتصب به امام رضا و شاگردان
آن حضرت و تقسيم رايگان آنها در بين طالبين ناتوان از خريد.
7) تأسيس صندوقهاى قرضالحسنه در تمامى شهرهاى ايران
به نام نامى ثامِنُالأئمّه كه با بالاترين سقف امدادى گامهايى در رفع مهمّات
شيعيان برداشته شود.
8) ساختن كانونهايى كه از آن به مشاهد مشرّفه، عزيمت
شوند و در تورهاى زيارتى آن، عاشقان اهلالبيت و خانه خدا كه فاقد ثروت و قدرت مالى
هستند اعزام گردند و به نيابت از آن بزرگوار، عبادت نمايند.
9) تعيين يتيمخانههاى حضرت
در همه شهرهاى ميهن اسلامى و پرورش كودكان بىسرپرست با تعاليم عاليه و اموال
متبرّكه سلطان خراسان.
10) قراردادن خانههاى كوچك در تمامى شهرها در اختيار
زوجهاى بىپول به عنوان مستأجران علىّبنموسىالرّضا تا اسباب ازدواج فراهم گردد
و در كشور امام رضا آمار معصيت پايين آيد.
11) مقرّر نمودن
ستادهاى تأمين جهاز براى دختر و پسرهايى كه مشكل اثاث زندگى دارند تا به نام نامى
آن شفيع دو عالَم، طلسم تزويج صدها هزار شيعه، شكسته شود و آلودگى كم گردد.
12) اداء ديون ورشكستگانى كه آبرومندانه، كار كرده ولى
در نوسانات بازار، زمين خورده و گرفتار زندان شدهاند به عنوان اَحْرارُالرِّضا.
13) ساخت بيمارستانها و درمانگاهها در شهرها و مناطق
فقيرنشين، فىسبيلاللّه.
14) تعيين هيأت اُمنائى به تعداد سنّ مبارك آن حضرت
(55)، جهت اداره امور و نظارت بر كارها و جريانات تابعه، به گونهاي كه از دزدي و
سوء استفاده از نذورات مربوطه جلوگيري شود.
15) ايجاد مدارس در سطوح
مختلف و دانشگاههاى غير انتفاعى واقعى براى استعدادهاى درخشان در طبقات ضعيف و
بىبنيه كه شور تحصيل در وجودشان موج مىزند.
16) اعزام مبلّغين ديني در ماههاى تبليغى به نقاط
دوردست و محروم كشور با تأمين تمامى مخارج آنها در تعريف مقامات آن حضرت و تفسير
مَشى مظلومانهاش.
17) جنگلى كردن استان خراسان و خرّمى دادن به ارض
مقدّس و طراوت بخشيدن به خاك پاك مدفن آن امام غريب.
18) مامون، امام رضا را به ولايتعهدي خود مجبور نمود تا
مقبوليت عامه را در سرزمينهاي اسلامي كسب نمايد و مشروعيت به خودكامگي و دنياطلبي
خويش دهد. متاسفانه امام رضا در عصر خود مظلوم بود، ولي جاي صدافسوس است كه در اين
دوران نيز تاجران حرم و بارگاهش، تاريخ را به تكرار منحوس گذشته مينگارند و در
مقابل ديدگان آن حضرت، از يك سو به تاراج اعتبارات و مقامات ايشان و از سوي ديگر
به غارت اموال و نذورات آن امام مظلوم مشغولند.
جوار
ضريح منوّر، به تاريخ جمعه بيستم ربيع الاوّل 1421
مطابق
با 3-4-1379 ، يك ساعت به ظهر
به مناسبت ميلاد
امام رضا
رضا
را رضايش بخواندند چونكه راضى به رضاى حق شد و رضايت ايزدى را بر گزيدههاى ديگر
مقدّم داشت، زيرا كه رضايتمندى پروردگار عالميان، شرط نخست در اقبال توحيدى بوده و
هر نفْسى در كيفيّت گزينه آن به صراط مىرود و موازين اخروى را مىنگرد.
بارى
خليفه هشتم ربوبى، در ايّام پربار زندگى فانى، در توليت حقتعالى بود و بر بيعت
قديم، روزگار را سپرى مىكرد و اكنون در ولادت آن خورشيد مشارق و مغارب، پيام
ولائى رضوى را با تمام سلولهاى وجودمان مىشنويم كه مىگويد: كلمه طيّبه تهليليه،
دژ نفوذناپذير سرمدى بوده كه هر سُكنى گزيدهاى در آن، از عوارض سوء زمانه در امان
خواهد بود، ولى شرايط مشخّص و معيّنى دارد كه در اوّلين مرحله، قبول زعامت
جانشينان رسمى يزدانى و به كار بستن دروس اعتقادى و اخلاقى ايشان و طرد مدعيان
كاذب نيابت ايشان است.
از دروازه خراسان به سلطان سرير ارتضاء
سلام
ما بر امامى كه به تضمين پيامبر خاتم: اثر زيارت او بهشت است (براي كسي كه حقالناسي
به گردن ندارد) و تأثيرگذارى تربتش، حرمت دوزخ بر زائرانش مىباشد.
خود
آن جناب والى جبروتى در تشريح مرقد مباركش فرموده كه محلّ نزول ملائكه مخصوص
سماوات است و ايضاً فرمودند كه هركس مىخواهد به تماشاى بهشت بنشيند و از فيوضات
آن سراى نعيم مقيم بهره بگيرد، به كنار ما بيايد و با بلبلان سرمدى، همنوا گردد.
شايد
فلسفه تقدّم ولادت ايشان بر ايّام حج در نگارش تقويمى، آن است كه با معرفت او به
عرفان ربوبى مىرسيم و با بيعت آن رهبر مظلوم بشريّت، به تثبيت خداجوئى موفّق
مىشويم.
در
غسل زيارت آن مقتداى عارفان واصل مىخوانيد:
اَللّهمَّ
طَهِّرنى و طَهِّر لى قَلبى وَ اشْرَح لى صَدرى و اَجِر عَلى لِسانى مِدْحَتَك:
آن
ديار، مكانى براى تطهير نفْس و پاكيزگى باطن و تقويت درون و اعلام آمادگى در مسير
بندگى خداوند است.
بعد
از نماز آن سرور مشارق مىگوئى:
اَسْئَلكَ
يا اللّه اَلدّائِمُ فى مُلكِه اَلقائِمُ فى عِزِّه اَلمُطاعُ فى سُلطانِه
اَلمُتَفَرِّدُ فى كِبريائِهِ الكَريم فى تأخير عُقُوبته:
بار
پروردگارا، توئى كه حكومتت بر جهان، جاودانه و قيموميّتت بر موجودات، پيوسته و
سلطنتت بر هستى، بىچون و چرا و زمامداريت بر دلها، تحميلى و اجبارى است، امّا با
همه اين اوصاف ثقيل و سنگين، آنقدر رفيق و مهربانى كه با اشكى، كوهى از سركشىهاى
خلايقت را مىبخشى و به بزرگوارى بىنظيرت، عفو مىنمائى.
حال
كه آن بقعه سعيده حميده رفيعه را مركز آمرزش يافتى و يقين به رفع قهر يزدانى كردى،
ادامه مىدهى:
اَسْتَغْفِرُكَ
اِسْتِغفارَ حَياءٍ و رَجاءٍ و اِنابَةٍ و رَغْبَةٍ و اِخلاصٍ و تَوكُّلٍ و
ذِلّةٍ:
آفريدگار
خوبم، توبهاى دارم خجولانه، شرمسارانه، با دنيائى از اميد و نويد، از دلى سوخته و
تفتيده و قلبى آكنده از عشق و شور و شيدائى كه مخلصانه و صميمانه بر بلندى
باورداشتهاى متافيزيكى و ماورائى، ايستاده و اعتراف به يكتائى و پادشاهى تو
مىنمايد.
فراموش
نكنيم كه در بدو ورود امام رضا به خراسان كه اراضى وسيعى را شامل مىشد و برخى از
تاريخنگاران معتقدند كه تمامى يا نيمى از كشور افغانستان را در خود جاى داده بود،
به خيل استقبال كنندگانش در تمامى شهرهاى بين راه مىفرمود:
كَلِمَة
لا اِله الّا اللّه حِصنى فَمَن دَخَلَ حِصنى اَمِنَ مِنْ عذابى بِشَرطِها و
شُرُوطِها و اَنَا مِن شُروطِها:
ايمان
به حقتعالى، فرمول حياتى و تضمينى است و هر كه به اين سفينه جاويد داخل شود مأمون
از هر خطر و ضررى مىگردد، امّا بدانيد كه ورود به اين كوكب درّى، شرايطى دارد كه
از جمله آنها، ولايت من است كه بايد مورد توجّه و تقدّم قرار گيرد.
ملاحظه
كنيد كه موجوديّت و هويّت و قدمت اين پيشواى ازلى، بر اصالت توحيد و قداست عبوديّت
آن، تأثيرات پايهاى و ريشهاى مىگذارد.
چيزى
كه در اوراق تقويم ايرانى، ثبت شده و هيجان بار و غير قابل انكار بوده ارادت شديد دو پادشاه
جهانگير و نامور است كه با استعانت از وجود قدسى رضوى، مرزهاى ايران عزيز را تا
چين كشاندند و اعتبار ايرانى را به خطّة آسياى دور بردند و يادگارىهاى فراوانى را
در ضريح و حرم و مساجد اطراف آن به جاى گذاشتند، ياد نادر شاه افشار و شاه عبّاس
صفوى، در تذكره عمومى مشهد مقدّس، براى هميشه زنده است.
اين
نكته ناگفته از دوران افتخارآميز سلطنت شاه عبّاس كبير است كه در چهارصد سال قبل
يك بار پياده از اصفهان كه پايتختش بوده به مشهد رفته و در آنجا به مدت يك ماه
خادمباشى حرم شريف گرديده و افتخار جارو كشى براى آن حضرت را پيدا نموده تا حواله
جهانگشائى را از كف قدير ستاره درخشان آسمان امامت دريافت نمود و نامش در ليست
ابرقدرتان عالَم ثبت شد و به همين خاطر، جامى، شاعر نامى ايرانى سروده كه:
امام به حق، شاه مطلق كه آمد - حريم دَرش قبلهگاه سلاطين
شه كاخ عرفان، گُل شاخ احسان - دُر دُرج امكان، مَهِ برج تمكين
على بن موسىالرّضا، كز خدايش -
رضاشد لقب چون رضابودش آئين
سلام بر سلطان شرق ، همزمان با تحويل سال
اى
آشناى غريبان زمان، سخت محتاج آفتاب تعاليم توايم.
اى
شمس تابناك بر آسمان خراسان، تو مقتداى گرفتاران و سرگشتگاني.
السّلام
على الرّضى المرتضى:
درود
بر پادشاه بندهنوازى كه شاهانى چون نادرشاه افشار و شاه عبّاس كبير كه هر يك
ابرقدرت عصر خويش بودند و امتداد مرزهاى دولتشان تا چين و هند وسعت داشت، افتخار
چاكرى و دربانى او را داشتند.
هر
كدام بارها با پاى پياده از مسافتهاى دور به پابوسى ايشان رفتهاند.
از رضا المرتضى به رضاالرّبّ العزيز
ميلاد
رضوى، بهانهايست تا به مرتبه: رضا اللّه تعالى بياَنديشيم.
چرا
كه مرحله: رضى اللّه عنهم و رضوا عنه ذلك الفوز
العظيم (مائده 119) اعتلاىروح و انتفاضه جسم از آن را
ابلاغ مىدارد و بهرهبردارى نفْس از اين دو ضمانت بقاء را يادآور مىشود.
مُصحف
شريف مىگويد: اگر مىخواهيد از ناراحتىهاى دنيوى و عذاب اخروى برهيد، بايد سكوى
رضايت طرفينى را به دست آوريد كه اين مقطع، موجب شادى شما و محبّت الهى مىگردد.
امام
رضا، مظهر اين شاخصه توحيدى بود كه دل را فروخت تا چيزى نخواهد و به جايش اراده
كريمانه كبريائى را اخذ نمود، و در اين باب، به استقبال اهوال سخت رفت و احوال
ناگوار را به جان خريد.
وجه
تسميه آن حضرت را باب گرانقدرش، مقام عظماى رسالت، نبىّ مكرّم، چنين توصيف كرد:
او
به هر كار خفيف و خوارى براى كسب رضايت ربوبى، تن دهد!
تجلّى
آن، در قبول معاونت طاغوت در عنوان ولايتعهدى بود، كه نيمه شب مىگفت: كاش زاده
نمىشدم و اين ننگ را مشاهده نمىكردم، امّا اجابت فرمان خدايش به هر دو صورت
اعانت ظاهري ظالم و نوشيدن مظلومانه زهر، دو روى سكّه تسليم است كه پلّه بعدى
رضاست و در آن مقطع، اسلام به معناى اخص، مطرح مىگردد، يعنى تسليم كامل ظاهرى و
باطنى به آفريدگار بىهمتا، و در اين راستا، همه معصومين كبار، مجاهدتهاى
بىنظيرى را به ثبت رساندند، تا و رضيت لكم الْاسلام دينا (مائده 3) شكل
گيرد و اين كلام، به اين مفهوم تامّه عامّه، اشارت دارد كه اگر تقيّه خلفاء حقّه
نبود و ايثار پيشوايان منصوص، به داد اسلام و مسلمين نمىرسيد هر آينه از استمرار
كلمه طيّبه لا اله الّا اللّه اثر و خبرى نبود.
اغماض
نبوى در زوجات، مسالمت علوى در صفّين، ملايمت حسنى با خاندان اموى، تراژدى حسينى
در جنايات عاشوراء و تداوم مصائب در برخوردهاى توهينآميز و رقّتبار با اسراء و
رخدادهاى ثقيل و غير قابل باور در حيات امامان آسمانى، تماما به تعريف اين آيه
منجر مىشود كه:
يهدى
به اللّه من اتّبع رضوانه سبل السّلام (مائده 16) و
اين ترسيم جاودانه را برمىانگيزد كه هركس به خطّ خداجوئى مىرود و جوياى بهشت
برين است بايد به مقام تسليم و رضا برسد كه شاعر اينگونه وصفش كرد:
يكى
درد و يكى درمان پسندد - يكى وصل و يكى هجران پسندد
من
از درمانو دردو وصلو هجران - پسندم آنچه را جانان پسندد
امامت
علىّ بن موسى الرّضا عليه آلاف التّحيّة و الثّناء، در دوران استبدادى بنىعبّاس
بود كه به نام احقاق حقوق اهلالبيت اطهار، انقلابى بر عليه امويان جنايتكار بهپا
كردند ولى بعد از احراز كرسى حكومت، به تمام شعارهاى ديروزشان پشت پا زدند و براى
نابودى زعامت لاهوتى و ولايت جبروتى، توطئه شيطانى را رقم زدند تا سياست را رنگ
ديانت دهند و دين را به معرض اتّهام بياورند، پس پلتيك سياستبازان را با ورود
تحميلى سلطان طوس به دولت غاصب و ادامهاش را با شهادت آن جانشين بلامنازعه يزدان،
به تاريخ بشريّت سپردند و هشتمين كوكب درخشان آسمان معرفت به خاطر تفسير كلام
ايزدى در فرقان مبين، چنين بلايا و فتنى را قبول كرد تا جبهه نوريان در طول تقويم
انسانى، پايدار بماند و لواى ذيل را از كف ندهد:
رضى
اللّه عنهم و رضوا عنه اولئك حزب اللّه الا انّ حزب اللّه هم المفلحون (مجادله
22).
معبود
صادقت، نوع ارتباط تو را با خويش اينگونه تقرير مىكند:
و
من النّاس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللّه و اللّه رئوف بالعباد (بقره
207) هركه مرا خواهد، خود را نمىخواهد، زيرا كه نبايد مانعى بر سر خداجوئى باشد،
چون غالبا نفس آدمى، مانع پرواز به ماوراء مىشود.
آنگاه
كه از منافع خود دست كشيدى، به رضايتمندى صاحبت مىرسى و اين قاعده تو را از پا در
نمىآورد و زندگىات را نابود نمىكند، چون خداى عالميان در پايان اين نسخه، ضمانت
لطف و عنايت به تو كرده، تو در صراط شايستهاى كه قرار گرفتهاى و خود را با خدايت
معاوضه نمودهاى، مسكن پاكى را تحويل مىگيرى كه هرگز در طول اقامت در آن، از
ناملايمات و ناهنجاريهاى ديگران، آسيب نمىبينى: و مساكن طيّبة فى جنّات عدن و
رضوان من اللّه اكبر (توبه 72) منزلى آرام در
دنيا و خانهاى مرفّه در برزخ و مأوائىآسوده در قيامت و خلدى مكرّم در بهشت، بهاء
اين سوداگرى مقدّس و جاودانه است.
امام
جعفر صادق فرمود: رأس طاعة اللّه الصّبر و الرّضا عن اللّه (مشكاة
الْانوار ص 90) سرلوحه عبادات، صبر است و رضا، و از سرچشمه بندگى نتوانى نوشيد مگر
با رياضت نفْس كه هزينه كشمكشهاى درونى و برونى را با نيروى شكيبائى مىدهى تا
بتوانى لباس رضايت را بر تن كنى كه تصاحب اين مدال، منازعات پىدرپى را با ابليس و
سپاهش، ايجاب مىكند.
تيتر
ديگرى از مولا على، امير عدالتخواهان، در كتاب تحفالعقول ص 318 آمده كه
مىفرمايد: الرّضا بمكروه القضاء ارفع درجات اليقين: به فناى سرمدى نرسى مگر آنكه
اذيّت زمان را بپذيرى و تيرهاى سرنوشت را شيرين بيابى و اين صدمات از باورداشتهاى
دينى تو نكاهد.
نظريّه
آموزشى ديگرى از حضرت رسالتپناه داريم كه در كتاب بحار الانوار ج 72 ص 25، درج
گرديده: اعدل النّاس من رضى للنّاس ما يرضى لنفسه، اين فرضيّه انكار ناپذير
مىگويد: تمرين عدالت را با حذف خودگرائى، آغاز كن و هر خوبى و خوشى را كه براى
خويش مىپسندى براى مخلوق خدا بپسند.
فرمول
پرورشى ديگرى از اسداللّه الغالب است كه در كتاب غررالحكم ج 4 ص 374 بيان شده: من
رضى عن نفسه ظهرت عليه المعايب: از خود راضى بودن، مشابه عيوب و عطف ذنوب خواهد
بود.
در
مقوله ديگرى از مبحث معرفةاللّه، رأى امام صادق را در كتاب بحار ج 75 ص 202 آورده
كه ارائة طريق كرده و فرموده: من لم يرضى بما قسم اللّه اتّهم اللّه فى قضائه:
آنكه به مديريّت سماوى اعتراض دارد، نمىتواند در جايگاه يك مؤمن قرار گيرد و با
ايراد به قضاء و قدَر، غير مستقيم، كردگار عظيم الشّأن را به سوء استفاده از قدرت
اشتغال كرسى ديكتاتورى، متّهم مىنمايد.
از
درد دلهاى روزهاى جمعه ثامن الحُجج در تداول غيبت و تكاثر بداء به نوشته كتاب بحار
الانوار علّامه مجلسى ج 49 ص 140 اين بود: اللّهمّ ان كان فرجى بالموت فعجّل،
خدايا اگر خبرى از فرج موعود نيست و رهائى من از قيود فاجران و سلاسل ظالمان، در
مرگ من است، پس بر آن عجله فرما.
ما
اكنون همصدا با امام مظلوم، از خدا ميخواهيم كه:
لحظهاى
ما در اسارت مادّيّات و جسارت شهويّات و خسارت نفسانيّات باقى
مگذار.
برگزيده
از روزنامه ایران، شماره 3338.
به
قلم روحاني پايتخت، سيد حسين كاظميني بروجردي.
چهارشنبه، 23 آذر ماه 1384
از كاظمين ايران به كاظمين عراق
سلام
بر امام مظلوم، درود بر ولىّ محروم، تحيّت بر معصوم مجروح، ستايش بر صالح مُصلح
زندانى، سلامى غمآلود و خونين بر امامى تازيانه خورده، بر زمين افتاده، معذّب در
غل و زنجير، كه مكبّر نمازش، شلاق زندانبان بوده.
درودى
از قلبهاى تفتيده، چشمهاى از فروغ رفته، كمرهاى شكسته، دستهاى از كار افتاده و
پاهاى عاجز مانده، بر پسر پيغمبر كه چهارده سال در سياهچالهاى بنىعبّاس، عمر عزيز
را سپرى كرد.
عريضه
مسجون در سجون شرّالْازمنه، به آقاى كتكخورده، مولاى نقش خاك گشته، يادگار فاطمه.
پدرم،
فاجعه دردناك مَحبست را خواندم و از اعماق جانم برايت آه كشيدم، امّا تراژدى
دلخراش من نيز بسى جانكاه است!
بابا
كاظم، فرزندت در اتاقى زندگى مىكند كه سقفش را: نَشكُوا اِلَيك چيده، كفش را: لا
طاقَةَ لَنا پر كرده، ديوارش را: طالَ الْاِنتَظار بنا نموده، ستونش را: صَعُبَ
بِنَا الْاِنتِصار تشكيل داده، درش را:غَيبَةَ وَلِيِّنا قرار داده، پنجرهاش را:
كَثرَةَ عَدُوِّنا ترتيب داده، رنگش را: قِلَّةَ عَدَدِنا نقش آورده، پردهاش را:
تَظاهُرَ الزّمانِ عَلَينا آويخته، چراغش را: شَمِتَ مِنَّاالفُجّار سو داده.
پس
در چنين شرايطى حاد و بحرانى، هر نفَسم كه مىآيد، اِرجِعى مىگويد و هر تپش قلبم:
اِليه راجِعون خوانده و هر نگاهم: لا صَبْرَ لى لِفَقدك گفته و هر حركتم: عَجِّل
لِفَرَجى سر داده، و حال كه ايّام شهادت توست، بسوى كاظمينت عرض حال مىدهم:
اى
اسوه مقاومت، اى تجسّم تقوى، اى الگوى مجاهدت، اى آينه مهر و صفا، اين بندى غريب
را درياب و به كظم غيظ الهىبرسان، و عفو بيكران ابدى را براى اتمام غيبت برابر با
نكبت، به تقديرات سنگينمان بفرست، و ظهور فرزند منتقمت را از بارىتعالى مسألت كن
كه يلداى فقد امام منصوص به درازا كشيد و خروسهاى سحرى يكى پس از ديگرى به خاموشى
گرائيدند و كويرستان تاريك را به مخاطره چالشهاى اعتقادى و اخلاقى آوردند و صحنه
اعتقادي جامعه، به نفع استعمار دجالي خالي شد!
وظايف فرهنگي و ديني
خدايت
فرموده كه: اَحسن الحديث را بجوئيد و حُسنِ كلام آنست كه: با ابرازش، قبايح معلوم
گردد و حسنات افشا شود، و نيز فرموده كه: از وظايف گرويدگان به ماوراء آنست كه: در
ابلاغ مواعظ رحمانى بكوشند و جامعه را زير سايه فرهنگ الهى قرار دهند، پس بر
عالمان متعهّد به آرمان فرقانى، فرض است كه در ترويج مباحث دينى كوشيده و با ابزار
ادبيّات و اخلاقيّات و اعتقادات، ديگران را مشرّف به آئين حنيف نمايند.
در
اين راستا، پيامآور الفباى معرفت رحمانى شدهايم و تجلّيات اهلبيت را به
جويندگان آب حيات اشاعه دادهايم، تا زكاتى بر يافتهها باشد و تزكيهاى بر روان
گردد.
اگر
به جهان امروز بنگريد، در مىيابيد كه چگونه در دنياى مكر و حيله، با تجهيزات و
وسايل و روشهاي مختلف به كسب آراء جوانان سادهلوح پرداختهاند و به صيد
ناجوانمردانه نفوس مشغولند. فلذا مسئوليّتها بس سنگين و جدّى بوده و هر كس نسبت
به آنچه كه دارد، بايد قيام كند و از حيثيّت شريعت احمدى دفاع نمايد.
هر
كس كه شرايط مساعدي دارد بايد در جدا كردن حساب خداوند و اوليائش از ديگران تلاش
نمايد.
آنكه
توانائى چاپ و نشر را دارد، دريغ نكند.
آنكس
كه مىتواند مبلّغ خوبى براى معنويت باشد، بخل از تبليغ ننمايد.
آنكه
قدرت نگارش دارد، بنگارد و هر كس كه قوّه استنباط داشته، از متون ناشكفته احاديث
نبوى و روايات فرستادگان آسمانى بهره گيرد و به داد كِشتى دين برسد كه در طوفان
پايانه گرفتار آمده و صداى: هَلْ مِنْ ناصرِ، به درستى شنيده مىشود.
پيام عمومي
وَ
لَقَدْ سَبَقْتَ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلينَ اِنَّهُمْ
لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ وَ اِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبون
در
بستر سرنوشت، سبقت با پروردگار است كه رأى خود را با كمال قوّت به كرسى عمل
مىنشاند و موانع ارسال مأمورين خود را بر طرف مىسازد و آن چنان كه در آيه
فوقالذّكر آمده، فرمان ايزدى در فرستادن آخرين سفير كبير آسمانى، برتر از هر
خواستهاى است و اين بازمانده انبيا و خلاصه اوصيا و حقيقت اوليا را براى ايجاد
دنياى طلايىِ دور از بىعدالتى، خواهد فرستاد و بر تاريكيهاى كنونى در جامعه،
خاتمه مىدهد.
آرى
قبل از انقضاى فرصت، بپاخيزيد و صفهاى توحيدى خود را بياراييد و به مسير انبياء
الهي قدم بگذاريد.
به اميد طلوع فجر عدالت
شفاف سازي قداست تشرف به محضر امام عصر از
شائبههاي مدعيان كذاب
1) داوطلبان زيارت آن قائد كل، بايد از مراتب
مقدّماتى اعتقادى عبور نموده باشند و تسليم به احكام الهى بوده و در هيچ يك از
امور دينى، اجتهاد به رأى خويش ننمايند و رضامندى به ما فَرَض اللّه، داشته و
اهتمام به اجراى مفادّ شريعت حقّه بنمايند.
2) جوينده آب
حيات بشر، بايد از خود فارغ باشد و صددرصد اعلام عطش كرده و به غير او توجّه نكند
و روابط ولائى را پنهان نمايد و از جلب توجّه ديگران بپرهيزد چرا كه اين مكرمت، با
تظاهر نمىآميزد و آنتنهاى بيرونى را نافى هر گونه توفيقى مىداند.
3) علّت عُزلت آن خليفه رحمانى، غلظت فجايع جوامع
بشرى است كه هر نوع آميختگى را خطرناك دانسته و عواقب پيوندهاى مربوطه را ناهنجار
مىيابد، لذا از مسير جار و جنجال و شعار و ماجراجوئي به اقبال ايشان نخواهيد رسيد
و كليد اين خير جميل، در مساوات و مسالمت است.
4) در مظاهر تمدّن كاذب، اميدى به زيارت آن تجسّم
اولياءِ اوّلين و آخرين نمىرود و همچنانكه در اخبار آل محمّد آمده، آن دُرّ
يگانه هستى، در طبيعت مطلق زندگى مىكند و از دستاورد شهوتبار آدميزاد، روگردان
مىباشد و بدينخاطر، ردّ ايشان را در مجامعى كه رنگ و لعاب دنياخواهى دارد نبايد
گرفت.
5) اين خواسته بايد هدفدار باشد و نيّت مىبايد
محترم و مقدّس شود تا با مشاعرى شايسته مصاف با توليت آفرينش، همسان گردد، پس اگر
بر اساس مطالعه كُتبى در باب احوال گذشتگانى كه به محضر نماينده قانونىِ خدا در
زمين رسيدهاند تحريك شدهاى كه من هم ببينم چه خبر است! و يا موجى عاطفى، فضاى
وجودت را فرا گرفته بىفايده است. چطور است كه در شرفيابى به حرم برگزيدگان عرش
بايد رعايت موازين اخلاقى و اعتبارى را نمود ولى قرار گرفتن در برابر ايشان، با هر
نوع آميزهاى كه باشد مجزى مىباشد!؟
6) ملاقات با مقامات عالىرتبه، مستلزم تلاشها و
كوششها است، امّا ديدن قائممقام حضرت حق، جلّ و جلاله، بىمقدّمه و بدون
سرمايهگذارىهاى روحى و جسمى مىباشد؟ آيا به عقل شما جور در مىآيد كه ورود به
محضر كسى كه فاتح نهايى خلقت است و ختم كلّى حكّام مستبد را اعلام مىكند به آسانى
و جداى از ضرورتهاى ابتدايى و جنبى شكل مىگيرد؟
7) در قصص پيشوايان عدالت، خواندهايم هركه را با
معيارهاى راستى و درستى نمىيافتند به بيوت مطهّر خويش نمىپذيرفتند اگر چه معروف
به تشيّع بودند و مشهور به ايمان مىگشتند، آيا صِرفِ علايق ظاهرى كافيست؟ ثبت
اسلاميّت با سند معرفت، اَلزم از هر گونه وجوهى مىباشد.
8) بگونهاى كه در مراودات خصّيصين اين راه، مكتوب
گرديده، جز وكلاى خاص كسى حقّ اظهار روابط را ندارد و شهره در اين جايگاه، حكم كذب
و تقلّب را دارد همانطور كه در توقيعات واصله آمده است.
9) تحليل اين گفتار كه، هركس ادّعاى شرفيابى يا نيابت
نمايد دروغگو مىباشد، با خيل تشرّفيافتگانى كه بعضاً از آبرو و اعتبار بالايى در
مكتب حقّه برخوردارند، در مبحث تخصّصى ذيل، تجزيه مىشود:
الف)
مصونيّت اشخاصى كه موفّق به اين فيض عظيم شدهاند.
ب)
با بودن خود، اشاعه نمىدادند تا موجب ارادت منتظران نشوند و توجّهات را از
مولايشان دور ننمايند.
ج)
در هنگام رو به رو شدن، هوش و حواس را از دست مىدادند و برقگرفتگى، عامل
بىتحرّك ماندن موضعى و مقطعى مىباشد و بعد از گذشت فرصت مغتنم، بهياد اختتام
اين فاز فرّار مىافتادند و مىناليدند.
د)
قاعدتاً هر كه گنجى را مىيابد آنرا استتار مىنمايد زيرا اِشراف ديگران، باعث به
خطر افتادن منافع او مىشود و ايضاً در باب شهود خورشيد عالمتاب، سارقان و
مكّارانى به ميدان مىآيند كه اصالت و قداست را از آدمى گرفته و برايش حجرههايى
از تهاجم اطرافيان باز مىكنند و عزّت و احترام كاذبى را ايجاد مىنمايند تا
سرگرمى زيانبارى را برگزيند كه سبب سلب عنايات منبعث از آن لحظات عزيز گردد.
ه)
تكذيب و تخريب متقابل شنوندگانِ اين خبر مهم، شرايط كفر و الحاد را براى منكران،
ايجاد مىكند كه وسيلهاى براى نزول عذاب گشته و ديوارهاى نفاق را ضخيم مىنمايد.
و)
علنى كردن اين موهبت، زمينه حسادت و كينه را در بين باوركنندگان سرپرست پنهانى،
گسترش داده و حواسّ مريدان وليّعصر را از مركز پُركار عشق به حول آن برمىگرداند و
نزاعهاى بعدى را شامل مىشود.
ز)
تفاوت بين مؤمن و مدّعى، درون و برونست كه مجنون يار، سر به كوه و صحرا مىگذارد و
ياد آن دقايق از دست رفته را با فغان دل، گرامى مىدارد ولى مغرضى كه در پى نان و
آب است، بازار گرمى كرده و رونق به كسب خويش مىدهد كه مصداقش روايت امام صادق
مىباشد كه فرمود: دوستان ما، سه گروهند: يكى آنهايى كه با نام ما روزى مىخورند و
ديگر، آنهايى كه به ما هم رحم نمىكنند و با ضايع كردن ما روز را به شب مىرسانند
و گروهى كه فدايى ما هستند و در فقر و غنا، محو فضائل ما مىباشند و حاضر به
معاوضه ما با تمام دنيا نمىباشند.
ح)
عارفان مُشرف به شعاع آفتاب، از طرح نامشان در مجامع انسانى، بيزارند و لذا بسيارى
از بزرگان شيعه، بعنوان وصيّت، قضاياى زيباى حضور در كرانه عافيت را درج نمودهاند
تا بعد از آنها مسائل باز شود.
10) قضيّه اتّصال
به پشت پرده مادّيّات در صوَر مختلفى صورت مىگيرد كه در اماكن و مناطق گوناگون،
شكل و قِسم خاصّى را حكايت مىكند. برخى با ارواح، همسويى دارند و بعضى با اجنّه و
گروهى با فرشتگان سر و سرّى دارند و در هر بخشى، آثارى را نشان مىدهند كه دلالت
بر حقايقى مىكنند و در هر مرتبهاى نيز خطايى مشهود است و ايرادى را گويا مىباشد
كه بسيارى از ابهامات را علنى مىسازد. امّا در سرلوحه همه آنها، درك انسان كامل و
شايستهاى جلوهگرى مىكند كه بودنش، اولي و فرمانروائيش، انكارناپذير مىباشد و
باور كنندگانش، عالِم به اسرار ازل و ابدند و داشتن دالان فكرى و عقيدتى با آن
مظهر حقايق، والاترين ارزش عبوديّت خواهد بود و اين پيوست (تشرّف) هيچگونه
وجهتشابهى با گونههاى متذكّره ندارد.
پس
گفتگو در شخصيّت او، سواى هر مقولهايست كه آحاد بشر، سر در لاك آن فرو كردهاند.
آيا قساوت در فطرت نيست وقتى بحث او را پيشپاافتاده فرض كنيد و در كتابهاى غير
وزين براى پيدا كردن مشترىهاى سطحى و عامى، داستانهاى سبك و نسنجيدهاى را مطرح
نماييد كه در خور مقامات خدا داده او نباشد!
مثلاً
در جايى آوردهاند كه ايشان به فردى در نماز، اقتداء كرده! آيا امام منصوب يزدان به امامت زمينيان مىرود!؟
يا
شنيدهايد كه گفتند: آقا را در فلان راهپيمائي كه براي بيعت با فلاني در فلان شهر
برگزار شده بود، در جلوي صف، زيارت كرديم!!!
و
يا شنيدهايد كه كسي خواب امام عصر را ديده كه به مردم بگوئيد كه به فلان شخص راي
دهند!!
و
در ورقهاى آمده كه: ايشان به كسى گفتهاند "التماس دعا"!
يا
در جاي ديگري آمده كه: ما كنار اتاق فلاني ايستاده بوديم و ديدم كه امام زمان به
ديدار فلاني رفت و ساعتي بعد بيرون آمد!
از
اين نوشتهها بسيار است كه وجدان برگرفته از بعثت، شرمگين صفحاتش بوده و كلّاً
مبيّن اين حقايق است كه اكثريّت قاطع مردم، او را نمىشناسند و از فهم خداپسندانه،
به دورند و لذا مكّاران و شيادان ديني، با سوء استفاده از علائق مهدوي خود را نايب
و يا مرتبط با او خواندهاند و به سواري از جامعه مشغولند.
وظيفه
ما كه بيعت با او را به ذمّه داريم آنست كه با مدارك پشتوانهدار دينى، سطح معرفت
خود را ارتقاء دهيم و آنگونه كه حكيم لايزال، ترسيمش نموده به تكريمش برخيزيم و او
را سواى خاكيان بدانيم و حاضر به معاوضه او با همنوعان خويش نشويم تا ما را در
حريم جبروتى خويش، جاى داده و افتخار مصاحبتمان دهد و چشمهاى ناقابلمان را فروغى
جاودانه آيد.
ساختمان دنيا در انتظار معمارى جديد
دنيا
به دنبال كيست؟
چه
كسى دنياى كنونى را آباد مىكند؟
كدامين
شخص است كه جهان را اصلاح مىنمايد؟
آرامش
مردم كره خاكى، در وجود چه مُصلحى است؟
همه
چيز به دنبال صاحب خويش است و محيط زيست ما نيز آگاهترين فرد به خود را مىخواند.
تاريخ،
شاهد مُصلحين زيادى بوده، امّا هر كدام، نقطه ضعف و نقصى داشتهاند، ولى مُنجى
آسمانى، خالى از هر كمبود و كاستى مىباشد.
آنچه
را كه نهان آدميّت مىطلبد، فردى است خودساخته و بىنياز از هر امدادى، سايه خدا
در زمين مىباشد و پناه هركس كه پناهگاهى را مىجويد.
اين
نسخههاى ناكار، طبيبى وراى پزشكان معاصر را مىطلبد، آنكه همچون مسيح، مرده را
زنده نمايد.
گرسنگان
عالَم، كفيل مىخواهند، نانآورى همچون موسى كه از: وَ اِلَيكَ وَ فيكَ وَ لَكَ
بگويد، به زبان خودت بگو: خدايا آمدم و اهلش نبودم و آوردى كه بنوازى به محاسن و
مكارم و مراحمت، پس اين من و اين تو، تا چه كنى با بندهاى كه جز تو ندارد و
مسافرى كه ايستگاه سفرش محشر توست.
اِلها،
ديروز نبودم و فردا نيز نخواهم بود و امروز هم ميهمان تواَم. چه ميهمانى، گرفتار،
رنجور، حاجتمند، دردمند. چه ميزبانى، غنى، قادر، حافظ، شافى. چه مهمانسرائى،
دردخانه، رنجگاه، مصيبتكده.
اگر
رفتى كنار حرم، دستت را بر پرده خانه گذار و بگو: اكنون دامن كعبه را گرفتم و فردا
رداى عرش را مىگيرم، اگر جوابم ندهى، داد مىزنم، فرياد مىكِشم، ناله مىكنم،
آخر مگر بىكس و كارم! مگر مثل تو ياورى ندارم كه چنين كتكخورده از روزگارم!
خلاصه،
وقت ندارى، هرچه مىخواهد دل تنگت بگو، امّا يادت نرود كه امام سجّاد كه مىآمد
آنجا، مىلرزيد و مىگفت: معبودا، آمدم ولى مىترسم كه بگوئى: چرا آمدى! يكوقت
نگوئى: چرا آمدى؟ كه دلم مىشكند، تو كه نمىخواهى دلِ يك مظلوم و غريب، بشكند!
اگر بيرونم كنى، كجا بروم؟ از كجا آمدهام كه اكنون به آنجا بروم، مگر خودت نگفتى:
اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَيهِ راجِعون، حالا كه از پيش خودت آمدهام و دوباره به
محضرت بر مىگردم، چرا از درت بيرونم مىكنى.
آخ
كه ديگر توان ندارم! چقدر اين موكّل، بلند مىخواند كه: تو در برون چه كردى كه
درون خانه آئى.
نگو،
بسه، دارم خفه مىشوم، آى خدا!
اكنون كه در پايانه غيبت، زندگى مىكنيم
اكنون
كه در پايانه غيبت زندگى مىكنيم و دوران فوران فتنهها را سپري مينمائيم و علائم
ظهور منجي موعود، گسترش يافته و عصر انفجارات جهانى را در پيشرو داريم و دنيا
صاحبش را مىخواند و انسانها در تشنگى عدالت جان مىدهند و بشريّت، مساوات و امنيت
را مىطلبد و زجركشيدگان زمان، مصلح تاريخ را آرزو مىكنند، بجاست كه مفتون شعائر
كاذب مادّى نشويم و اسير خاكدان پربلا نگرديم و خاطر را از توليت مدعيان اصلاحات
جدا كنيم و بيش از اين، دل به وعدههاي اين و آن خوش نكنيم و پيش از آن كه فرصت
حيات را از دست بدهيم، نداى لاهوت را لبّيك گوييم و در اصلاح نفْس بكوشيم و جايگاه
ولايت را به صاحبش تحويل دهيم و مستأجران نااهل و نابكار را دور كنيم كه، ديو چو بيرون
رود فرشته درآيد.
انتظار
انتظار،
واژهايست شناخته شده و عمومى كه در هر يك از ابعاد زندگى، حضورى متنوّع دارد و آن
را زيبايى و لطافتى است ظريف و حسّاس كه بر اتباعش پوشيده نبوده و گفتهاند كه
اَلْاِنْتِظارُ اَشَدُّ مِنَ الْمَوْتِ، يعنى انتظار كشيدن از احتضار بردن شديدتر
مىباشد.
اينجا
مرز بين منتظر حقيقى و مدّعى آن مشخّص مىشود كه طلا و مطلّا هرگز يكسان نخواهند
بود، اگر به شما گفته شود كه در انتظار، اصالت ايمان شكل گرفته، هرگز تعجّب نكنيد،
چرا كه رسول اكرم فرموده در آخرالزّمان ايمان داشتن چون آتش در كف داشتن است، چه
كسى حرارت ايمان را از دست نمىدهد؟ آنكه منتظرِ ايمان افروزِ خلقت است.
امّتى
كه به دنبال امام آسماني خود حركت مىكند همواره از نور وجود او كسب فيض مىنمايد
و در پيمايش سرنوشت، مغبون عمر نمىگردد و بازنده ايّام نمىشود و رمز انتظار را
بايد در گرايشات امّت گرفتار به مركز تنوير قلوبِ بشر جستجو نمود، آن گونه كه
حضرات معصومين در قبال اين مسأله بياناتى را ابراز داشتهاند به اعماق اين واقعيّت
پى مىبريد كه چه سان، عاليترين نقطه عبوديّت را در فرازهاى انتظار پى مىگيريم.
آنجا
كه امام عسگرى مىفرمايد: اَفْضَلُ
الْاَعْمالِ اِنْتِظارُ الْفَرَجِ، كمال بىانصافى خواهد بود اگر اين كلمات را سخن
بناميم كه دُرافشانى است، ستارهباران آسمان درايت است، آن سرور، جايگاه انتظار را
در اعتلاى كلمه توحيد دانسته و پيامد آن را مقام قرب مىخواند، در اين روايت، بحث
بر روى بالاترين نوع عبادت نيست، بلكه ترفيع مقصد را در تماميّت حركت بشرى خوانده،
آنجا كه در اذان و اقامه در هر شبانه روز چند مرتبه جامعه را به آن دعوت مىكنيد و
مىگوييد حَىَّ عَلى خَيرِالْعَمَلِ، در جهانبينى حضرت مهدى برترين اقدامات انسان،
انتظار ظهور است كه عمل به مجموعهاى از خيرات و حسنات و واجبات و مستحبّات و مندوبات بوده و بر جمع تمام آنها، خوبترين
را انتظار مىداند.
وه!
چه پرمايه است انتظار چشم بهراهى كه شب و روزش به آمادگى سپرى مىشود و همواره
لباس استقبال بر تن داشته و نفْس سركش را در لجام آماده باش گذاشته و درهاى درون
را براى نزول محبوب خويش باز نموده و عملاً خوشامد گوى مسافر عزيز هستى گرديده.
نسخه
انتظار در كتاب آسمانى، بهترين شيوه براى خودسازى بوده و قرائت كننده را به سرزمين
نيكبختى مىرساند و به شكلى كه آيات كريمه مطرح مىسازند، تمام انبيا در مسير
انتظار قرار داشتهاند و علىالدّوام به دوستان و دشمنان معاصر، اين مهم را
يادآورى كردهاند و امّتهاى گذشته حتّى با قانون انتظار، آشنا بودهاند.
به
نوعى كه در آيه 158 سوره انعام آمده، تركيب انتظار چنين تجليل گشته كه در عصر
بىخبرى از خدا و بيمارى طغيان كه هركس به خود مشغول بوده و امواج فساد و تباهى،
سراسر اجتماع را احاطه كرده، مالكان طريق عبوديّت در انتظار انقلاب كبير لاهوت
بوده و غفلت را از اعظم كبائر مىدانند.
در
آيه 71 سوره اعراف، اين مسأله را اين گونه مىگستراند كه ابراهيم بتشكن به
مخاطبين خود مىگفت: واى بر شما! آيا به بافتههاى ذهن خويش سرگرم شدهايد و راه
پدران گمراه را مىپيماييد و از اصول يكتاپرستى دور مىشويد! بزودى عذابهاى عظيم
را در دولت حقّه مشاهده خواهيد كرد.
در
آيه 20 سوره يونس، برخوردهاى جاهلانه عوام را ناشى از همسويى ايشان با شيطان
دانسته و باز هم وعده عقوبت الهى را در قالب انتظار بيان مىكند.
در
آيه 102 همان سوره، هشدار را تكرار مىنمايد كه پاسخ همه دهنكجيها و شيطنتها را
در آينده نزديك خواهيد ديد و جهان با نويدهاى تحقّق يافته خداوندى روشن خواهد گشت.
در
آيه 122 سوره هود، بار ديگر پرده از اين امر خطير بر مىدارد كه خستگان عشق را
ايّام درمان خواهد آمد، و جامعه انبيا نتايج رسالت خويش را ملاحظه خواهند نمود.
در
آيه 30 سوره سجده، ختم دعاوى را به روزگار ظهور موكول ساخته و پيام حقتعالى به
اولياى رنج ديده و محنت كشيده، انتظار روزهاى موعود است تا در آن مدينه فاضله،
حاكميّت حقّ و ابطال باطل علنى گردد و بدين قرار، مكتب انتظار را فراگيرتر از يك
زمان و مكان مىداند و منتظرين را عموم خلايق اوّلين و آخرين مىخواند كه آدم تا
خاتم را بشير آن نموده و بيم و اميد را نسبت به بازمانده ملكوت در جان بشر كاشته و
مىتوان گفت كه انتظار، فىنفسه يك اهرم حركت به سمت خداشناسى بوده و آتش تقوا را
در نيل به اهداف اخروى مىگدازد و همچون يك سوپاپ اطمينان عمل مىكند كه در
منازعات درون فكرى، راه را بر اهريمنان آمر به منكر و ناهى از معروف، سد مىنمايد
و بدين ترتيب اقتدار اوج مىگيرد و يك گرويده در حال انتظار را از ذلّتِ
نفْسپرستى و خفّتِ دگرخواهى دور مىدارد و بسان يك سرباز در سنگر خداجويى،
ارزشهاى معنوى و يافتههاى عرفانى را پاس مىدارد و در يك كلام آن كه انتظار و
اقتدار دو كفّه ترازوى عدالت و انسانيّت مىباشد كه حيات بشريّت را از هجوم
ميكروبهاى گناه و معصيت تضمين مىسازد و دين حنيف را مصونيّت مىبخشد كه اقتدار را
در قاموس وحى تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ آمده كه در حكومت مولايمان تحقّق خواهد يافت و
ديدگان عالميان را روشن خواهد كرد.
چگونگي انتظار
انتظار،
يك بحث كارشناسى شده است كه حاوى پيچيدگىهاى چندى بوده و ساعتها بحث و تحليل
تخصّصى را مىطلبد و امّا آنچه كه در اين سطور مىگنجد آنست كه آدمى، در بستر
انتظار، زاده شده و هر ورق از تاريخش، قسمتى از خواستههايش را نمودار كرده كه
براى رسيدن به آنها، منتظر مىماند. در بايگانى حافظه ما، اتاق فرمانى مىباشد كه
دائماً مترصّد اجراء برنامههاى از قبل تدارك شده و سازمان يافته است.
صبح
كه مىشود، معده در انتظار صبحانه بوده، بعداً دندانها، چشمبِراه مسواكند و سپس
فعّاليّتهاى روزمرّه، ما را مىخواند، آنگاه، ناهار، زنگ خبر مىزند و قطار روز،
ما را به بخش عصرانه برده و به مرور، به شب مىرسيم و كارها، شكل گرفته تا نوبت به
گاه خفتن برسد.
در
همه مقاطع، نيروى مرموزى قوّه انتظار را تقويت مىكند كه اگر آن كارخانه تعطيل شود
انتظام امور داخلى ما مختل مىگردد.
حالا
برگرديد به مسأله غيبت و پيامدهاى آن، هرچه به صاحبخانه بهاء بدهيد، به
همانمقدار در فقدانش مىسوزيد و اين سوختن، يعنى اشتعال نفْس در حرارتش كه ياران با وفا از مدّعيان ارادت،
جدا مىگردند، به هريك از زواياى دنيايت كه رسيدى، ارزيابى نما كه وجه مورد
ابتلائت مهمترست يا وجود سرپرستى كه گزينهي مركز عرش براي تداركاتِ خلقت است.
دائرةالمعارف
آن نايب ربّانى را چگونه رديابى مىكنى؟ دغدغه دائمى تو براى كيست؟ ميل و رغبتت به
چيست؟
اگر
قرار باشد كه انصار فرماندار عصر، از بين شما انتخاب شود، ملاك در گزينش، وفادارى
و از خودگذشتگى خواهد بود.
پس
اگر مايل به ثبت نام در گروه كارگزاران حكومت مطلقه و پايانى كره خاكى هستيد، بايد
منتظر قائممقام حقتعالى شويد و هر ساعت، بيعت را در خون و جانتان، معاينه
نمائيد، تا رقيبى از راه نرسد و جاى به ظاهر خالى او را در صحنه دلت، پر كند، زيرا
كه هزار و دويست سال است به علّت پنهان بودن خورشيد جمال ميراثدار نبوّت و امامت،
خفّاشان آفتابگريز، دعاوى زمامدارى و پيشوائى كردهاند و جوامع انسانى را به غفلت
و انحراف بردهاند و نعرهي مستانهي وليّ امري ِ اسلام را سر دادهاند.
يك انتظار قديمى
در
اين جهان پهناور، هر چيزى صاحبى دارد كه از آن شىء محافظت مىكند. چنين قاعدهاى
در مواضع انسانها هم صادق است و هر شخصى به نوعى در قيمومت فرد و يا گروهى قرار
دارد كه از وجودش در مقابل تعرّضات خارجى دفاع مىنمايد.
اين
مسأله در بعد وسيع جهانشمولى، به آفريدگار بزرگ هستى مىرسد و به موضوع
قائممقامى حقتعالى منجر مىشود كه از ناحيه قدسى، مسئوليّت در نگهدارى اشخاص و
اشياء عالَم به شخصيّتى موكول شده كه مدال بقيّةاللّه را گرفته و مفهوم اين عنوان،
آن است كه هرچه در عرصه مالكيّت ايزدى قرار دارد، منهاى الوهيّت، به كانديدِ
صاحبمنصبى عصر و نسل و حرث، تفويض شده تا واسطهاى گرانبها و كارآمد بين خالق
عظيمالشّأن و مخلوقات نيازمند باشد و اينگونه توليت گيتى به رجلى جبروتى، عرضه
گشته و ما در يكهزار و يكصد و شصت و پنجمين سال ولادت با سعادت منتخب خداوندى،
ظهور مبارك او را مسألت داشته و بعنوان عيدى ملوكانه از درگاه ملكوتيش، فرج بندگان
ذليل و عليل و زمين خوردهاش را در طلوع آفتاب بىهمتاى مهدوى، مطالبه مىنماييم.
مهدى
كه شه فجر و قمر، ماء معين است ، او وارث طوبى و امامان مبين است
اَللّهُمَّ
غَسِّلْنى بِدَمى فى قُدوم الْحُجَّة فى تَشرُّفِ الْمُبارَكةِ فَاِنَّ دَمى
نَجِسٌ و فى هذَا الفيض تَطَهَّرَ و تَعَطَّرَ، اِلهى عَجِّل لِفَرَجى فى اَىِّ
حالٍ مِنْ تَقديرِك فَاَنَا اَسيرٌ بِساعاتِ الْغِيبَة المُظْلِمَة و لا فَرَجَ لى
اِلّا بِيَدِكَ فَاِنَّكَ فَعّالٌ لِما يُريد و اَنَا مُحتاجٌ بِاَمْرِكَ و صاحِبى
اَمرُاللّه فَاَسئَلُكَ اَنْ تُنَزِّلَ اَمرَك.
ناله
كن اى دل به نبود ولى ، گريه كن اى ديده به ظلم جلى
عَريضَةٌ
خَفيفَةٌ مِنْ عَبدِكَ الْمُتَمَرِّدَ الْمُشْفِق بِزيارَةِ وَليّكَ فى زَمَنِ
الْاَسْفَلَ مِنْ غِيْبَة الْمَوْحِشَةالْحارَّة.
دردم
به كه گويم كه دوا دهد مرا ، آهم به كجا برم كه آخم بزدايد؟
منفعلم،
مضطربم، منهدمم، كشت مرا ، اى صاحب قدسى! ببرم در سر كويت.
عُرضه
عريضه دادن ندارم!
چه
گويد محرومي كه نطقش سركوب شده است!
چه
جويد زبانبستهاى كه اختيار اعضا و جوارح خويش را ندارد!
چه
خواهد فلك زدهاى كه خواستگاهش به ويرانى رفته است!
چه
يابد بىمقدارى كه يافتگاهى ندارد!
چه
ماند مسافرى كه ناخواسته تن به آمد و رفتى داده كه با آرمِ: اِنَّ الْاِنسانَ لَفى
خُسر، ترتيب يافته و با پلاكِ: وَ لا يُمكِنُ الْفِرارُ مِنْ حُكومَتِك، تعيّن
گشته و با مُهر: اِنَّكَ مَيّتٌ منقوش شده و با بارنامه: خُلِقَ الْاِنسانَ ضَعيفا
مرجوع شده و با گذرنامه: يا لَيْتَنى كُنتُ تُرابا، ترك ديار ميانى نموده و با
ترسيم هولناكِ: لابِثينَ فيها اَحقابا، به ختم دوران آزمايشگاهى، رسيده!
پس
در چنين آلبومى، خبر از خوشحالى و مسرّت نبوده و آرشيو اطّلاعات رقّت بارى را
نمودار ساخته كه تنها اميد به ذات اقدس احدى مىرود تا به اقيانوسپيماى زمان،
سفارشمان كند و از وادى
دلتنگى نجاتمان دهد كه سفينه نورِ ولايت حقّه، داراى عنوان شفاعت است و ما در
ايّام ميلادش، دست التجا بسويش بلند كردهايم و مىگوييم
:
اگر
ما براى تو نيكو فرزندانى نبودهايم و موجبات دورى تو را فراهم كردهايم، به لحاظ
مواضع اتّخاذ شده كه بوى تو را مىدهد و رنگ امامان آسمانى دارد، مرحمتى كرده و
گريز از مقاطع سهمگين كنونى را امضا و عيدى دائمى عنايت نمايى.
مقدّمهاى بر كتابچه معرفت امام غائب
بدانكه
اهمّ مسائل روز را انتظار تشكيل مىدهد.
تمامى
كمبودهاى زندگى و كاستىهاى روزمرّه را، در پرانتز زمانى انتظار بايد تعقيب نمود.
حيات
بشر را حلقههاى به هم پيوسته انتظار شكل مىدهد.
آرزوهاى
دور و دراز و بزرگ و كوچك انسانى، در حوزه فكرى انتظار، خلاصه مىشود.
در
هر شرايطى ناخواسته اسير انتظاريم:
اگر
كارگريم، منتظر حقوقيم.
اگر
كارفرمائيم، منتظر نتايج كاريم.
اگر
محصّليم، منتظر جواب آزمونيم.
اگر
معلّميم، منتظر پيامدهاى كلاسيم.
اگر
سربازيم، منتظر پايان خدمتيم.
اگر
سرمايهداريم، منتظر بازدهى سرمايهايم.
اگر
پدريم، منتظر شكوفائى خانوادهايم.
اگر
فرزنديم، منتظر عكسالعملهاى عاطفى مادريم.
اگر
حاملهايم، منتظر وضع حمليم.
اگر
حاكميم، منتظر عواقب حكومتيم.
اگر
رعيّتيم، منتظر گشايش گرههاى زندگي هستيم.
اگر
محقّقيم، منتظر دريافت نتايج تحقيقاتمان هستيم.
اگر
زاهديم، منتظر پاداش اخروى هستيم.
اگر
جوانيم، منتظر روزهاى سرنوشت سازيم.
اگر
پيريم، منتظر دريافت عصاهاى كهنسالى هستيم.
اگر
معماريم، منتظر اتمام و خودنمائى عمارتيم.
اگر
پزشكيم، منتظر اقبال جامعهايم.
اگر
كشاورزيم، منتظر بازدهى زمينيم.
و
خلاصه، همه آحاد بشريّت، به نوعى در اتاق انتظار به سر مىبرند!
و
امّا گُل سرسبد باغ انتظار، منتظر موعود است، او به خوبى مىداند كه دواى همه
دردهاى ناعلاج، در ظهور پيدا مىشود.
كسى
كه در كوچههاى عمر، به ناكامى تمام، فرياد استغاثه مىدهد، نيكو مىداند كه
انتظار چه گوهر تابناكىاست.
آيا
تا كنون به اين آيه توجّه كردهايد كه زبان حال و قال يك بيچاره بىپناه بىسر و
سامان و نااميد است:
اَمّن
يُجيب المضطرّ اِذا دَعاهُ و يَكشِف السّوء: از بس به اين و آن التماس كردهام،
زنگار ندامت، زبانم را فرا گرفته. از بس كه درهاى بسته را كوبيدم و صداى محبّتى را
نشيندم، بىانگيزه و بىهدف گشتم. ولى نوازشگر لاهوتى مىگويد:
نوميد
مشو جانا، كهامّيد پديد آمد، امّيد همه دلها، از راه رسيد آمد.
براى
هر منتظرى، امكان انفصال و انفعال از آرزوهايش مىرود، مگر تشنهاى كه بر كوير
وعدههاى الهى افتاده و يقين به بارش بارانهاى حياتبخش دارد.
اينكه
خدايت، هزاران سال است كه به تمام سفيران خود مىگويد: اِنتَظِروا اِنّا
مُنتَظرون، راز و رمزى در سلّولهاى زنده هستى دارد كه تا باد مىوزد، آهنگ اِرجِعى
اِلى ربّك را طنين مىدهد، در هر طلوعى، شعاعى از شفق انتظار به جگرهاى سوخته
منتظران مىنشيند، در هر قطره بارانى، شبنمى از امّيد مىآيد كه آب حيات ابدى، در
راه است، آنگاه كه به اين كلام ربوبى در فرقان اعظمش مىرسيم، بسى شادى را در عروق
بىرمق خود احساس مىكنيم كه:
وَ
نُريدُ اَن نَمُنَّ عَلَى الّذينَ اسْتُضعِفوا فى الْارض و نَجعَلَهم ائمَّة و
نجعَلَهمُ الوارثين، غرورى انداممان را از گرد و خاك ذلّت و نخوت، مىزدايد.
حالا
بر اساس همين قاعده است كه كتابهاى آسمانى، نتايج كار انبياء را به زمان ظهور،
حواله مىدهند و مظلومين دهر را به تبلور انرژىهاى متافيزيكى، نشانه مىروند كه
مجموعه غيبت، تماميّت نارسائىها و ناهنجاريها و نابرابريها و نامردمىهاست و
چنانچه از روند ايّام ضايعه ساز كنونى به تنگ آمدهايد، دست به دعاء برداريد و
تحقّق آرمان اولياء را از پادشاه زمين و آسمان بخواهيد كه خوشبختى و عزّت، در
تقويم ظهور است و نسخه كنونى آن در اين عريضه است:
يا
اَيّها العَزيز مَسّنا و اَهلَنَا الضُّر:
اى
مقتدر باستانى، از فقدانت، گلزار دنيا به زردى پائيزى، فرو رفته است.
مُصلح موعود و مدّعيان اصلاحات !
هيچ
آدم عاقلى، اين روند زندگى را در عرصه عمومى و خصوصى نمىپذيرد.
در
تمامى فعل و انفعالات مشتركه و عرضه و تقاضاهاى متداوله، ضعفها و نقصها و زيانها و
تهديدها، بسى گسترده و همگانى شده.
نظام
طبيعى به چراغ قرمزهاى ارضى و سماوى و دريائى كشيده شده و چالشهاى درونمحيطى،
افسار حيات را از دست مديران و مجريان جامعه گرفته.
فرصتهاى
بازسازى مىسوزد و حيرت بر قلبها مىبارد.
نه
غذاها انرژيهاى لازمه را مىدهد و نه ميوهها جاذبههاى گذشته را دارد.
ناخواسته،
تمامى آحاد بشريّت در حوزه انتظار قرار گرفتهاند و خود نمىدانند كه اين عطش از
چيست و اين تب از كدامين درد است؟
همه
منتظر راه علاج هستند؟
آهنگ
زلزلههاى نُه ريشترى، آرام و قرار را از اهل زمين گرفته.
كابوس
تسونامىهاى سى مترى، امنيت و آرامش سواحل را براي توريستها به مخاطره برده.
فقر
و بىكارى و تورّم و گرسنگى و سوء تغذيه، لكّه ننگى بر تمدّن بشرى شده.
فرهنگ
قرن بيست و يكم در علاج ناهنجاريها و نابسامانيها و نادانيهاى عصر خود مانده است.
اگر
هوشمندانه به در و ديوار شهر خود بنگريد، آنرا مرده و بىحركت مىبينيد!
شور
و عشق از عامّه گرفته شده:
نه
ثروتمند از مال و منالش بهره مىگيرد
نه
قدرتمند از استراحت متوقّعه برخوردار است
نه
دانشمند از تلاش خود كامياب مىگردد.
صفهاى
طولانى بيماران سرخورده از دارو و طبيب، طبابت را به چالش كشانده.
ظلم
و ستم، اشكهاى مظلومين را چشمهسار غمستان دَهر نموده.
اختلافات
طبقاتى، بركات را از پيوندها برده.
تبعيض
و دوگانگى، آه سوخته دلان را به آسمان كشانده.
قداست
و كرامت ازدواج، به تاراج رفته.
و
در يك كلام آنكه:
هر
بدى و زشتى و خباثتى از نقاط مختلف، قارچگونه سر در آورده و مسافر ديار خاك را به
چهكنم و اضطراب و التهاب مبتلا نموده!
فلذا
مىتوان گفت كه به لحاظ اِپيدمى اضطرار و تعميق اغتشاش، تمامى ملل دنيا دل از هر
مدل اصلاحى جامع و كامل بريدهاند و درست در شرايط اضطرار جهاني قرار گرفتهايم.
مدعيان مهدويّت
بر
اثر تطاول زمان و تكاثر بداء، مدّعيان مهدويّت در رَستههاى مختلف، فراتر مىشوند،
تاجائى كه امروز شاهد دعاوى تأثّرانگيزى در اين باره هستيم.
سر
و صداهاى فراوانى را مىيابيم كه منجيان دروغين و مصلحان طمعكارى را نشان مىدهند
كه بخاطر هوسرانىهاى گذرا و زيادهخواهىهاى مكروه، قداست قائم موعود را لوث كرده
و انتظار را به هرج و مرج مىكشانند.
وعده
باستانى پروردگار در وجود كانديدى تجلّى يافته كه سلّولهاى مقدّسش، توليت عظماى
كائنات را تداعى كرده و ظلّاللّهى او در تمامى ابعاد ولايتى، مشهود مىباشد.
پس
چگونه يك فرد عادّى معمولى مىتواند اذهان را مشوّه كرده و با تردستىهاى
ناجوانمردانه، ادعاي نيابت و ارتباط با او را كند و يا خود را وليّ امر معرفي كند
و به افكار عمومى تلقين چنين داعيههاي سنگينى كند؟
مىبينيم
كه در فلان جا، كسى ظاهر شده كه من پيامبرم!
در
جاى ديگر، شخصى ظهور نموده كه مهديم!
يا
ميگويد ماموريتي از طرف ايشان دارد!
خود
را نايب آن منجي موعود ميداند!
يا
بطور مضحكي ستمكاري و ماجراجوئي خود را مهيّا كردن شرايط ظهور ميخواند!
يا
منافقانه، تبليغ منفى كرده كه با آن وديعه
سماوى در ارتباط است!
يا
از ايشان، دستخط دارد و يا در كنارش عكس گرفته!
آري،
نخواندهاند متن روائى در اين باب كه در غيبت كبرى، هر كه بگويد آن ارباب عرشى را
ديدهام، بايد گفت اى دروغگوى خائن! مَنِ الدّعِىَ المُشاهَدَة فَكَذَّبُوه! وقتى
كه ديدن را نفى كرده، چگونه آثار آن مشاهدات را مىتوان باور كرد؟ و يا افرادى كه
به نام آن قدّيس لاهوتى، تجارت كرده و از راههاى مختلف، شكمچرانى مىكنند و خاطر
منتظران را مكدّر مىسازند.
سؤال
مطروحه در اين ايّام آنست كه: آيا مُبلّغ خليفةُ اللّه مىتواند مادّىگرا و
پولپرست و قدرتطلب و ديكتاتور باشد؟ در حالى كه آن وارث حنيف علوى، رافض دنياست.
آيا
نبايد ثبت عمل با سند جبروتى بخواند؟ در باب كيفيّت زندگى صاحب الامر، احاديث
بسيارى داريم كه لباس و خوراك و معيشتش همانند پدرش علىّ مرتضى است، پس فريادگرى
براى او از لباسهاى فاخر و بيوت طاغوتى و كاخهاي ستمكاري و سفرههاى رنگين و
اعاشه فرعونى، معقول و مقبول خواهد بود؟
بر
ما كه خستگان غيبتِ نشأت گرفته از نكبت هستيم، فرض است كه زمام خود را به هر ندائى
نسپاريم و بيعت فطرى را با هر موجى، كدر ننمائيم و عطش درون را با آبهاى آلوده،
برطرف نسازيم، گرچه خداوند به حكم: وَ بِالْحَقِّ اَنْزَلناهُ وَ بِالْحَقِّ
نَزَل، حقيقت انتظار را حفظ مىكند و والى سرمدى را از آفات روانى و عصبى و احساسى
زمانه، نگه مىدارد و به قاعده: اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْر وَ اِنّا لَهُ
لَحافِظُون چشمبراه ظهور را كورى نمىدهد و عينك لَرادُّكَ اِلى مَعاد را از
ديدگان عاشقان مهدى موعود، دور نمىگرداند ولى به نصّ اَلمُؤمِنُ كَيِّسٌ،
سياستمدار بودن، شرط بقاء در كوره آزمايشات است و آشنائى با حيله مكّاران، حكمت
تداوم در مسير بقيّةُ اللّه خواهد بود تا كه اين لحظات پايانه به انتها رسد و مالك
الرّقابِ گيتى، اذن ظهور نماينده خود را صادر كند و بندهاى مصيبت و معصيت از دست و
پاى گرفتاران عصر حيرت، باز شود.
اكثريت و اقليت
فيها
عَيْنٌ جارِيَةٌ، فى سِيْرِ مِنَالْخَلائِقِ اِلَى الْخالِقِالجَليلْ
جامعه
بسوى مبدأ وجود، دعوت مىشود و عامّه مردم بر سر سفره فرهنگ و تفكّرات الهى قرار
مىگيرند كه جارى شده از خدا به طريق پروردگار است و مبيّن آرمِ اِنَّا لِلَّه وَ
اِنَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ مىباشد و در چنين موقعيّتى، عَيْناً يَشْرَبُ
بِهَاالْمُقَرَّبُونَ شكل مىگيرد و خير كثير در قطع باطني از مخلوق و پيوند با
صانع كبير، ظاهر مىگردد و خواصّ از مؤمنين به آن راه مىيابند و قَليلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُور.
اكنون
جامعه جهانى، دو قطبى شده (اكثريّت و اقلّيّت)
و اكثريّت بر اين باورند كه بشر ميتواند به تنهائي گليم گرفتاريها را از آب تقدير
بيرون بكشد و يا حتي مدينه فاضله تاسيس كند ولي اقلّيّتِ تشنهي حقيقت را چنين
ماموريتي آمده: وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ، يعنى مشرب اوليا انتظار بوده كه بايد
حوصله داشت و دانست كه بدون سرپرستي منجي موعود، تماميّت زندگي در معرض تهديدها و
ناكاميهاست.
حكمت تقرير دو ادعيه فرجيّه در دعاى افتتاح ماه رمضان
از
جمله دعاهائى كه در ماه رمضان، سفارش شده كه به طور دائم خوانده شود، دعاى افتتاح
است، كه باب فزونخواهى در معرفت ربّ مىباشد و فضائى را در قضاى معنوى روزهدار
ايجاد مىكند.
علّت
استقرار دو گشايشنامه در مدخل اين عريضه عرفانى، اسكلتبندى در موجودى صائم و
اجابت نيازهاى عمومى اوست.
اگر
اين ماه به عنوان يك بيمارستان، روى روح و جسم ما كار مىكند، پس بايد چينش اذكار
و پلّكان توسّلاتش با علائم اضطرارى و انتظارىِ گرويده سازگار باشد.
فقرات
اين نيايشنامه، تماماً در تبليغ واقعيّتهاى ولائى پادشاه هستى بوده و نمودار عمق
مطالبات انسانى مىباشد و تدوين اين دو دعاى فرَج، حاكى از وفور پاسخگوئى آفريدگار
بر سفرهخانه كريمانه اوست و از آنجا كه در اين ليالى حسّاس، آمار و ارقام سرنوشت
بشر ترسيم مىگردد، حال و هواى منتظر، تغيير پيدا كرده و اَللّهمّ غَيِّر سوءَ
حالِنا بِحُسنِ حالِك ظاهر شده و
دمساز با ميلاد حَسنى: اَحسِن كما اَحسنُ اللّه اِليك را متبلور مىنمايد.
در
يك بازنگرى كلّى، سر نخى را از رموز اين دعا به دست مىآوريم كه افتتاح و فرَج، سر
و ته يك سفينه است كه ما را از ناهنجاريهاى زندگى نجات مىدهد و به آفرينشگاه
خوبيها و زيبائىهاى تاريخ مىرساند.
بهرهاى
كه از متون اين رسانه قدسى مىگيريم: همان فتح و ظفر است كه لكوموتيو خوشبختى و
فراخى را با قطار سعادت و عافيت، همسو مىنمايد و براى جامعه دردمند و سرخورده از
اسباب موجود دنيوى، ماشينى مطمئن و مناسب و مفيد براى انتقال از شرّ الْاَزمنه به
خَيرٌ لكُم خواهد بود، همان دروازهاى كه در قنوت نمازها بر نمازگزار گشوده مىشود
كه: ربّنا آتِنا فِى الدّنيا حَسنة و فِى الْآخرةِ حَسنة و قِنا عَذابَ النّار:
تمنّاى بهشت دنيا و آخرت مىكنى و از فشارها و رنجهاى هر دو ديار به صاحبخانهات
پناه مىبرى.
روزگار
طلائى و ايدهآل و فاقد ذلّت و خوارى، عصر ظهور عدالت است و زمان تاسيس حكومت حقّه
و دولت كريمه ميباشد كه براى تحقّقش، سلسله جليله سفراء الهى، تلاش كردند و با
خون خود، شجره طيّبه انتظار را از آفات نسل و حرث ادوار و ازمنه پاكسازى نمودند.
در
بخشى از ذكر فتحيّه مىخوانيد: اللّهمّ اجعله الدّاعى اِلى كتابك:
پروردگارا،
در ماه نزول قرآن و ضياء فرقان و بهار آيات كريمه، حافظ و شارح و ضابط كتابت را
برسان و سپس ادامه مىدهيد كه:
آفريدگارا،
ما تشنه امام عادليم و خواهان اعتلاى كلمه اعلائيم و چشمبهراه تابش خورشيديم و
در حسرت رؤيت مهتابيم، پس به قرابتى كه با او دارى و به وكالتى كه به وى سپردى و
به كفالتى كه برايش منظور ساختهاى، بر فقيران درگاهت و